اسفند
۱۷
    
Posted () in یونی‌کده on اسفند-۱۷-۱۳۸۷

وای وای وای، یاد یه جریانی اُفتادم، دارم مُرده میشم از خنده!  امروز سره کلاس همون استاد معروفمون، دو تا از بچه ها رو انداختم به جون هم! بدجوری فروختمشون!

.

مرجان، قدش یه ذره کوتاهه، خیلی بانمک میخنده، و چون یه جورایی بین بچه های کلاس بزرگتر از همه س، تمام حرفامونو میگیم بهش، اونم رُک و بدون تعارف به پسرا میگه! :دی به عبارتی نقش مامان رو ایفا میکنه. این مرجان خانوم دقیقا پشت سرِ من میشینه، با هر خنده ش، من ضعف میرم از خنده! یعنی رسما میمیرم! حتی اگه ندونم داستان از چه قراره. :دی

.

امروز نمیدونم چی شده بود، مرجان داشت میخندید، استادمون گفت، خب حالا خانوم عزیز بگن این خط از برنامه چیکار میکنه؟ مرجان خنده ش خشکید، یهو از سمت پسرا یه کلمه شنیدم، مرجان متوجه نشده بود. ایمان، بچه اصفهانه، بهش گفت استاد ایشون کهن سالن، نمیدونن! آقا منو داری!!!! زُل زدم به سحر پهن شدم رو دسته صندلی، حالا هی من خنده هی سحر خنده!!

.

ده بیست دقیقه بعد، به سحر گفتم، به مرجان بگم چی گفت؟ سحر لبشُ گاز گرفت، گفت نه بی خیال بابا، دعوا میشه. کوتاه بیا، حالا هی سحر میگه نگو من میگم، نه باید بگم! خلاصه رومو برگردوندم سمت مرجان، گفتم: یکی بهت یه حرف بد زد! مرجان با تعجب گفت: کی گفت؟ بگو؟ منم یکم تو خُماری نگهش داشتم! گفتم چی میدی بهت بگم؟ = ))))) دوست بغل دستیش در جا یه شکلات درآورد گفت، حالا بگو! (شدت آدم فروشی رو دارین دیگه؟)

.

تو شک و تردید بودم بگم یا نگم، خلاصه با کلی بحث و جدل دستمو گذاشتم رو شکلات، همین که ولش کرد گفتمش چی گفت! مرجان طفلک خشک شده بود! من و سحر سرمونو کردیم تو میز و نقشه شکلات رو کشدیم، واااااااااااااای اگه بدونین چه حالی داد، من از بس خندیده بودم تمام خط چشمم پخش شده بود رو صورتم، یعنی خنده همراه با اشک داشت رسماً منو می کُشت!

.

هی خواستم اجازه بگیرم برم بیرون، اما چون استاد لطف زیادی بهمون، مخصوصا من دارن، اصلا ما رو تحویل نگرفتن! فقط در قسمت پسرا وول می خوردن و توضیح میدادن! یک آن دیدم سحر گفت مرجان داره با ایمان بحث میکنه، منِ آدم فروش اصلا سرم رو برنگردوندم، یواشکی نگاه کردم، دیدم چی می بینـــــــــــی! مرجان داره با حرکات دست تهدیدش میکنه و میگه تو خیلی فوضولیــــــــــا! همین صحنه کافی بود تا من غش کنم! مرجان با دستش می نوشت فضول و نقطه هاشُ میذاشت، اگه بدونین چه بساطی بود!!! :دی

.

همینکه دعواشون تموم شد، شکلات رو کوبیدم رو دسته صندلیش و گفتم: بیا، نخواستم، دروغ گفتم! مرجان همچین با خجالت خودشُ جمع کرد، و چپید تو جاش! جا خورد بنده خدا! گفت حدیـــــــــث الکی گفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستشُ بگو! پس چرا ایمان معذرت خواهی کرد. گفتم اِ معذرت خواهی کرد؟ پس شکلاتمو پس بده!

.

در جا یه گازم زدم به شکلات کاکائوی خوشمزه ش! وای چه حالی داد! سحرم با دهن باز واستاد نگام کردُ گفت: تنهایی خوردیش؟ منم گفتم: اوهوم! خوشمزه بود.

.

