بهمن
۱۸
    
Posted () in مسافرت on بهمن-۱۸-۱۳۸۷

جمعه ساعت ۱۱ و نیم با شقایق قرار گذاشتیم، روبروی هتل عباسی. از روز قبل برنامه ریزی کرده بودیم تا ناهار با همدیگه باشیم. من و منیره زود رسیدیم، واسه همین رفتیم پشت هتل عباسی، هشت بهشت. لب حوض پُر آبش شیطونی کردیم و عکس گرفتیم، منیره با شجاعت تمام، لب حوض رو یه پا موند و دستاش رو باز کرد و من ازش عکس گرفتم. بعدش ازم  خواست به همون حالت بمونم و عکس بگیره، اما به علت ترس شدیدم از آب :دی هر چقدر تلاش کردم تا یه ژست خوب بگیرم، نشد که نشد (+)!

.

یه دور زدیم و دوباره برگشتیم جلوی هُتل، شقایق از کنارم رد شد، هر دو به یه سمت می رفتیم. چون اواتر جدیدش به حالت نیمرُخ بود سریع شناختمش و از پشت گرفتمش! شقایق، با اون انرژی و شاد بودن و لهجه شیرین و بامزه اصفهونیش، روز به یاد موندنی رو واسم بوجود آورد. جوریکه وقتی برگشتم خونه تمام تلاشمُ میکردم تا بتونم مث خودش صحبت کنم. :ایکس . منیره اصرار شدیدی داشت که حتما پل خواجو رو هم ببینم، قرار بر این شد که بعد از اومدن از پُل بریم سمت بریونیِ هشت بهشت.

.

موقعی که رفتیم به بریونی هشت بهشت، نشستیم و برامون آبگوشت آوردن، منیره دوربینش رو برداشت، تا عکس بگیره. شقایق دستش رو برد سمت فلفل درشت روی نون داخل ظرف، من طفلی هم سریع برش داشتم و یه گاز گنده زدم بهش، اووووف! انچنان دودی ازم بلند شد که خدا میدونه، وحشتناک سوختم!! تا اونجا که راه داشت دوغ خوردم بلکه کمی از سوزش شدید فلفل کم بشه. به شقایق گفتم: من فک کردم میخوای بخوریش! نمیدونستم داری میذاری یه گوشه :-s ! منیره خواست تندی فلفل رو تست کنه، یه گاز کوچولو که زد بهش، اشک از چشماش جاری شد. :دی بعدش خودش گفت: به فلفل حساسیت داره کلا! :دی بریونی خیلی خوشمزه بود با اینکه برای اولین بار بود میخوردمش ولی حسابی بهم چسبید.

.

وسطای خوردن بودیم یهو صدای گوشیم در اومد، اصلا باورم نمیشد ندای عزیز، تماس گرفته! شماره ندا رو داشتم، ولی روم نمیشد تماس بگیرم و بهش بگم من اصفهانم. خوشبختانه ندا خودش اومد به وبلاگم و این قضیه رو کشف کرد. بعدشم با یه تماس کوچیک به اون یکی شماره م و گرفتن شماره ایرانسلم از صادق، برای ساعت دو و نیم تو میدون نقش جهان، یه قرار دوستانه دیگه گذاشتیم. بعد از صرف ناهار و یه پیاده روی کوتاه شقایق از ما جدا شد و رفت. من و منیره هم رفتیم که ندا رو ببینیم.

