جمعه ساعت ۱۱ و نیم با شقایق قرار گذاشتیم، روبروی هتل عباسی. از روز قبل برنامه ریزی کرده بودیم تا ناهار با همدیگه باشیم. من و منیره زود رسیدیم، واسه همین رفتیم پشت هتل عباسی، هشت بهشت. لب حوض پُر آبش شیطونی کردیم و عکس گرفتیم، منیره با شجاعت تمام، لب حوض رو یه پا موند و دستاش رو باز کرد و من ازش عکس گرفتم. بعدش ازم خواست به همون حالت بمونم و عکس بگیره، اما به علت ترس شدیدم از آب :دی هر چقدر تلاش کردم تا یه ژست خوب بگیرم، نشد که نشد (+)!
.
یه دور زدیم و دوباره برگشتیم جلوی هُتل، شقایق از کنارم رد شد، هر دو به یه سمت می رفتیم. چون اواتر جدیدش به حالت نیمرُخ بود سریع شناختمش و از پشت گرفتمش! شقایق، با اون انرژی و شاد بودن و لهجه شیرین و بامزه اصفهونیش، روز به یاد موندنی رو واسم بوجود آورد. جوریکه وقتی برگشتم خونه تمام تلاشمُ میکردم تا بتونم مث خودش صحبت کنم. :ایکس . منیره اصرار شدیدی داشت که حتما پل خواجو رو هم ببینم، قرار بر این شد که بعد از اومدن از پُل بریم سمت بریونیِ هشت بهشت.
.
موقعی که رفتیم به بریونی هشت بهشت، نشستیم و برامون آبگوشت آوردن، منیره دوربینش رو برداشت، تا عکس بگیره. شقایق دستش رو برد سمت فلفل درشت روی نون داخل ظرف، من طفلی هم سریع برش داشتم و یه گاز گنده زدم بهش، اووووف! انچنان دودی ازم بلند شد که خدا میدونه، وحشتناک سوختم!! تا اونجا که راه داشت دوغ خوردم بلکه کمی از سوزش شدید فلفل کم بشه. به شقایق گفتم: من فک کردم میخوای بخوریش! نمیدونستم داری میذاری یه گوشه
! منیره خواست تندی فلفل رو تست کنه، یه گاز کوچولو که زد بهش، اشک از چشماش جاری شد. :دی بعدش خودش گفت: به فلفل حساسیت داره کلا! :دی بریونی خیلی خوشمزه بود با اینکه برای اولین بار بود میخوردمش ولی حسابی بهم چسبید.

.
وسطای خوردن بودیم یهو صدای گوشیم در اومد، اصلا باورم نمیشد ندای عزیز، تماس گرفته! شماره ندا رو داشتم، ولی روم نمیشد تماس بگیرم و بهش بگم من اصفهانم. خوشبختانه ندا خودش اومد به وبلاگم و این قضیه رو کشف کرد. بعدشم با یه تماس کوچیک به اون یکی شماره م و گرفتن شماره ایرانسلم از صادق، برای ساعت دو و نیم تو میدون نقش جهان، یه قرار دوستانه دیگه گذاشتیم. بعد از صرف ناهار و یه پیاده روی کوتاه شقایق از ما جدا شد و رفت. من و منیره هم رفتیم که ندا رو ببینیم.
.
کل بازارچه میدون تعطیل بود؛ من مونده بودم که چه سوغاتی واسه صادق ببرم؟ شب قبل یه بلیط برای ساعت ۴ و نیم رزرو کرده بودم و زمان زیادی باقی نمونده بود،خلاصه وقتی ندا هم به ما ملحق شد و همه جا رو زیر و رو کردیم بلکه چیزی گیر بیارم؛ (ندا همچنان شاکی بود، چرا زود خبرش نکردم، تا بچه های وبلاگ نویس اصفهان رو جمع کنه و همدیگه رو ببینیم). بعد از جستجوی زیاد یه کیف پول چرم قهوه ای رنگ، با یه مجسمه کوچولو خریدم. منیره و ندا اینقد چونه زدن تا دو تومن تخفیف واسه کیف پول گرفتن. : ))))) منم نشستم و فقط نگاشون کردم! :دی
.