پ.ن: من زیاد آدم فروش نیستمـــا! یه وقت فکرای بد بد نکنین! اینا همش شوخیه!



 
اسفند
۱۵
    
Posted () in یونی‌کده on اسفند-۱۵-۱۳۸۷

استاد جدید، وارد کلاس شد و یه نفس و بدون مکث ۲ ساعت و ۴۵ دقیقه، حرف زد، ما هم با چشمای باز اما مغز خوابیده، نگاهشون کردیم! وسط صحبتاشون یکی از دوستان گفت: استاد میشه انتراک بدین؟

ایشون گفتن: یه چند دقیقه دیگه تحمل کنین توضیحاتم تموم بشه بعدش با هم دعوا میکنیم!

همکلاسی از ته کلاس داد زد گفت: ما دعوا نمیگیریم، اصلاح طلبیم!

استادم گفت: ما مخلص هرچی اصلاح طلبیم! خندید و بازم شروع کرد به توضیح دادن!

همین یه جمله کافی بود تا من کلی به ایشون و درسشون علاقه مند بشم! :دی آخر کلاس چند کلمه ای باهاش حرف زدم! فک کنم تونستم راه خودمو پیدا کنم. اسمایلی صحبت های رمزیانه با خود!



 
اسفند
۱۰
    
Posted () in یونی‌کده on اسفند-۱۰-۱۳۸۷

اصلا هر جوری شده ها، باید همین الان!! دو خطم شده بنویسم و طلسم این یه هفته رو بکشونم. اصلا چه معنی میده یه هفته اینجا سوت و کور باشه و منم نباشم که چیزی بنویسم؟ هاین؟ منی که برنامه ریزی کرده بودم، تو یه ماه اسفند، که ماهه خودمه، هر روز بنویسم! و بنا به یه رسم قدیمی یه روزشمار اون بالا بندازم، تا روز تولدم برسه!!! هاین؟؟ :دی

.

۱- امروز صبح با استرس از خواب بیدار شدم و تو مسیر دانشگاه، به هر کسی که فکر میکردم کله سحر به اینترنت دسترسی داره، اس ام اس میدادم، بلکه یکی پیدا شه، بره تو  وبلاگمون و پست قبلی رو برداره و آن پابلیش کنه. نمیدونم چرا بد به دلم افتاده بود سره صبحی! :( خیلی اذیت شدم، خیلی خیلی. هی میگفتم استاد رفته وبلاگمو خونده! و یه اتفاقی امروز می اُفته، رسما بدبخت میشم… آخه در نهایت با همین ایمیل اصلیم واسش برنامه ها رو ایمیل کردم. لعنتی دیروزم شارژ اینترنتمون تموم شده بود، نمی دونستم از کجا باید اینترنت گیر بیارم! :( پووووووووووف! حسابی دست و پام بسته بود، خیلی حرص درآر بود اوضاع. اصلا دلم نمیخواد به امروز صبح فکر کنم!!! تنها شانسی آوردم این بود که کلاس دوساعت اول رو گروهبندی کردن، بر خلاف روال قبلی من اُفتادم گروه دوم، با چه زحمتی خودمو رسوندم به کافی نت و برای پستم پسورد گذاشتم. بعدشم با خیال راحت اومدم نشستم روبروی همون استادِ معروف خودمون. :دی بعد از ظهر هم وقتی برگشتم، دوباره پسوردش رو برداشتم. صادق آدمُ تحریک میکنه. روحیه م رو هم تخریب میکنه! :دی میگه استاده خونده الکی پسورد نذار، اخر ترم با احترام کامل می اُفتی این ۶ واحدُ !!! :p

.

۲- امروز و دیشب اصلا خوب نبود، عوضش دیروز از ساعت ۱۲ تا ۸ غروب همه چی خوب و خوشمزه بود! یه قرار دوستانه داشتیم، تو رشت، من بهش میگم قرار وبلاگی! :)) نمیدونم چرا به اسم (قرار فرفری) حساسیت پیدا کردم. :دی از این جهت بهش میگم وبلاگی، واسه خاطر اینکه، اکثر دوستان این جمع رو از طریق وبلاگ می شناختم، نه از طریق فرندفید. چند نفری رو هم دورا دور می شناختم. باشد که بیشتر با هم آشنا بشیم و اینا. :دی البته یه کوچولو هم تو اون جمع احساس ناراحتی میکردم، آخه فقط خودم یه نفر از طرف جمع خانوما حضور داشتم. امیداورم در دوره های بعد دوستان گیلانی بیشتری رو از نزدیک ببینم، مخصوصا بانوان عزیزُ!