.
کل بازارچه میدون تعطیل بود؛ من مونده بودم که چه سوغاتی واسه صادق ببرم؟ شب قبل یه بلیط برای ساعت ۴ و نیم رزرو کرده بودم و زمان زیادی باقی نمونده بود،خلاصه وقتی ندا هم به ما ملحق شد و همه جا رو زیر و رو کردیم بلکه چیزی گیر بیارم؛ (ندا همچنان شاکی بود، چرا زود خبرش نکردم، تا بچه های وبلاگ نویس اصفهان رو جمع کنه و همدیگه رو ببینیم). بعد از جستجوی زیاد یه کیف پول چرم قهوه ای رنگ، با یه مجسمه کوچولو خریدم. منیره و ندا اینقد چونه زدن تا دو تومن تخفیف واسه کیف پول گرفتن. : ))))) منم نشستم و فقط نگاشون کردم! :دی
.
خریدم که تمام شد، ندا جان کلی زحمت کشیدن و با ماشینشون ما رو رسوندن به یه کافی نت، اونم چه کافی نتی :دی !!! واسه خاطر اینکه جمعه بودُ همه جا تعطیل بود، رفتیم هتل کوثر :دی تا از کافی نتش استفاده کنیم : ))))) من و منیره به سرعت برق و باد عکس ها رو از دوربین به فلش منتقل کردیم؛ زودی اومدیم بیرون و گفتیم کارمون تموم شده، دختره تعجب کرده بود که چرا این همه کم از نت استفاده کردیم :دی. موقع پایین اومدنی یه نفر رو دیدم، تا برسم دم در هی داشتم فکر میکردم، چرا این همه آشنا بود قیافه ش؟ حالا تو نگو امیر تاجیک بودِ و من نگرفتم! :دی منیره اینقد ذوق کرده بود، هی میگفت عکس بگیریم باهاش، برم بگم؟ منم گفتم برو بگو. ندا اصلا ازش خوشش نمی اومد و نمیخواست عکس بگیره اما به اصرار من، که تو رو خدا تو هم بیا، زشته من تنها بمونم :دی روم نمیشه و غیره، واستاد کنارم و منیره عکس گرفت. بعدش ندا از من و منیره عکس گرفت. :دی
.

داشتیم میرفتیم ترمینال کاوه، ساعت ۴ و بیست دقیقه، ترافیک وحشتناکی هم جلوی یه بیمارستان بود، من کلی استرس داشتم جا نمونم از ماشین. ندا گفت شماره ترمینال رو بگیر و بگو تو ترافیکی، من شماره و داشتم می گرفتم، ندا متوجه شد شماره ترمینال صفه ست؛ منیره میگفت کاوه بلیط رزرو کرده. بعد از تماس متوجه شدیم ای بابا ترمینال صفه بود، نه کاوه. خلاصه اون ترافیک باعث خیر شد تا من سر ساعت به مقصد برسم.

.

الهــــی منیره میگفت، نرو. اشک تو چشاش جمع شده بود. سوار ماشین شدم، حالا زور بهش میگم منیره تو برو ندا دیرش شده، نمیخواستم ناراحتیش رو ببینم، اما به حرفم گوش نداد که نداد…. حرکت کردن ماشین همانا و بسته شدن چشمان من نیز همانا، یه لحظه چشمام رو باز کردم دیدم که واااا ساعت ۶ و من تو ترمینال کاوه ام !!! خلاصه من سر از کار ماشین در نیاوردم. حالا چون موقع اومدنی، اون شب زود رسیدم، من و صادق انتظار داشتیم که دیگه ساعت ۳ همدیگه رو ببینیم و بیاد دنبالم. این اتوبوس و راننده هاشم که دیگه ماشالله داشتن، لعنتی اول و وسط و اخره هر شهری وا میستاد، آی حرصم گرفته بود، آی حرصم گرفته بود …. :| گوشیمم شارژش داشت تموم میشد، گرفتم خاموشش کردم، تا وقتی رسیدم رشت تماسِ صادق بگیرم. :دی بعد تو نگووو من عوض ساعت ۳ باید ساعت ۷ تازه برسم رشـــت!! :دی خلاصه نصف عمر صادق رو به باد دادیم تا گوشیم رو روشن کنم و خبرش کنم که بعله، اتوبوس لعنتی، ترمز نداره و داره ماشینمون رو عوض میکنه تا ما رو برسونه به مقصد.
.
اصفهان گردی - قسمت اولقسمت دوم - قسمت سوم
.
پ.ن۱: این بود سری ماجراهای اصفهان رفتن من، و دیدن منیره، مرجان، آتوسا، شقایق و ندا ( عــــزیـزم، تیکه کلام ندا ). سفر خیلی کوتاه اما بامزه و پر از خاطره بود. با اینکه ندا رو خیلی کم دیدم اما کلی زحمت انداختم گردنش. ایشالا همه دوست جونام میان شمال و جبران میکنم.

