بایگانی دسته‌ی »یونی‌کده

آذر
۰۹

امروز کلاس ساعت اول فقط تشکیل شد. هیچ روزی اینقد واسم خوشحال کننده‌ نیست که برم کلاس و کلاس ساعت‌های بعدی تشکیل نشه!

خیلی هم بهم چسبید. آخه وسط کلاس اون خانوم قانع تُخس بودا همون اومد سره کلاس یه لیست داد به استاد گفت بیان پایین. من بدبختم تو لیست بودم : )) من سومین نفر بودم که رسیدم به آموزش. زنیکه میگه میدونین چرا شما رو آوردیم پایین؟ گفتم نه! میگه ما وقتی به شما اعتماد میکنیم ( حالا داره اینا رو میگه من چشام هی گِرد میشه ) کتاب میاریم سره کلاس میدیم چرا سوء استفاده میکنین پولش رو نمـــــــی!!! منم همونجا با اخم و تندی گفتم: من کتاب رو از سره کلاس نگرفتم و اومدم از همینجا گرفتم، پولشم همون روز دادم! ( اسمایلی اخم و زبون درازی همزمان با هم ) :D . اینجوری شد که سریع حرفش رو خورد و با حالت آرامش و فروتنی گفت: با شما نبودم. ;;) منم صاف رفتم سره کلاس نشستم. عجب گیریه ها به من :دی باید یه پرورش بادمجونی چیزی راه بندازم رو صورتش!!!

حالا میگین چرا بادمجون؟ :دی آخه پریشب ناخن‌هامو کوتاه کردم، فعلا تا یه ماه ابزار دفاع و حمله ندارم:دی تازه امروزم سحر واسم لاک آورده بود که به زنم به ناخن‌های خَشنگم، اما متاسفانه از انجام این کار عاجزم.

پ.ن: صادق میگه: می بینه ها! پُست‌م رو میگه =)). یعنی اگه قانع بیاد اینا رو بخونه چیکارم میکنه؟

آذر
۰۴

در راستای پُست قبلی باید بگم که امروز متوجه شدم اسم این خانومه قانع است نه قانم !!! آقای میم.ر زمانی که من در حال دویدن از کلاس به سمت بیرون در بودم تا خانوم قانع منو نبینن گفتن: این قد از خانوم قانع می ترســـــــــــین؟ :دی من همون جا دوزاریم افتاد که اِ اسمش قانع هست نه قانم! :D

بابا اینقد به هارت و پورت‌های من توجه نکنین. من موجود مظلوم و ترسووووویی هستم !!! چی فک کردین در مورد من؟

این از این! حالا بریم سره اصل مطلب. منِ طفلکی هی درس خوندم هی درس خوندم!!! سره جلسه بعد از دیدن اولین سوال تمامی سوالات بعدی از یادم رفت. فک کُـــــــــــن این همه خونده بودم!!! تا به حال با این شدت به هیچ امتحانی گند نزده بودم. اول استاد وارد کلاس که شد گفت درس یا امتحان. همه شروع کردن به صحبت کردن. بعدش گفت کیا نخوندن منم خواستم که امتحان کنسل شه دستم رو بردم بالا :دی گفت خب اونایی که نخوندن بیان جلو بشینن!!! کسایی هم که میخوان امتحان بدن فقط از سوالا برن ته کلاس. منم گفتم آخ جون! میرم که امتحانه رو بدم اخه سوالا رو خوب خونده بودم خیر سرم. رفتیم ته کلاس نشستیم، آقا همین که سوال اول رو گفت من کُپ کردم !!! نامرد !!! استاد نامرد !!! دقیقا سوال اول جز صفحه ای بود که فقط روخونی کرده بودم !!! گفتم اشکال نداره حالا این یکی رو یه کاریش میکنم بعد از گفتن سوالا گفت جلو سوال اول بنویسین پیش نیاز یعنی بیشتر نمره به این سوال تعلق می گیره !! هــعی روزگار، سوال اول که هیچ بقیه سوالا رو هم که این همه بلد بودم یادم رفت :دی! دارین شانس گند منو؟

اونایی هم که نخونده بودن مثلا، بعد از ما رفتن تو کلاس و امتحان دادن. :دی البته اینجور که میگفتن نمره‌ش از نمره اصلی کمتر بود.