.

دوستان عزیز این جمع عبارت بودند از: لابدان، محمود رمضانی، علیها، آرش، محمود آر اِم، محراب. منم که به همراه صادق بودم. آق فری هم بعد از ناهار، به جمع ما پیوست و اینا، در آخرم این دیدار با آیس پک خورانِ آقایون تموم شد! چون من اصلا آیس پک دوس نمیدارم.

.

۳- خیلی نصفه نیمه و دست و پا شکسته نوشتم، میدونم! اما هر چی باشه بهتر از هیچیه! مگه نه؟



 
اسفند
۰۳
    
Posted () in یونی‌کده on اسفند-۳-۱۳۸۷

تُند تُند آدامس می جوم! احساس میکنم قیافه م خیلی خنده داره. سردرد عجیبی دارم، همش از عصبانیته، خودم میدونم! امروز روز واقعا گند و نحسی بود. چون کاملا با اون چیزی که در تصورم بود فاصله داشت. هفته گذشته دقیقا در چنین روزی من بی خبر از همه جا نشسته بودم پای پی سی! و بچه ها از صبح تا بعد از ظهر تو کلاس داشتن با استادا خنده و شوخی میکردن و جزوه می نوشتن. بعد که من خبردار شدم کلاسا تشکیل شده، و تعریف بچه ها رو از استاد برنامه نویسی تحت وب و مباحث ویژه شنیدم، مشتاقانه منتظر روز شنبه موندم.

Read the rest of this entry »



 
دی
۳۰
    
Posted () in یونی‌کده on دی-۳۰-۱۳۸۷

اهین، اهین! امتحان امروز خوب بود، بر عکسِ میان ترم که نفسمون رو سره امتحان گرفت، امتحان پایانی خیلی عالی بود! سوالا آسون و مناسب خوندنِ من بود! :دی از ساعت ۵ و نیم تا زمانیکه داشتن برگه ها رو پخش میکردن، داشتم یه فصل آخر رو که خیلی استاد روش تاکید داشت، میخوندم. یکی دو نمره اشتباه دارم، و خدا رو شکر دیگه هیچ مشکلی نیست! راضی ام به رضای خدا :دی!

.

حالا از اینا بگذریم، باید اعتراف کنم بالاخره در یکی از همین روزها منو از جلسه شوت می کنن بیرون! :(

.

وارد دانشگاه شدم سریع شماره صندلیم رو نگاه کردم و رفتم بالا، وای خدا رفتم تو کلاس، دیدم منِ بدبخت بین دو ردیف پسر افتادم، تک و تنها هم باید جلو بشینم هیشکی هم پشتم نبود! از همه بدتر “پیرمرد کلاسمون”  (پیر نیستا :دی از همه مون یکمی بزرگتره) بود که دقیقا یه صندلی عقب تر از بغل دستیم بود. از اونجایی که میدونستم الان بگه ۲۰ میشم، صد در صد می اُفتم!  وقتی رسیدم به صندلیم، رومو کردم سمتشو گفتم: تو یکی هیچی نگیا، الان حرف بزنی امتحانمو خراب میکنم. اسمایلی اخم. بنده خدا :دی آدم خوبیه، خیلی مودبِ اما خب دیگه دست خودم نبود میدونستم مث امتحان اخلاقم میشه. یکی دو دفعه قبلتر هم با همین حرفش گندی اساسی زده بود به امتحانا.

.