.
پ.ن۲: ببخشید که سرتون رو درد آوردم، خیلی راه داشت تا بازم بنویسم، اما به علت دسترسی نداشتن به سیستم سالم و اینترنت، بین نوشته هام تاخیر افتاد به همین دلیل مجبور شدم همه رو یهو بگم و تموم کنم این اصفهان گردی رو! :دی

.
پ.ن۳: پرستووو جات رو خالی کردیما، منیره از تو سبزی خوردن، کنار بریونی، یه سبزی پیدا کرد، که شبیه اواتر جی تاکت بود. همون شبدر سبزه. :دی



 
بهمن
۱۴
    
Posted () in مسافرت on بهمن-۱۴-۱۳۸۷

قبل از رفتنم به اصفهان منیره با آیه، مرجان، و خانومِ آتوسا یه قرار دوستانه ای ترتیب داده بود، بعد از اینکه تصمیم بر این شد من هم به اصفهان برم، منیره عزیز قرار رو به روز بعدش موکول کرد.

من و منیره رفته بودیم سمت سی و سه پُل، مثل اینکه روزهای پنج شنبه و جمعه، خواهران و برادران بسیجی تو خیابون ها و همین طور سمت ۳۰و۳ پل پخش میشن و به همه تذکر میدن: خواهرم حجابت را، برادرم غیرتت را :D !!! موقع رفت به سمت پاساژی که خرید کرده بودم، اتفاق خاصی نیافتاد، اما موقع برگشتن دیدم یکی یه سره کرده و داره میگه: خانوم حجابت؛ خانوم حجابت؛ من با خودم فکر کردم یکی همین جوری داره تریپ مسخره بازی پیاده میکنه، تو نگو جوانک راه افتاده دنبال من و منیره داره به من میگه. بعد از اینکه روم رو کردم طرفش و نگاش کردم راهش رو کشید و رفت. با یه نگاه فهمید که من الان برم خونه چادر سرم میکنم!

.

رفتم سمت دیگه خیابون تا خودمون رو برسونیم به کافی شاپ آرشک، همونجایی که منیره با بقیه دوست جونا قرار گذاشته بود. رفیتم سوار تاکسی شیم، راننده تاکسی جلویی اومد و گفت: این ماشین نه برین سوار ماشین جلویی شین. ما هم رفتیم سمت ماشینش، بعد یهو اون آقای ماشین عقبی اومد در رو گرفتُ من و منیره رو پرت کرد تو جوی آب. (خالی بستما، با این شدت نبود، پیاز داغش رو زیاد کردم. :دی)

.

منیره هم بدو بدو راه افتاد گفت ما پیاده میریم. مرتیکه دو متر پشت سرمون اومد هی داد میزد کجا میرین. منیره هم جواب میداد پیاده میریم. یعنی منیره اگه این کار رو نکرده بودااااا یه دعوای حسابی پیش می اومد. :دی

.

