بایگانی برچسب » استاد «

اردیبهشت
۲۶

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


دسته‌ی: خاطره نویسی  برچسب‌: , , , , , , , , ,  برای نمایش یافتنِ دیدگاه‌ها رمز را بنویسید.
اسفند
۱۵

استاد جدید، وارد کلاس شد و یه نفس و بدون مکث ۲ ساعت و ۴۵ دقیقه، حرف زد، ما هم با چشمای باز اما مغز خوابیده، نگاهشون کردیم! وسط صحبتاشون یکی از دوستان گفت: استاد میشه انتراک بدین؟

ایشون گفتن: یه چند دقیقه دیگه تحمل کنین توضیحاتم تموم بشه بعدش با هم دعوا میکنیم!

همکلاسی از ته کلاس داد زد گفت: ما دعوا نمیگیریم، اصلاح طلبیم!

استادم گفت: ما مخلص هرچی اصلاح طلبیم! خندید و بازم شروع کرد به توضیح دادن!

همین یه جمله کافی بود تا من کلی به ایشون و درسشون علاقه مند بشم! :دی آخر کلاس چند کلمه ای باهاش حرف زدم! فک کنم تونستم راه خودمو پیدا کنم. اسمایلی صحبت های رمزیانه با خود!

آذر
۲۵

تا چند دقیقه دیگه استاد پول و ارز بانکداری به همراه تمامی سوالاتش با قیمتی مفت به پسرِ* دخترخاله جان  فروخته خواهد شد! =))

* امید بچه دخترخالمه. هم سن و سالیم. با هم بزرگ شدیم. واااای الان چه حالی میکنه سوالا رو بینه! فقط امیدوارم گندش در نیاد. :دی

آذر
۲۵

من حدیث هستم و اینجا هم وبلاگ چشم غمگینه! همه چیز هم بر وفق مراده. مثلا!

این روزا جز مهمون داری و پخت و پز و ظرف شستن و درس نخوندن هیچ کاره دیگه ای نکردم! خدا هم میدونه ها در چه موقعیتی کلی مهمون بفرسته واسم، قربونش برم اینقد برنامه ریزیش دقیقه که دیگه نگـــــو. چند روز پیش مهران و خانومش از عسلویه اومدن. شب اول خونه ما موندن. خیلی ذوق زده بودم اون شب،  آرزو و دو تا از دخترخاله هامم اومدن پیشمون. یه عالمه خوش گذشت. تا من غذا رو آماده کنم مخ همشونو با دو تا مکعب روبیک ها کار گرفتم. فردای اون روز هم رفتم خونه دخترخاله خضران واسه آرزو روزنامه دیواری درست کردم. اسمایلی یادش بخیر قدیما.

دیشب از ساعت ۱ و نیم که پسرخاله و خانومش رفتن تا خوده صبح جون دادم  که حداقل بتونم کتابم رو یه دور بزنم و امروز با رضایت کامل برگه امتحانی رو تحویل استاد بدم. اما نشد که نشد!

تو این بارون شدید خودمو زور رسوندم دانشگاه، رفتم توکلاس به بچه ها میگم جونه هر کی دوست دارین بهم بگین باشه؟ سحر دو تا برگه در آورد گفت من همه رو اینجا نوشتم. میتونی؟؟؟؟؟ بدم بهت بنویسی! من که میدونم تو باید هر رنگ عوض کنی و اخرشم هیچی ننویسی.

گفتم جهنم! بده یا منو میگیرن پرت می کنن بیرون یا اینکه همه رو می نویسم. نمیدونم اون لحظه داشتم خودمو گول میزدم آیا؟

برگه ها رو پخش کردن. شروع کردم به جواب دادن، اونم چه جووری. یک در میون. استاد اومد بالا سرم میگه: حدیثه چطوره سوالا؟ میگم: نمیدونم استاد! نخوندم. بعدش بهم میگه: من از تو یه انتظار دیگه داشتمااااا.