بنده خدا اینجوری O_O برگشت و گفت: اصلا امتحانت رو بد میدی، می اُفتی. ولی من ۲۰ میشم. :D! گفتم خدا از زبونت بشنوه. خلاصه سوالات رو دادن و تند تند جواب دادم، سر سوال آخر خیلی شک داشتم، رو یه واژه مونده بودم، وقتی استادمون اومد سریع صداش کردم و گفتم استاد میشه معنی اینو بگین! استادم توضیح دادن، منم فوری گزینه ب رو زدم، یهو قیافه استاد در هم بر هم شد :D! بعد من متوجه شدم که ای بابا گزینه جیم درست بوده. بعد که بیکار شدم برگه م رو تحویل ندادم یه ۵ دقیقه نشستم، یهو یه صدای بم و نازکی اومد: خانوم حسینی. چند ثانیه بعد سرم رو بلند کردم دیدم، این یکی بغل دستیم (عادل) سوالش رو نشون میده، یهو همون لحظه خانوم نوبهاری که خیلی دوسش دارم و مدیر گروهمونه و خودش  هم میدونم که دوسم داره، ( داری اعتماد به نفس رو؟) و همیشه منو به اسم حدیث صدا میکنه :-*! با اخم گفت پاشو برگه ت رو بده، وگرنه نمره ازت کم میکنم! پاشو یالا :(… منم پاشدم، برگه مو تحویل دادم، و داشتم رد میشدم  با اخم گفتم عجب شانس گندی دارم من :|. پیر کلاسمون میگه، تو که اَ خداته! (با لهجه تهرونی بخونین) ایش. پایین موندم تا از جلسه امتحان اومد بیرون. گفتمش: من خودم تقلب نمیکنم اون وقت چرا باید واسه یکی دیگه برگه مو بگیرن؟ ننوشته بودم باید چیکار میکردم؟ میگه: اِ مگه گفت پاشی؟ چرا پاشدی؟ من بابامم بیاد بگه باید پاشی، پا نمیشم! :-w

.

هووووووم؟ میدونم، میدونم دیگه. هیچ دلم نمیخواد خانوم نوبهاری باهام چپ شه! سره امتحان زبان هم واسه خاطر دو تا صندلی اونورتر، از اول تا اخر یا خودش بین ما بود، یا خود استاد، یا اون آقاهه که تازه اومده.

.

پ.ن: تند تند اینا رو واسه صادق تعریف کردم. صادق میگه تقلب میکنی. به جونه خودم تقلب نمیکنم صادق! حرفمو باور کن خُب.



 
دی
۲۸
    
Posted () in یونی‌کده on دی-۲۸-۱۳۸۷

برگه امتحانیمو تحویل دادم اومدم پایین به هر کی میگم می اُفتم باور نمیکنن! به درک اصلا، حتما باید گریه کنم تا حرفم رو باور کنین؟ اما خُب واقعا باید بشینم گریه کنم، اخلاق هم افتادن داشت؟ هر جور حساب میکنم ۱۰ نمی گیرم :|

.

از اولشم از این استادِ اصلا خوشم نمی اومد :دی! یک اخلاق بدی داشت و اینقد تُخس بود که خدا میدونه، تا بحال کسی رو اینجوری ندیده بودم، اصلا قابل پیش بینی نبود. همش میگفتم من تا برگه سوالات رو نبینم باور نمیکنم تستی سوال میده یا تشریحی یا اصلا جای خالی. ولی خداییش هیچ فکر نمیکردم جاخالی بده سوالاتُ، همشُ تستی خونده بودم :دی. چقد دلمو خوش کرده بودم که اگه گزینه ها رو ببینم صد در صدی میزنم. هِممممممم!!

.

بدبختیم فقط این امتحان که نبود، میان ترم رو هم گند زده بودم :(. استاد ازمون پرسیدن آیا واسه ۴نمره میان ترم، امتحان بگیرم یا تحقیق میارین؟ بنا به رای گیری و دست بلند کردن و از این جینگولک بازیا، رای به نفع اکثریت به پایان رسید و امتحان تصویب شد. هر کاری کردم که یه تحقیق ببریم واسه ۴ نمره نشد که نشد. (دوباره داشتم قضایای اون روز رو می نوشتما :دی حسم بهم گفت که قبلا نوشتیش!! به آرشیوم نگاهی انداختم، دیدم که بعله …)!

.

هیچ حوصله ندارم بنویسم. غمگیـــــــنم :(! گُشنمه! همه درسامو بالای ۱۸ می گیرم. اون وقت اخلاق اینجوری… البته احتمال اینکه امتحان بعدی رو هم خراب کنم خیلی زیاده. حس ششمم بدجوری گیر داده به امتحان بعدی.