خیابون جلفا و اون سمتی که میرفت سمت کلیسا منو یادِ گلسار رشت انداخت. محل شیکی بود و مغازه های خوشگلی داشت! ما دو تا زودتر از همه رسیدیم، منیره هم که همیشه دست به دوربینه، کلی ازم عکس گرفت ! بعدش مرجانِ عزیز وارد کافی شاپ شد، بعد از اون هم خانوم آتوسا. خیلی آروم و دوست داشتنی بودن، جمع دوستانه خوبی بود. اون وسطا هم یکی تماس گرفت، فکر کردم پاپکِ، همچین بیچاره رو تحویل گرفتیم، بدبخت مزاحمم بود، دیگه ول کن نبود! :دی

.

وقتی از کافی شاپ خارج شدیم چهار نفری رفتیم به سمتِ سی و سه پل! یه عکس چهارنفریه خوشگلم گرفتیم، که عکاسش آقای سطل آشغال بود. (+) تصمیم دارم ظاهرش کنم و با یه قاب خوشگل بزنم زیر عکس من و نیلو و ویدا !!

.

اصفهان گردی – قسمت اولقسمت دوم – ادامه داستان در قسمت بعدی…

.



 
بهمن
۱۴
    
Posted () in مسافرت on بهمن-۱۴-۱۳۸۷

منیره عزیز از زمان به بهترین نحو استفاده میکرد، بعد از چهل ستون، رفتیم سمتِ میدان امام، یا همون نقش جهان. اولین جایی که رفتم عالی قاپو بود، داشتیم بلیط میخریدم یه خانوم خارجی اسم یکی از همراهاش رو صدا میکرد، وقتی وارد صحن ورودی عالی قاپو شدیم دیدم همون خانوم به همراه یه آقایی در دو گوشه روبرویی، و پشت به هم دارن صحبت میکنن. منیره گفت: اگه داخل این دو کنج قرار بگیری و اروم حرف بزنی صدای همدیگه رو میتونیم بشنویم!! خیلی جالب بود. منیره اصرار داشت که امتحانش کنیم :دی اما من گفتم که بی خیــــال بابا اینا خارجی هستن هیشکی نمی فهمه چی میگن، ما بریم واستیم چی بگیم به هم؟ همه ملت می فهمن :دی!! بعد شوخی و اینا رفتیم و وارد عمارت شدیم. چه پله های بانمکی داشت! :دی پر از نقش و نگار بود. فقط یه مشکل کوچولو داشت اونم اینکه اصلا استاندارد ساخته نشده بودن و نفس م بند میومد هــِی :دی! (+)

.

منیره کلی عکسهای قشنگ و ناز ازم گرفت، بیشتر از همه عاشق همین عکسا شدم که از بالای عالی قاپو گرفته، منظره خیلی قشنگی داشت، مسجد امام هم کاملا واضحِ تو عکسا. البته این عکس پایینی رو خودم گرفتم.

.

یکی از زیباترین و با عظمت ترین مکانهایی که دیدم و منو شیفته خودش کرد، مسجد امام بود. واقعا ادم متحیر میمونه که چه جوری مکان به این بزرگی رو اینقد زیبا کاشیکاری کردن و نقش و نگار انداختن. خیلی محشر بود. از همه جا بیشتر دوسش داشتم. داخل مسجد زیر گنبد، دقیقا در مرکزش، کف ش با یه سنگ متفاوت سنگ فرش شده بود. منیره منو کشوند به همون مکان و گفت گوش کن. دستاش رو بهم کوبوند، صدای ضرب دستش مستقیم رفت بالا و دوباره اومد پایین، پخش شد. طراحیش جوری بود وقتی موذن اونجا می موند و اذان میگفت کاملا صداش پخش می شد و به گوش می رسید.

.

این عالی قاپو باعث و بانی خیر شد تا من یه چیز خوشگل واسه خودم بخرم، اگه گفتین چه رنگیه؟ :)) اِهین صورتیه! :دی صورتیش خیلی قشـــــــــــــــنگه.hug یه خانوم داشت به همراه گروهشون از پله ها بالا میرفت که یهو چشمم زوم شد به مانتوی صورتیش، از این لباسهای سنتی که تو بازارچه میدون نقش جهان دارناااا، از همونا.  تو بازارچه گشتیم تا بلکه بتونم چنین چیزی گیر بیارم اما پیدا نشد. داشتم رنگ آبیشو میخریدم که منیره گفت نه بیا بریم یه جای دیگه من چند تا مانتوی صورتی دیدم خیلی خوشگلن و …! گفتم باشه.

.

رفتیم سی و سه پل، پاساژ سپاهان، فروشگاه ننه فردوس، شما هم حتما یه سر برین اینجا، کاراش همه سنتی و دستیه. البته اگه ادرس رو اشتباه نداده باشم :دی! وایی یه مانتوهای نازززی داشت که خدا میدونه، همینکه وارد مغازه شدیم، پشت سرمون کلی مشتری اومد داخل. آقاهه بختیاری بود، اینقد این بشر زیبا رفتار میکرد که بالاخره وسوسه شدم و یکی از رومانتویی ها رو پوشیدم و تو آینه نگاه کردم، دو سه نفر از مشتری ها و خود آقای فروشنده هم شروع کرد به تایید و به به و چه چه گفتن و چقد قشنگه و …. :دی! اینجوری شد که خریدمش! واقعا خیلی بامعرفت بود یه تخفیف اساسی هم داد و ما رو با کلی ذوق بیرون فرستاد. با خودم قرار گذاشتم که دفعه بعد با صادق رفتم اصفهان حتما بازم برم پیشش و یه خرید اساسی بکنم!

.

اصفهان گردی – قسمت اول – ادامه داستان در قسمت بعدی…



 
بهمن
۱۳
    
Posted () in مسافرت on بهمن-۱۳-۱۳۸۷

تیتر رو داشته باشین تا بگم چه اتفاقی توی دروازه دولت افتاد. منیره از قبل کاملا شرایط حاکم بر خیابان های اصفهانُ برام توضیح داده بود تا آمادگی داشته باشم. منم خودمُ آماده کرده بودم تا هرگونه اظهار نظر دوستانه ای رو بشنوم. :D منیره داشت منو میبرد سمت میدون نقش جهان* داشتیم دوتایی عرض خیابون رو طی میکردیم، دو تا دخترخانوم از جلومون داشتن رد می شدن، نفر اول برگشت منو نگاه کرد و خندید، من فقط نگاش کردم، یه قدم که جلوتر رفتن محکم با دست زد به بغل دستیش و در گوشش پچ پچ کرد، اونم سریع صورتش رو برگردوند طرف من و لبخند زد. من با حالت :O نگاشون کردم، طاقت نیاوردم و گفتم چــی گفت بهت؟ دخترک برگشته با همون خنده میگه خیلـــــــــــی خوشگلی. منو داری نیشم تا بناگوش باز شد.  حالا هی من خنده، اون دو نفرم خنده  تا خیابون رو طی کنیم و بریم یه ریز خندیدم، به منیره گفتم چقد باحالن اینـــا :دی کلی انرژی مثبت گرفتم :دی !! منیره هم خدا رو شکر میکرد که به خوبی اصفهان گردی رو شروع کردم : ))))))))!

.

اولین جایی که رفتیمُ من شدم مدل عکاسی منیره جان، چهل ستون بود. من هرچقد شمُردم ۲۰ تا ستون بیشتر پیدا نکردم :دی حتی توی حوض جلوی بنا هم نگاه کردم ولی ۲۰ تای دیگه ش نبود که نبود! (+) علتشُ شما می تونین توی عکس ببینین. وقتی وارد کاخ چهل ستون شدیم، یه آقای محترمی به دوربین منیره اشاره کردن و گفتن: بدون فلش عکس بگیرین، منیره هم گفت: فلشش خاموشه و چشم. یه دقیقه بعدش همینکه رفتم با دوربین عکس بگیرم، لعنت شده با فلش عکس گرفت. هـیــــــــــــع مُرده شدم از خجالت. آقاهه سری تکون داد و منم معذرت خواهی کردم. حالا هی دست منیره رو میگیرم میگم بیا بریم دیگه نمونیم اینجا :دی آثار باستانی رو نابود کردم. منیره میگه: خرابکاری کرده چه خجالتم میکشه :دی :دی!!

پ.ن: بقیه داستان باشه در قسمت بعدی

* شقایق بهم گفت: چرا به میدون نقش جهان میگی، میدون امام؟ :دی



 
بهمن
۱۰
    
Posted () in مسافرت on بهمن-۱۰-۱۳۸۷

از شانس خوشگلم شارژ گوشیم از رشت خالی شد و مجبور شدم خاموشش کنم وقتیکه رسیدم اصفهان منیره رو خبر کنم بیاد منو پیدا کنه تا گم نشم! :دی  این یعنی اینکه: اینترنت بی اینترنت و توئیت هم بی توئیت!!! دقیقا به همین دلیل تو تمام راه خواب بودم. قرار بود ساعت ۵ – ۵ و نیم برسم ترمینال اصفهان اما باز هم از شانس خوشگلترم ساعت ۳ از اتوبوس پیاده شدم. زنگ منیره زدم طفلی خواب بود و منم کلی عذاب وجدان گرفتم چرا اینقد زود رسیدم تا بیدارش کنم.

.

همچنان با گوشی خاموش سوار تاکسی شدم. همینکه رسیدم دم ورودی ازم کارت خواستن منم که تعطیل بودم. پاکه پاک :دی خواستم دوباره زنگ منیره بزنم گوشیم مْرد :دی حالا خر بیار و باقالی بار کن!! بازم دم اون دو تا آقاهه که دم ورودی بودن گرم گذاشتن برم داخل و گوشیمو بزنم به شارژ و خودشونم تماس گرفتن و متوجه شدن واقعا مهمان منیره جونم هستن و با کلی احترام منو فرستادن تو! :دی  اسمایلی کلاس گذاشتن برای منیره

.

الانم تو سایت خوابگاه پشت به منیره نشستم و دارم پست مینویسم. منیره هم داره واژه های جدید یادم میده. (+) البته میگه به من نگووووو ولی از هر کی که خوشت اومد بگو بهش :دی !!



 
بهمن
۰۸
    
Posted () in دسته‌بندی نشده on بهمن-۸-۱۳۸۷

 فکر نکنین به خواسته م رسیدم و خوشحالم و واسه همین دوباره دارم اینجا می نویسم، نه!! دقیقا عکس این قضیه رُخ داده، خدا درخواست منو رد کرد، البته خوشحالم که اینطوری شد، آخه اون چیزی که میخواستم صد در صد به ضرر خودم بود. شایدم تا آخر عمرم باید بدبختی می کشیدم و لِه میشدم! :دی عجب دیوانه ای هستم نه؟ جوّ دیگه میگیره یهو!

.

اینا رو بی خیال، اومدم بازم خاطره ثبت کنم و برم، هرچند یه عالمه از خاطره های شیرینم رو در طی این چند روزی که اینجا ننوشتم رو به باد فراموشی سپردم. اما الان دیگه نتونستم تحمل کنم، خلاصه باید نوشت و ثابت کرد: می نویسم، پس هستم!

.

امروز باز هم  به این نتیجه رسیدم که فرندفید هم جای خیلی خوبیه هــــــا! با چند عدد کامنت رد و بدل شده بین من و منیره جون، و در نهایت هم با یه تماس کوچیک، مُخ صادق جون برای رفتن به اصفهان و در آغوش گرفتن (پریدن تو بغل) منیره، زده شد!! فردا ساعت چهار و نیم میرم سمت اصفِهون! 

.

پی نوشت: داشته باشید گزارش کامل را از منیره خانُم! :دی