اصلا همش تقصیره این بچه هاس که بین تحقیق و کنفراس و امتحان، امتحان دادن رو انتخاب کردن. استاد وقتی میل به امتحان دوستان عزیز رو دیدن نامردی نکرد یه کتاب رو معرفی کرد و بخش اخرش رو گفت امتحان می گیرم !!! ایش. اسمایلی حرص خوردن

بعدش از  جلسه اومدم بیرون بزرگ کلاسمون بهم میگه: بیست دیگه؟ میگم نه به جان خودم بیستم کُجا بود. میگه دروغ میگی. جان مامانم بیست میگیری. پوف!!! گفتم ولم کن بابا انگاری شوخی دارم میگم جانِ خودم.

برای اولین بار رفتم نزد استاد گرامی جهت پاچه خواری. از بعد این پاچه خواریه بود که دوویدم بیرون :دی

آذر
۰۳

خانوم قانم؟ قائم؟ قانعم؟ قنم؟ قم؟ غم؟ غمدیده؟ غمناک؟ آها نه خانوم قانمِ عقده ای ! آره همین بود!!!

ایشالا تا آخر عمر شووَر گیرت نیاد. زنیکه خجالت نمی‌کشه از در دوستی وارد شدم یه دفعه گفت مانتو! گفتم کوتاهه؟ چشم. عوضش کردم. دیگه دست بر دار نیست. مقصر خودمم که نباید از اول بهش رو میدادم تا اینجوری واسم دُر برداره. زهرا گفته بود بهم که اگه یه دفعه بهش بگی چشم فکر میکنه چه خبره و یه ریز گیر میده! رو نده بهش! اما من گوش نکردم!!!

یعنی ها اینقده کفری هستم از دستش که نگو و نپرس. امروز سه دفعه سره جلسه امتحان جامو تغییر داد. وای دفعه سوم رو دلم موند که چرا بهش نگفتم من نمیتونم صندلیمو جا به جا کنم. شما خودت بیا زحمتش رو بکش من می شینیم.

لوس! فک کرده مثلا من خیلی تقلب میکنم یا چی؟ ها؟ مث آدم هم صحبت نمیکنه که، انگاری ارث باباش دست ماست میخواد زور بگیره یا اینکه دستش بهش نمیرسه.

وای وای وای ! همه اینا رو دلم مونده ایشالله امتحان فردا، همچین ضایع ش میکنم، تا مستر جیم بیاد جمش کنه.

آبان
۲۶

روز خوشمزه ناکی بود. بعد از امتحان استاد کلاس رو تعطیل کرد! مسیر دانشگاه تا میدون اصلی شهر رو پیاده طی کردیم، وقتی رسیدم به میدون بچه ها داشتن تصمیم می‌گرفتن که کدوم سمت برن و تفریح کنن. منم قصد داشتم باهاشون برم بیرون. :دی آخه دیشب ترتیب هر چقد ظرف و ظروف و لباس و غذا و تمیز کردنی بود رو داده بودم، اما متاسفانه دوربین با خودم نداشتم و حرصم در اومده بود که چرا آخه؟ داشتیم موزیک گوش می دادم، سحر و زهرا هم دو طرف من بودن. سرم رو برگردوندم عقب رو نگاه کنم تا ببنیم بچه ها کدوم سمتی میرن، بعد همین که با انرژی زیاد یه قدم گذاشتم جلو یه حاج آقایی با عمامه و قبا و اینا جلوم ظاهر شد انچنان ترمز دستی کشیدم که خدا میدونه، یعنی یکم دیگه مونده بود برم تو بغلشا. همونجا وسط میدون سحر و زهرا و بچه ها که پشت سرم بودن شکماشون رو گرفتن و نشستن دو ساعت خندیدن. منم چشامو بستم و لبمو گاز گرفتم و یکی زدم به صورتم گفتم اِ وا خاک به سرم !!!