نیم ساعت گذشت من همچنان سقف و در و دیوار و صندلی ها رو نگاه میکنم. سحرم خودشو داره جز میده از پشت. حدیثه حدیثه! کدوم سوالو موندی؟ حدیثه حدیثه ۱۴ رو جواب دادی؟ حدیثه حدیثه با دست نشون بده بگو سوال چند. منم همچنان خونسرد و بدون هیچ عکس العملی دارم منظره تماشا میکنم.

خانوم نوبهاری دور میزنه و میاد دستشو میذاره رو دستم میگه پاشو دیگه حدیثه! تو دلم میگم ولم کن اِ نمیخوام.

دیگه داشتم از این همه چی ناامید میشدم که از رو برگه بغل دستیم جواب سوالا رو کش رفتم. البته ساعت اخر بهش گفتم که همه رو از  رو دستت نگاه کردم! یعنی اومد ازم پرسید که جواب فلان سوال چی میشه گفتمش همون که تو نوشتی منم نوشتم!

تازشم استاد جواب سوال ۹ رو گفت با استرس تمام دنبال بغل دستیم بودم که ببینم درست نوشته بود یا نه؟ بهش میگم دووووس جون دوووووس جون درست بود جوابت؟  وقتی گفت آره دیگه کاملا مطمئن شدم نصف نمره رو میگیرم. آخر کلاس رفتم به استاد گفتم که مهمون داشتم نتونستم هیچی بخونم، قول میدم امتحان پایانی رو کامل بگیرم، از این چشم پوشی کنین. فعلا که جواب رد نداد بهم.

پ.ن۱: دقیقا ۳ ساعت با یکی از بچه ها چتیدم. تو این سه ساعتم هی یه خط یه خط این پست رو نوشتم و ویرایش کردم!

پ.ن۲: دیروز رفتم ترمیم ابروهام. موقع ترمیم برای خودم و هفت جد و آبادم صلوات فرستادم و نفس حبس کردم و تا ده شمردم! نمیدونم چرا این بی حسی لعنتی رو پوست من تاثیری نداره.

پ.ن۳: همین الان آیدا تماس گرفت گفت فردا شب بریم خونه شون مهمونی. داداش خان هم میاد.

پ.ن۴: یعنی میشه من امروز بخوابم؟

آبان
۲۴

نوچ، نوچ، نوچ! چقد من بدقول شدم و دیر به دیر پُست می‌نویسم و به کامنتام جواب میدم. رونوشت به خودم!

الان کلی از لینک‌های ورودی رو چک کردم تا دوستانی که منو به بازی اگر نامرئی بودم دعوت کرده بودن از قلم نندازم اما جز  نون‌وا، وشکا کسی دیگه‌ای رو نیافتم.

اول یه اعتراف بکنم، من اگه نامرئی بودم خیلی خیلی خیلییییی بدجنس می‌بودم :دی و گند هر نوع بدجنسی رو در میاوردم. حالا اینا همه نتیجه گیری های ذهن خودمه، از بس فک کردم که اگه نامرئی بودم چیکار می‌کردم دیگه داشتم کلافه می‌شدم. تمام نکات منفی و شیطانی در من ظاهر می‌شد! پوووووف نامرئی بودنم آخه شد زندگی؟

حالا اگه نامرئی بودم چه کارا می‌کردم؟

در مرحله اول می‌رفتم گربه استاد عزیز و گرامی‌م آقای وحید زارعی رو می‌دزدیم و نازش می‌کردم. شایدم یه هفته نگهش می‌داشتم بعد می‌بردم خونه شون و پسش می‌دادم.

بعد میرم سراغ بستگان نزدیک، مخصوصا اونایی که به ارواح و جن و … اعتقاد دارن، اینقد سر به سرشون می‌ذاشتم تا سکته‌ه رو میزدن.

پ.ن: الان حالم گرفته شده و نمیتونم ادامه پستم رو بنویسم، رفتم لینک فیس بوک استاد رو بردارم، دیدم همه رو از لیست دوستاش حذف کرده، منم دیگه تو لیستش نیستم. چرا آخه با احساسات آدم بازی می‌کنن نمیگن یکی مث من که این همه دوسشون دارم و واسشون احترام قایلم قلبم می‌شکنه؟

کاشکی الان نامرئی بودم.

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران