تیر
۲۰
    
ارسال شده توسط (حدیثه) در موضوع خاطره نویسی در تاریخ تیر-۲۰-۱۳۸۹

بیکار نشستم، اسم و فامیل هر کسی رو که می‌دونم تو آزمون استخدامی آموزش و پرورش، شرکت کرده رو دارم می‌زنم نتیجه رو می‌بینم! می خندم : ))))))))

حال داری، حالا اس‌ام‌اس بدی بپرسی چطور شد، قبول شدی یا  نه؟ :دی

تازه شماره شناسنامه و کدملی و همه چیز ملت رو می‌ریزه بیرون! و این است کلا امنیت و اینا :‌ ))))))

پ.ن: نتیجه من اینجاس! +



 
تیر
۱۶
    
ارسال شده توسط (حدیثه) در موضوع فیلم در تاریخ تیر-۱۶-۱۳۸۹

How to Train Your Dragon یه انیمیشن بسیار بامزه‌س که وقتی دیدمش شیفته کارایِ همین اژدهایی که توی عکس بالا می‌بینین شدم! واقعا بامزه‌س. کلی عاشق صحنه لبخند زدنش شدم. اوخی ^_^

داستان در مورد، پسری به نام هیکاپ هست که از نژاد وایکینگ‌هاست، که طی ماجرایی با این اژدها آشنا می‌شه! پدر هیکاپ رئیس وایکینگ‌هایی هستش که در حال شکارِ اژدها هایی هستن که برای بدست آوردن غذا به محل زندگیشون حمله می‌کنن. دیگه خودتون برین ببین، چه قاضایی پیش میاد تا ته داستان :دی

کلا خواستم بگم ارزش یه بار دیدن رو داره. واسه من که جذاب بود. حالا شاید یکی از دلایلش این باشه که به حیوانات علاقه دارم!

و در آخر هم، دستِ حمید مرسی که واسم از این انیمیشن‌ها میاره.



 
تیر
۰۸
    
ارسال شده توسط (حدیثه) در موضوع کلاس‌زبان در تاریخ تیر-۸-۱۳۸۹

چند وقتیِ کلاس زبان می‌رم. یه استاد بسیار بسیار باحال داریم که حسابی باهامون کار می‌کنه. هر جلسه مجبوریم با لغات جدیدی که یادمون داده جمله بسازیم و از این صحبتا! بعد سر کلاس بخونیم.

امروز صادق که خونه بود نشوندمش، که یکم جای این فعل و فاعل و اینا رو باهام کار کنه. آخه مفهوم و معنای کلمات رو می‌دونما ولی واسه مرتب چیدنش، مخصوصا اگه سوالی باشه بدجوری ضعف دارم :دی!

صادق داشت می‌گفت که، اول خود جمله ای رو که می‌خوای ازش سوال در بیاری تو ذهنت بچین فارسیش رو بعد، بقیه کارا رو روش انجام بده! منم هاج و واج به صادق می‌گم که: من جمله‌های فارسیم وقتی همه‌ش بی سر و تهِ و از هیچ قاعده‌ای پیروی نمی‌کنه، فعل و فاعلاش بهم ریختن چیکار کنم؟ :دی

کلا ضعف یکی دوتا نیستش که!

خلاصه داشتیم کار می‌کردیم تا همین یکی دو دقیقه پیش، رسیدم به کلمه ۸م، به صادق گفتم اینو خودم درست کردم.

۸- Own:  I’m own your heart.

صادق: نــه! غلطه.

حدیث: ئه! درسته که.

صادق: غلطه!

حدیث: واااا ، نخیر نخیر خودم درست نوشتمش.

صادق: (مکث)

صادق: باید بنویسی I’m own my husband’s heart !

حدیث: چه فرقی میکنه. جمله‌م خودش که درسته دیگه؟

صادق: (لبخند)

حدیث: آآآاااوووووو !! راس می‌گیا برگردم تو رو استاد بگم آی اُن یور هارت ؟؟؟؟؟ (اسمایلی پهن شدن کف اتاق)

صادق: (نیشخند) بی ادب !!

حدیث: (اسمایلی پاک‌کن برداشتن و تند تند کل جمله رو پاک کردن) :دی

هــعی، برفته شم برفته شم بقیه کلمات رو بنویسم! تا بیشتر از این آبروریزی به بار نیاوردم



 
تیر
۰۸
    
ارسال شده توسط (حدیثه) در موضوع فیلم در تاریخ تیر-۸-۱۳۸۹

جولیا و جولی، دو زن هستند که خاطرات خودشون رو در دو زمان متفاوت می‌نویسن. هر دوی اونها حس می‌کنن که با پایان رسیدن، اما مدتی بعد  متوجه می‌شن با ترکیبی از احساس و بی‌باکی و کره (هر دوی اونها به آشپزی روی میارن) هر چیزی امکان پذیره.

یکی از نکات خیلی جالبِ این داستان وبلاگ نویسیِ جولی هستش، وای بعضی وقتا خودمُ جاش می‌ذارم یه چیزایی رو قشنگ حس می‌کنم. چند باری هم با خودم فکر کردم، اگه اینجا ایران نبود، چقد من راحت‌تر می‌نوشتم و با خواننده‌هام ارتباط برقرار می‌کردم! خوش به حالشونا یعنی … که اونا تو ایران نیستن :دی !

من بعضی وقتا دیگه اینقد خودسانسوری می‌کنم رسما هیچی برای نوشتن خاطرات روزمره‌م ندارم. والله به خدا …

پ.ن۱: شما می‌تونین از اینجا، این فیلم رو دانلـود کنین.

پ.ن۲: جولی و جولیا در آی‌اِم‌دی‌بی.

پ.ن۳: و در آخر تشکر می‌کنم از رضا، بخاطر دادن لینکِ این فیلم.



 
تیر
۰۷
    
ارسال شده توسط (حدیثه) در موضوع عکس نوشت در تاریخ تیر-۷-۱۳۸۹

If you love someone

Why in the first place set him free?

CARELESS IDIOT !!!



 
تیر
۰۵
    
ارسال شده توسط (حدیثه) در موضوع وبلاگِ من در تاریخ تیر-۵-۱۳۸۹

اسمایلیِ برداشتنِ یه دستمال نم‌دار و پاک کردن خاکایِ گوشه و کنارِ وبلاگم!