بعد مژگان پیشنهاد داد بریم سمت آستانه و پارک ساحلیش. تو مینیبوس تا خود پارک اینا خندیدن و مسخره بازی در آوردن :دی وقتی رسیدیم اول شکممون رو سیر کردیم بعد رفتیم داخل پارک. خلوت بود و تا دلت بخواد برگ ریخته بود رو زمین. دلم می‌خواست یه جارو بگیرم دستم و همه جا رو تمیز کنم.

بعدش رسیدم به یه کابل محکم، که از دل چمن‌ها بیرون اومده بود و به اون سمت سپید رود که ساحلش معلوم بود فرو رفته بود. با دوست جون‌ها مسابقه گذاشتیم هرکی بیشتر بتونه روش راه بره و بعد بیافته =)) برنده میشه، منم تا تونستم عکس گرفتم!  من به این نتیجه  رسیدم خیلی کاره این بندبازها سخته. وحشتناکه به کُل.

یکمی قدم زدیم و حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم. بعدش رسیدیم به تاب و الاکلنگ و سُرسره و … !!! من و سحر با این هیکل گنده‌مون پریدیم رو الاکلنگ. وای چه کیفی داد، دوس دارم بازم سوارش شم! (اسمایلی کمبود الاکلنگ) بعدشم تاب شوار شدم اما این قد سخت بود تنهایی تاب خوردن که بعد از چند دقیقه بی خیالش شدیم و رفتیم به بقیه بچه ها که شور عکس گرفتن رو در آورده بودن ملحق شدیم. بعد من رفتم رو تاب خانواده‌ نشستم و موزیک رو تزریق کردم به بدن و یکی دو ساعت تاب خوردم، بسی وحشتناک چسبید. نزدیک دو ساعت من هی تاب خوردم و تکیه دادم و عکس گرفتم و آهنگ گوش دادم. در لحظات پایانی زهرا ( اُبهتیه هااا) من و سحر رو یه عالمه تاب تاب عباسی داد! :‌ ))

این پست رو من دارم از ساعت ۴ – ۵ می نویسم. آنلاین بودن و پست نوشتن؟ دیگه ننویسم کافیه. در ادامه ترجیح میدم چند تا عکس بذارم.

آها این پست رو رونوشت میکنم به نون‌وا که هی میگه چرا از آستانه خودمون عکس نمیگیری. بفرما خوب بید؟ :دی البته شرمندم که با دوربین گوشی عکس گرفتم. اسمایلی ایشالا دفعه بعد جبران میکنم.

مهر
۲۹

بعد از کلاس رفتیم آموزش، یکی از دوستا که کهنه کار دانشگاهه و هی در حال تطبیق دادن و تغییر دادن رشته‌ش هست، با یه برگه اومد بیرون و گفت که چهار واحد دیگه گرفتم.

برگه‌ش رو گرفتم و دیدم که نوشته لینوکـس.

گفتم: وااای خوش به حالت. کاش منم این ترم داشتم. من کلا همش به عشق اینکه این ترم  داریم اومدم ثبت نام کردم و ….

گفت: ترم دیگه بهتون ارائه میدن.

یهو یکی از دوستا برگشت گفت: لینوووووووکس؟ قیافشم کرد. با خودم گفتم اَاااا این الان کلی لینوکس کار و اینا که اینجوری عکس العمل نشون داد؟ یعنی چی اون وقت؟

گفتم: تو لینوکس کار کردی؟

گفت: نــــــــــه !!! ویستا بهتره …

من چشام  گرد شد و گفتم چـــــــــی؟ اونم دوباره حرفش رو تکرار کرد.

گفتم خُب چه کاریه ویستا شبیهه ویندوزه دیگه، فقط یکمی شکل و شمایلش فرق داره. در حال توضیح دادن بودم که گفت آخه ویستا جدیدتر از لینوکس اومده.