خریدم که تمام شد، ندا جان کلی زحمت کشیدن و با ماشینشون ما رو رسوندن به یه کافی نت، اونم چه کافی نتی :دی !!! واسه خاطر اینکه جمعه بودُ همه جا تعطیل بود، رفتیم هتل کوثر :دی تا از کافی نتش استفاده کنیم : ))))) من و منیره به سرعت برق و باد عکس ها رو از دوربین به فلش منتقل کردیم؛ زودی اومدیم بیرون و گفتیم کارمون تموم شده، دختره تعجب کرده بود که چرا این همه کم از نت استفاده کردیم :دی. موقع پایین اومدنی یه نفر رو دیدم، تا برسم دم در هی داشتم فکر میکردم، چرا این همه آشنا بود قیافه ش؟ حالا تو نگو امیر تاجیک بودِ و من نگرفتم! :دی منیره اینقد ذوق کرده بود، هی میگفت عکس بگیریم باهاش، برم بگم؟ منم گفتم برو بگو. ندا اصلا ازش خوشش نمی اومد و نمیخواست عکس بگیره اما به اصرار من، که تو رو خدا تو هم بیا، زشته من تنها بمونم :دی روم نمیشه و غیره، واستاد کنارم و منیره عکس گرفت. بعدش ندا از من و منیره عکس گرفت. :دی
.
داشتیم میرفتیم ترمینال کاوه، ساعت ۴ و بیست دقیقه، ترافیک وحشتناکی هم جلوی یه بیمارستان بود، من کلی استرس داشتم جا نمونم از ماشین. ندا گفت شماره ترمینال رو بگیر و بگو تو ترافیکی، من شماره و داشتم می گرفتم، ندا متوجه شد شماره ترمینال صفه ست؛ منیره میگفت کاوه بلیط رزرو کرده. بعد از تماس متوجه شدیم ای بابا ترمینال صفه بود، نه کاوه. خلاصه اون ترافیک باعث خیر شد تا من سر ساعت به مقصد برسم.
.
الهــــی منیره میگفت، نرو. اشک تو چشاش جمع شده بود. سوار ماشین شدم، حالا زور بهش میگم منیره تو برو ندا دیرش شده، نمیخواستم ناراحتیش رو ببینم، اما به حرفم گوش نداد که نداد…. حرکت کردن ماشین همانا و بسته شدن چشمان من نیز همانا، یه لحظه چشمام رو باز کردم دیدم که واااا ساعت ۶ و من تو ترمینال کاوه ام !!! خلاصه من سر از کار ماشین در نیاوردم. حالا چون موقع اومدنی، اون شب زود رسیدم، من و صادق انتظار داشتیم که دیگه ساعت ۳ همدیگه رو ببینیم و بیاد دنبالم. این اتوبوس و راننده هاشم که دیگه ماشالله داشتن، لعنتی اول و وسط و اخره هر شهری وا میستاد، آی حرصم گرفته بود، آی حرصم گرفته بود ….
گوشیمم شارژش داشت تموم میشد، گرفتم خاموشش کردم، تا وقتی رسیدم رشت تماسِ صادق بگیرم. :دی بعد تو نگووو من عوض ساعت ۳ باید ساعت ۷ تازه برسم رشـــت!! :دی خلاصه نصف عمر صادق رو به باد دادیم تا گوشیم رو روشن کنم و خبرش کنم که بعله، اتوبوس لعنتی، ترمز نداره و داره ماشینمون رو عوض میکنه تا ما رو برسونه به مقصد.
.
اصفهان گردی - قسمت اول – قسمت دوم - قسمت سوم
.
پ.ن۱: این بود سری ماجراهای اصفهان رفتن من، و دیدن منیره، مرجان، آتوسا، شقایق و ندا ( عــــزیـزم، تیکه کلام ندا ). سفر خیلی کوتاه اما بامزه و پر از خاطره بود. با اینکه ندا رو خیلی کم دیدم اما کلی زحمت انداختم گردنش. ایشالا همه دوست جونام میان شمال و جبران میکنم.
.
پ.ن۲: ببخشید که سرتون رو درد آوردم، خیلی راه داشت تا بازم بنویسم، اما به علت دسترسی نداشتن به سیستم سالم و اینترنت، بین نوشته هام تاخیر افتاد به همین دلیل مجبور شدم همه رو یهو بگم و تموم کنم این اصفهان گردی رو! :دی
.
پ.ن۳: پرستووو جات رو خالی کردیما، منیره از تو سبزی خوردن، کنار بریونی، یه سبزی پیدا کرد، که شبیه اواتر جی تاکت بود. همون شبدر سبزه. :دی