پوووووف، من دیگه از گفتن ادامه ماجرا عاجزم….

مهر
۱۳

خدایی اینا فکر نمی‌کنن، گذاشتن یه کلاس در ساعت ۸ تا ۹:۳۰ و یه کلاس دیگه در ساعت ۱۲:۳۰ تا ۳ بعد از ظهر، آدم اول صبح روز شنبه کلاس پیچوندش میاد؟

آماده شدم برم کلاس اما بی‌خیالش شدم، فعلا هم به گودر خوانی مشغولم. باشد که ساعت ۱۲ به سمت دانشگاه عزیمت حاصل بفرمایم!

حالا موندم هفته دیگه چه جوری بپیچونم!!! روز شنبه نه‌ها، روز یکشنبه منظورمه.

بعد از کلاس نوشت: ساعت ۱۰:۱۵ اس ام اس زدم به سحر گفتم کلاس صبح تشکیل شد آیا؟ مژی زنگید گفت بدو بیا الان کلاس بعدی شروع شده، ( فک کنم یکی اومده پُست منو خونده، خواسته حالم رو جا بیاره! ) منم بدو بدو رفتم سمت دانشگاه :دی اما چه فایده یه ساعت بعد رسیدم. فقط خواستم بگم مرحمت فرمودند و این دو ساعت وسط رو پوشش دادن تا من حس پیچوندن کلاس نیاد سراغم.

مهر
۰۶

صب رفتم دانشگاه. کلاسا رو بهم ریختن، واسه خاطر یه استاد!!! رفتم آموزش صحبت کردم. از صحبتهاشون متوجه شدم که باید خیلی تُخس باشه استاده. حالا قرار شده باهاش صحبت کنیم بلکه به ما لُطف کنن و ما رو از این همه بیکاری در بیارن.

آخه شنبه یه سره کلاس بود، این استاده گفته نمیتونم بیام شنبه، درسش رو از ساعت ۱۰ روز شنبه بردن گذاشتن ۸ صبح دوشنبه، بعدش روز شنبه از ساعت ۱۰ تا ۱۲ و نیم باید ول بچرخیم! حالا اون روز دوشنبه هم که این همه راه باید کوبید رفت تا دانشگاه هم بماند. امیدوارم باهامون راه بیاد چونکه من اعصاب ندارم. ( این روزا نمیدونم چرا اعصاب من دیلیت شده )

امروز دو ساعت اول کلاس تشکیل شد، از استاد گرامی خوشمان نیامد. ( وای به حال خودم و خودش ) سحر یکم نگام کرد بعد بهم گفت: از استاد خوشت نیومده؟ گفتم: نوچ! گفت: از قیافت معلومه! حالا من نمیدونم استاده واسه همون هی منو نگاه میکرده؟ یعنی فهمیده ازش خوشم نمیاد یا نه؟ خودش از من خوشش اومده!؟! نمیدونم چرا واسم موج منفی می فرستاد.

بعد از کلاس بهمون اعلامیدن که کلاسا تا ۱۳هم تعطیل می باشد. منم سحر و ویدا و جمیله رو برداشتم آوردن استانه زیارت حرم آقا سید جلال الدین اشرف ( برادر امام رضا ). تو حرم یکی از هم کلاسیام رو دیدم، کلی از همه بچه ها پرس و جو کردیم و آمار رد و بدل کردیم. به سلامتی دو تا عروسی توپ در پیشه!!! اسمایلی رقص و اینا. آخرش گفتم شمارت رو بده من که واسه دوره بعد دعوتت کنم. ( آخه هر چند وقت یکبار نوبتی مهمونی میدیم ) همه این صحبت ها یه طرف، اسمش یادم نیومدن یه طرف! فــک کن، نه خدایی فک کن! نمیدونستم اسمش چیه تا شمارش رو سیو کنم! خودم کلی شرمنده شدم. آخرشم که نپرسیدم یارو دو ساعته داریم با هم حرف می زنیم اسمت چیه؟ به اسم الهه ذخیره ش کردم. ( الانم حسش نیست از دوستان بپرسم اسمش چی بوده )

بعد از اینکه از حرم اومدیم بیرون من رفتم سمتِ :( لعنت لعنت لعنت لعنت ….. اصلا حس ادامه دادن این نوشته رو ندارم. هیچیم نیست اما در کُل خیلی چیمه. سرم درد میکنه. بهتره همین جا تموم کنم و غُر نزنم. روز مسخره و بی خود. روز دلداری دادن و بوسیده شدن از سمت آذر خانوم. روز احساس ترحم! روز گند! روز خفقاااااااااااااان. روز لبخندهای زورکی! روز دل سوزوندن خودم برای خودم !!! روز نیاز داشتن به محبت میمی مثل مادر. داغونم. گریه م داره در میاد.

پ.ن: هر وقت حالم خوب شد به تک تک کامنتاتون جواب میدم.

مرداد
۲۲

در ادامه ی بحث اینکه چرا همش من باید روی صندلی شماره یک یا دو بشینم باید بگم که: دو روز قبل شماره صندلیم ۱۱۳ بود! دیگه داشتم از خوشحالی ذوق مرگ میشدم اخه صندلی های ۱۰۰ به بعد پایین بودن، تو یه کلاس نسبتا کوچیک که مراقباشون نگهبانای دانشگاه هستن، اینقد هم من وصف این ۲ مراقب رو شنیده بودم که به همه کساییکه تو کلاس امتحان می دادم حسودیم میشد! اوپن بوک اوپن بوک بود امتحانا.

رفتم سر جام نشستم. همزمان با ما یه رشته دیگه هم امتحان داشتن که یک در میون نشسته بودیم. بعد از امضا زدن و تحویل گرفتن برگه های امتحانی حدودا ۵ دقیقه ای می گذشت که رییس وارد کلاس شدن و بعد از چند دقیقه ای که زُل زد به یکی از بچه ها، نتیجه گرفت که بغل دستیش تند تند داره جواب میده به همین دلیل ایشونو که جلوی من نشسته بود رو بلند کرد گفت برو بالا. منم مثبــــت سرم رو برگه خودم بود که اومد بالا سرمو هی زوم کرد رو برگه م. خلاصه رفت و یه دور زد و گفت شما هم برو بالا! من از شدت خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم تو دلم گفتم: اصلا به ما آزادی و تقلب نیومده.

هِلِک هِلِک رفتم بالا، دیدم دقیقا یه جای خالی وسط دوستان گرامی و گل و گلاب که همگی دست و دلباز هستن و سره نترسی دارن و مث من اهل فشار افتادن به سمت پایین نیستن خالیه. مث :D رفتم نشستم و شروع کردم به جواب دادن سوالا.

بعد از اینکه که کاملا به جوابا مسلط شدم سرمو آوردم بالا. وای چی می دیدم :O برگه های تقلب دست به دست می چرخید اونم با اون همه مراقب و کنترل. منم گفتم وا خب مگه من چیم کمتره؟ حالا که نذاشتن پایین بشینم بیام و یه کاره خیری انجام بدم :دی ! یه ویدا نامی داریم تو کلاسمون بچه بندرعباسه، دوستش دارم بامزه س، جنوبیه خون گرم. دیدم هی میگه حدیث حدیث سوال ۶ و ۱ و ۴ تو رو خدا بهم بگو. منم دل رو زدم به دریائو هر سه تا سوالُ رو کاغذ نوشتم و دادم دستش !!! هفت و نیم نمره فیکث رسوندم. برای اولین بار شاهکار بود. خودم که کلی کیف کردم.

بعد از اینکه اومدیم بیرون سحر و مُژی کلی شاکی بودن که تو چرا ما میگیم، قلبت تندتند میزنه و فشارت می افته، نمیتونی تقلب کنی. تو دلم گفتم حالا بیا و درستش کن… گفتم بابا یهو پیش اومد دست خودم نبود که و به کل قضیه رو پیچوندم !! اخه قبلنا وقتی میخواستن بهم تقلب هم بدن کلی خواهش میکردم و قسمشون میدادم که بیخیال من شین من همینجوری راحتم حاضرم سفید بدم اما تقلب تو دستم نباشه.

این از اون امتحان. تا امروز هم که رفتم سره جلسه دیدم به به همون شماره ۱۱۳ به نام خودم افتاده. اما این دفعه تا امضا زدم گفتم اینجا جای یه نفر دیگه س. اقای رییس هم گفتن برو بالا بگو جامو عوض کردن !! وای چه حالی داد دوباره رفتم وسط جمع دوستان تازه مُژی و سحر رو هم کشوندم عقب و همه با هم به صورت مشورتی شروع به حل مسائل کردیم. اینقده باحال بود. من جواب نگرفتما فقط چک کردم که درست هست یا نه! همین. :دی این مراقبامون مارو کُشتن، چقد سعی می کنن با خشانت رفتار کنن و کنترل رو به دست بگیرن اما نمیتونستن! چه صحنه های نابی بود خدایی. امتحان اخر بود دیگه کاریش نمیشد کرد. یه حرکتی هم سحر اومد الان دارم بهش فک میکنم خندم میگیره! یه کاغذ با محتویات بسیار ریزی انداخت تو بغلم منم با همون کاغذ، با سر رفتم تو کیفم که جلوم بود. خب نکن دختر این کارو آدم سکته میکنه!!!

پ.ن: نتیجه ۵ تا از امتحانامو گرفتم. قبل از ورود به جلسه دو تا ۲۰ مو دیدم ذوق مرگ شدم. بعد جلسه هم ۳ تا دیگه شو دیدم که یکیش با رقم ۱۶ دپرس مرگم کرد! فعلا که راضی هستم تا ببینیم بقیه رو چه گُلی میزنم به سرم.

مرداد
۱۵

همچون یک هندوانه شیرین و خنک خوچحال می باشم! 

هیچ انتظار نداشتم کل سوالا تستی باشه. اوه اوه فک کن. :دی !! چقدم خارج از کتاب بود و اطلاعات عمومی، که خدا رو شکر تونستم یکی یکی همه رو جواب بدم و برم جلو.

شماره صندلیم امروز ۱ نبود و دیگه شاکی نبودم اخه خدایا چرا همش من یکم؟! :( شماره م امروز ۵۷ بود وااااای با ذوق و شوق رفتم بالا داشتم ته سالن رو نگاه میکردم که جامو پیدا کنم اما قربون خدا برم، اینقد باحال بود چیدمان صندلی ها که نگو و نپرس، دقیقا از جلو به صورت افقی ردیف دوم بودم تو دهن مراقب و استاد و رییس دانشگاه. حالا اصلا برا من چه فرقی داره که کجا بشینم! من که نمیتونم تقلب بکنم. ها ها ها ! ولی خداییش ظلمه دیگه :دی همه وامیستن نگات میکنن خب شاید هول کنم بابا جان :دی !!!

وای به شدت نیازمند دعاهای شما دوستان گلم و روحیه دادن هاتون هستم، فردا هم امتحان رو بدم دیگه غمی ندارم. خودمم برم بقیه درس و مشق، اینترنت چیه اخه.

تیر
۱۲

هوس رانندگی داشتیم، تو مسیر رفت و برگشت دانشگاه پشت فرمون نشستم و رانندگی کردم، همه جا هم که شلوغ پلوغ واسه خاطره تعطیلات تابستونی، خلاصه در طی این مسیر به این نتیجه رسیدم که به راحتی می تونم ۶ تا ماشین مدل بالا رو به هم بکوبونم و له کنم و خودم سالم بمونم!!! واقعا متاسفم که گواهینامه دارم!!! همینه دیگه الکی الکی گواهینامه میدن به ملت! نمیخوام! اصلا میخوام از بین دو تا ماشین با سرعت ۱۰۰ تا رد شم. دلم میخواد. به شدت افسردگی گرفتم.

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران