<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Sober &#187; امتحان</title>
	<atom:link href="http://www.sober.ir/tag/%d8%a7%d9%85%d8%aa%d8%ad%d8%a7%d9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.sober.ir</link>
	<description>I&#039;m one month sober</description>
	<lastBuildDate>Wed, 01 Feb 2012 18:39:08 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>نوشتن واسه نمره ۱۰</title>
		<link>http://www.sober.ir/1390/04/27/10/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1390/04/27/10/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 18 Jul 2011 18:35:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[یونی‌کده]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[پاس کردن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sober.ir/?p=2645</guid>
		<description><![CDATA[امتحانات رو به سختی پشت سر گذاشتم، اینقدر مشغولیت ذهنی و درگیری (هم با خودم، هم با اطرافیانم) داشتم که واقعا شرایط رو برای درس خوندنم سخت کرده بود. تا به حال نشده بود برای نمره ۱۰ و پاس کردنِ درسی امتحان داده باشم، که شکر خدا این رو هم تجربه کردم. بر خلافِ خیلی‌ها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">امتحانات رو به سختی پشت سر گذاشتم، اینقدر مشغولیت ذهنی و درگیری (هم با خودم، هم با اطرافیانم) داشتم که واقعا شرایط رو برای درس خوندنم سخت کرده بود.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">تا به حال نشده بود برای نمره ۱۰ و پاس کردنِ درسی امتحان داده باشم، که شکر خدا این رو هم تجربه کردم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">بر خلافِ خیلی‌ها که این مدلی درس می‌خونن و احساس خوبی هم دارن، من اصلا احساس رضایت نداشتم. خیلی بهم فشار اومد سرِ یکی از درسام. به اندازه کافی قبلش زمان برای خوندنش داشتم، و کاملا به جزوه و کتاب تسلط داشتم، اما چون دقیقا تو همین زمانِ تعطیلی چند روزی رفتم مسافرت، تا از درگیر‌ی‌هام دور باشم، نتونستم آمادگی کافی رو واسه ترکوندنِ برگه پاسخ بدست بیارم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">تو برگه‌ی پاسخ اینقد نوشتم که بتونم ۱۰ بگیرم و پاشدم. ( بماند که دستِ باز تصحیح کردنِ استاد هم کلی تاثیر داشت )</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">استادِ گرامی، دیدن اوضاع نمره‌ها افتضاح هستش، یه زمانی رو اعلام کردن برای تحویل پروژه. تحویلِ پروژه هم دقیقا هم‌زمان بود با امتحان آخرم. نمی‌دونستم به درسم برسم یا به برنامه‌.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">خلاصه به هر سختی بود، تونستم برنامه رو او.کی کنم و همه رو گذاشتم کنار نشستم برای امتحان آخر خوندم و خوندم و خوندم &#8230; ساعت ۱۱ شب، رفتم پروژه رو ایمیل کنم واسه استاد و فردا صبحش هم برم برا ارائه.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">جزوه رو باز کردم، که ایمیل استاد رو بردارم، دیدم هـعی وایِ من !! چی می‌بینی !! موضوعی که انجام داده بودم اصلا تو لیست پروژه‌ها نبود &#8230; بد بهم فشار اومد. به زور و زحمت، با کمک صادق، تا نیمه‌های شب بیدار موندم و یه چیزی سره هم کردم واسه ارائه‌ی فردا. هیچ هم تسلط نداشتم. دیگه شکی نداشتم که هم به امتحانم گند می‌زنم هم به ارائه‌م و کلا بدبخت شدم رفت و درس رو هم افتادم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">آخه تا قبلِ ارائه هم نمی‌دونستم که پاس کردم درسُ وگرنه اینقد خودمو زجر نمی‌دادم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">صبح من و هم‌گروهی‌م رفتیم واسه ارائه، هی برنامه رو اجرا گرفتم، و چرت و پرت تحویل استاد دادم، که اصن هیچ ربطی به سوالات استاد هم نداشت :دی استاد دیدن که بعله اصن خیلی شوت تشریف داریم و اینا، گفت که نمره پروژه رو نمی‌گیرین !!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">من دیگه مونده بودم هاج و واج، برگشتم بهش توضیح دادم قضیه از چه قرار بوده. و البته بهشون هم گفتم که اصلا قصدِ توجیح کردنِ کاره اشتباه و بی‌دقتی‌م رو ندارم &#8230; ایشون هم ازم همون پروژه رو خواست، منم با کلی ذوق و شوق همه رو براش توضیح دادم و با یکمی دست کاری تو کدا و اینا، بهش فهموندم که &#8221; اهین من بلدم اینو، خودم انجامش دادم &#8221; استاد هم کلی حال دادن و قبولش کردن :دی</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">شانس آورده بودم که همون پروژه اولی رو با خودم برده بودم &#8230; وگرنه دیگه همه چیز زهرم می‌شد <img src='http://www.sober.ir/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">دیگه خیالم بابتِ این درس راحت شد و هنوزم نمی‌دونم نمره ۱۰ رو واسم رد کرد یا ۱۲. فقط مطمئنم که پاس کردمش :دی اصن هم دیگه دوست ندارم اسم این درس رو بیارم، چون بدجوری حسایی رو بهم وارد کرد که تا به حال تجربه نکرده بودم :دی</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اما خب، همین یه امتحان، باعث شد چندین تا نکته‌ی خوب رو تجربه کنم، که فکر می‌کنم تا هر زمانی که من در حالِ تحصیل باشم، از این تجربه استفاده کنم، چه برای خوده امتحان چه برای پروژه تحویل دادن.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>پ.ن:</strong> یکی از دوستایِ مهربون‌م رو هم که افتاده بود، اسمشو آوردم رو پروژه و به استاد هم گفتیم، که بتونه پاس کنه درسُ. کلاً استاد خیلی بهمون حال دادن. مرسی ازشون <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gif" alt="" width="36" height="37" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1390/04/27/10/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شکنجه و اینا</title>
		<link>http://www.sober.ir/1388/04/03/%d8%b4%da%a9%d9%86%d8%ac%d9%87-%d9%88-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%a7/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1388/04/03/%d8%b4%da%a9%d9%86%d8%ac%d9%87-%d9%88-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Jun 2009 14:28:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[یونی‌کده]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[درس]]></category>
		<category><![CDATA[سیستم ساختار فایل]]></category>
		<category><![CDATA[میان ترم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sober.ir/?p=1769</guid>
		<description><![CDATA[در گیر و دار درس و مشق بیدم! فردا و شنبه هم امتحانامو بدم دیگه همه چی حله. فقط رو همین دو درس مشکل دارم. البته مشکلِ مشکل که نمیشه گفت. چون در طول ترم حتی یه صفحه هم نخونده بودم واسم یکمی سخت شده. امروز داشتم تو چکنویس یکمی تمرین حل میکردم. هی خوندم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">در گیر و دار درس و مشق بیدم! فردا و شنبه هم امتحانامو بدم دیگه همه چی حله. فقط رو همین دو درس مشکل دارم. البته مشکلِ مشکل که نمیشه گفت. چون در طول ترم حتی یه صفحه هم نخونده بودم واسم یکمی سخت شده.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">امروز داشتم تو چکنویس یکمی تمرین حل میکردم. هی خوندم هی نوشتم! هی خوندم، هی نوشتم!! یهو رسیدم خط آخر دیدم ته جواب مساله، <strong>D:</strong> زدم و فلش کشیدم و نوشتم: <strong>اینو نمیخواست! جواب یه چیز دیگه س</strong>!! O.o</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">همینجوری ۵ دقیقه به سوال و جواب نگاه کردم، داشتم به این فکر میکردم چرا اخه اینجوری خودمو شکنجه میکنم؟ علت این کار چی بود؟ چرا پاکش نکرده بودم؟ یعنی پاک کن نداشتم سره کلاس؟ تا پاکش کنم و بعد دوباره جواب اصلی رو بنویسم؟ یا چرا اصلا خطش نزده بودم! :دی و اینا !!!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">خلاصه بگم که، این درسِ که فردا امتحانش بید و اینا، میان ترم هم نرفتم ندادم! :دی همون موقع بود که زدم همه اکانتامو پاک کردم. ۵ نمره رو از دست دادم، همش مونده ۱۵ نمره. لعنت شده و هر چقدم میخونم بازم یادم میره. کلا از حفظ کردنیا بدم میاد. امشب تا صبح باید بشینم دعا کنم حداقل ده نمره مسئله بده تا بلکه نیافتم این درسُ. استاده بهم گفته بود اگه ۱۵ کامل بگیری، نمره ت رو بیست رد میکنم. ولی اصلا دلم به حرفش خوش نیست. چون اگه کسی میتونست ۱۵ کامل بگیره همچین تعارف نمیکرد! :دی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1388/04/03/%d8%b4%da%a9%d9%86%d8%ac%d9%87-%d9%88-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اینقده گُلِ استادِ</title>
		<link>http://www.sober.ir/1388/03/06/ostad-e-gol/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1388/03/06/ostad-e-gol/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 27 May 2009 12:22:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه نویسی شبکه]]></category>
		<category><![CDATA[تقلب]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[میان ترم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sober.ir/?p=1445</guid>
		<description><![CDATA[چهارشنبه ها، از اون روزای سخت و طاقت فرسا و خسته کننده ست. از ساعت هشت تا چهار پشت سرِ هم کلاس داریم. امروز هم گذشت و فقط یه چهارشنبه دیگه از این ترم مونده. امروز، صبح زود بیدار شدم،  کمی دو دل بودم آخه نمیدونستم کلاس اولم تشکیل میشه یا نه، به همین دلیل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">چهارشنبه ها، از اون روزای سخت و طاقت فرسا و خسته کننده ست. از ساعت هشت تا چهار پشت سرِ هم کلاس داریم. امروز هم گذشت و فقط یه چهارشنبه دیگه از این ترم مونده. امروز، صبح زود بیدار شدم،  کمی دو دل بودم آخه نمیدونستم کلاس اولم تشکیل میشه یا نه، به همین دلیل به دوستم پیامک فرستادم و دوست جان گفتن که کلاس نداریم. منم تخت گرفتم خوابیدم. :دی</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">ساعت نه و نیم با استرس زیادی از خواب بیدار شدم، و به سرعت به سر و صورتم رسیدم و آماده شدم. _ جای بوپو خیلی خالیه، هر روز صبح که بیدار میشدم جلو چشمم بودم اما &#8230; _ با بیست دقیقه تاخیر رسیدم به کلاس دوم، ماشالله هر چی ماشین بود امروز تو مسیر من قرار داده بودن تا با تاخیر تمام به کلاس برسم. وقتی رسیدم دیدم استاد گرامی، دارن نمره های میان ترم هفته پیش رو اعلام میکنن.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">جلسه قبل، استاد میان ترم گذاشته بودن و یه پیشنهاد هم در کنارش داده بودن و ازمون خواسته بودن هر کسی میتونه یه برنامه چت کلاینت-سرور بسازه و با اجراش بیاره بده من تا بهش نمره میان ترم رو بدم. منم از روی تنبلی چسبیدم به نوشتن برنامه و از خوندن درس منصرف شدم! :دی تا ساعت ده شب، و با کلی مزاحمت و اینا، فقط تونستم برنامه رو بنویسم، هر کاری میکردم اجرا نمیرفت! :دی منم تا همون جایی که اماده کرده بودم زدم رو فلش و با خودم بردم. رفتم دانشگاه دیدم، چی می بینی، همه واسه امتحان خوندن و اصلا سراغ برنامه نرفتن! O_o هیچی دیگه منم هاج و واج بهشون نگاه میکردم و تو دلم آرزو میکردم امتحان کنسل شه. اما نشد که نشد! به استاد گفتم من برنامه ها رو دارم میشه بهتون بدم و خودتون یه چک کنین ببینین مشکلش از کجاست؟ ایشونم قبول کردن، تا برم برنامه رو بزنم رو سی.دی و برگردم، دیدم کلاس پر شده و جایی نیست من بشینم واسه امتحان، به همین دلیل رفتم تو کلاس بغلی با چند نفر دیگه نشستم! آی حال داد! <img src='http://www.sober.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' />  تا جایی که در توانم بود و می تونستم تقلب زدم! البته نه خیلی تابلو :دی آخه استاد تیز می باشند! برا همین یکی دوجا رو ننوشتم تا شک نکنه! <img src='http://www.sober.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">خلاصه، امروز ، همین که رسید به برگه من، یکمی مکث کرد! گفت اممممم واسه شماست؟؟؟ یکی به خودکار قرمز بده من! و بچه هم دادن و یه نیم نمره اضافه کرد بهش و برگه م رو داد! و گفت: <strong>چون تقلب نکرده بودی نیم نمره بهت اضافه میکنم! </strong>وای قیافه م دیدنی بودا ! حالا قیافه من هیچی، قیافه دوستان  دیدنی تر بود! اخه من اون روز واسه اولین بار تقلب زده بودم به همه خبر داده بودم! =)) سر جمع از ۵ نمره شدم ۳ ونیم ! ۵ نمره هم واسه اینکه کسی سراغ برنامه نرفته بود و من زحمتش رو کشیده بودم بهم میده! :دی دیگه امتحان آخر میمونه، که اونم حلِ ! بیست میشم! =))</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1388/03/06/ostad-e-gol/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آش نمیخوریم اما میسوزیم</title>
		<link>http://www.sober.ir/1387/10/30/ash-e-nakhorde/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1387/10/30/ash-e-nakhorde/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Jan 2009 16:48:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[یونی‌کده]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[تقلب نمیکنم بابا جان]]></category>
		<category><![CDATA[خانوم نوبهاری]]></category>
		<category><![CDATA[پیرِ کلاس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sad-eye-never-lie.com/?p=1018</guid>
		<description><![CDATA[اهین، اهین! امتحان امروز خوب بود، بر عکسِ میان ترم که نفسمون رو سره امتحان گرفت، امتحان پایانی خیلی عالی بود! سوالا آسون و مناسب خوندنِ من بود! :دی از ساعت ۵ و نیم تا زمانیکه داشتن برگه ها رو پخش میکردن، داشتم یه فصل آخر رو که خیلی استاد روش تاکید داشت، میخوندم. یکی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اهین، اهین! امتحان امروز خوب بود، بر عکسِ میان ترم که نفسمون رو سره امتحان گرفت، امتحان پایانی خیلی عالی بود! سوالا آسون و مناسب خوندنِ من بود! :دی از ساعت ۵ و نیم تا زمانیکه داشتن برگه ها رو پخش میکردن، داشتم یه فصل آخر رو که خیلی استاد روش تاکید داشت، میخوندم. یکی دو نمره اشتباه دارم، و خدا رو شکر دیگه هیچ مشکلی نیست! راضی ام به رضای خدا :دی!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">حالا از اینا بگذریم، باید اعتراف کنم بالاخره در یکی از همین روزها منو از جلسه شوت می کنن بیرون! <img src='http://www.sober.ir/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">وارد دانشگاه شدم سریع شماره صندلیم رو نگاه کردم و رفتم بالا، وای خدا رفتم تو کلاس، دیدم منِ بدبخت بین دو ردیف پسر افتادم، تک و تنها هم باید جلو بشینم هیشکی هم پشتم نبود! از همه بدتر &#8220;پیرمرد کلاسمون&#8221;  (پیر نیستا :دی از همه مون یکمی بزرگتره) بود که دقیقا یه صندلی عقب تر از بغل دستیم بود. از اونجایی که میدونستم الان بگه ۲۰ میشم، صد در صد می اُفتم!  وقتی رسیدم به صندلیم، رومو کردم سمتشو گفتم: <strong>تو یکی هیچی نگیا، الان حرف بزنی امتحانمو خراب میکنم</strong>. اسمایلی اخم. بنده خدا :دی آدم خوبیه، خیلی مودبِ اما خب دیگه دست خودم نبود میدونستم مث امتحان اخلاقم میشه. یکی دو دفعه قبلتر هم با همین حرفش گندی اساسی زده بود به امتحانا.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">بنده خدا اینجوری O_O برگشت و گفت:<strong> اصلا امتحانت رو بد میدی، می اُفتی. ولی من ۲۰ میشم.</strong> <img src='http://www.sober.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> ! گفتم خدا از زبونت بشنوه. خلاصه سوالات رو دادن و تند تند جواب دادم، سر سوال آخر خیلی شک داشتم، رو یه واژه مونده بودم، وقتی استادمون اومد سریع صداش کردم و گفتم استاد میشه معنی اینو بگین! استادم توضیح دادن، منم فوری گزینه ب رو زدم، یهو قیافه استاد در هم بر هم شد <img src='http://www.sober.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> ! بعد من متوجه شدم که ای بابا گزینه جیم درست بوده. بعد که بیکار شدم برگه م رو تحویل ندادم یه ۵ دقیقه نشستم، یهو یه صدای بم و نازکی اومد: <strong>خانوم حسینی. </strong>چند ثانیه بعد سرم رو بلند کردم دیدم، این یکی بغل دستیم (عادل) سوالش رو نشون میده، یهو همون لحظه <strong>خانوم نوبهاری</strong> که خیلی دوسش دارم و مدیر گروهمونه و خودش  هم میدونم که دوسم داره، ( داری اعتماد به نفس رو؟) و همیشه منو به اسم حدیث صدا میکنه :-*! با اخم گفت پاشو برگه ت رو بده، وگرنه نمره ازت کم میکنم! پاشو یالا <img src='http://www.sober.ir/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /> &#8230; منم پاشدم، برگه مو تحویل دادم، و داشتم رد میشدم  با اخم گفتم <strong>عجب شانس گندی دارم من</strong> <img src='http://www.sober.ir/wp-includes/images/smilies/icon_neutral.gif' alt=':|' class='wp-smiley' /> . پیر کلاسمون میگه، <strong>تو که اَ خداته</strong>! (با لهجه تهرونی بخونین) ایش. پایین موندم تا از جلسه امتحان اومد بیرون. گفتمش: من خودم تقلب نمیکنم اون وقت چرا باید واسه یکی دیگه برگه مو بگیرن؟ ننوشته بودم باید چیکار میکردم؟ میگه: اِ مگه گفت پاشی؟ چرا پاشدی؟ من بابامم بیاد بگه باید پاشی، پا نمیشم! :-w</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">هووووووم؟ میدونم، میدونم دیگه. هیچ دلم نمیخواد خانوم نوبهاری باهام چپ شه! سره امتحان زبان هم واسه خاطر دو تا صندلی اونورتر، از اول تا اخر یا خودش بین ما بود، یا خود استاد، یا اون آقاهه که تازه اومده.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="text-decoration: underline;"><strong>پ.ن:</strong></span> تند تند اینا رو واسه صادق تعریف کردم. صادق میگه تقلب میکنی. به جونه خودم تقلب نمیکنم صادق! حرفمو باور کن خُب.<img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/flat.gif" alt="" width="33" height="11" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1387/10/30/ash-e-nakhorde/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>این انصاف نیست</title>
		<link>http://www.sober.ir/1387/10/10/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%a7%d9%86%d8%b5%d8%a7%d9%81-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1387/10/10/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%a7%d9%86%d8%b5%d8%a7%d9%81-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 30 Dec 2008 07:54:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[یونی‌کده]]></category>
		<category><![CDATA[استادِ بد]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[انصاف]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sad-eye-never-lie.com/?p=919</guid>
		<description><![CDATA[اولین امتحان به لعنتی رفت. بدون کوچکترین مکثی و یا فکری به سوالات جواب دادم، اما با این حال، وقت کم آوردم. هرچقدرم فکر میکنم، بین ۲۰ نمره و ۱۵ دقیقه رابطه ای پیدا نمیکنم!!!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اولین امتحان به لعنتی رفت. بدون کوچکترین مکثی و یا فکری به سوالات جواب دادم، اما با این حال، وقت کم آوردم. هرچقدرم فکر میکنم، بین ۲۰ نمره و ۱۵ دقیقه رابطه ای پیدا نمیکنم!!!</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><img class="aligncenter size-full wp-image-920" title="choler" src="http://sad-eye-never-lie.com/wp-content/uploads/2008/12/choler.png" alt="choler" width="102" height="102" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1387/10/10/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%a7%d9%86%d8%b5%d8%a7%d9%81-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خانوم خونه رو چه به درس خوندن؟</title>
		<link>http://www.sober.ir/1387/09/25/exam/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1387/09/25/exam/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Dec 2008 11:01:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[آیدا و پسرخاله]]></category>
		<category><![CDATA[استاد]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[تقلب]]></category>
		<category><![CDATA[خسته]]></category>
		<category><![CDATA[خواب]]></category>
		<category><![CDATA[سحر]]></category>
		<category><![CDATA[مهران]]></category>
		<category><![CDATA[مهمان]]></category>
		<category><![CDATA[میان ترم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sad-eye-never-lie.com/?p=836</guid>
		<description><![CDATA[من حدیث هستم و اینجا هم وبلاگ چشم غمگینه! همه چیز هم بر وفق مراده. مثلا! این روزا جز مهمون داری و پخت و پز و ظرف شستن و درس نخوندن هیچ کاره دیگه ای نکردم! خدا هم میدونه ها در چه موقعیتی کلی مهمون بفرسته واسم، قربونش برم اینقد برنامه ریزیش دقیقه که دیگه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">من حدیث هستم و اینجا هم وبلاگ چشم غمگینه! همه چیز هم بر وفق مراده. <strong>مثلا</strong>!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">این روزا جز مهمون داری و پخت و پز و ظرف شستن و درس نخوندن هیچ کاره دیگه ای نکردم! خدا هم میدونه ها در چه موقعیتی کلی مهمون بفرسته واسم، قربونش برم اینقد برنامه ریزیش دقیقه که دیگه نگـــــو. چند روز پیش مهران و خانومش از عسلویه اومدن. شب اول خونه ما موندن. خیلی ذوق زده بودم اون شب،  آرزو و دو تا از دخترخاله هامم اومدن پیشمون. یه عالمه خوش گذشت. تا من غذا رو آماده کنم مخ همشونو با دو تا مکعب روبیک ها کار گرفتم. فردای اون روز هم رفتم خونه دخترخاله خضران واسه آرزو روزنامه دیواری درست کردم. اسمایلی یادش بخیر قدیما.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">دیشب از ساعت ۱ و نیم که پسرخاله و خانومش رفتن تا خوده صبح جون دادم  که حداقل بتونم کتابم رو یه دور بزنم و امروز با رضایت کامل برگه امتحانی رو تحویل استاد بدم. اما نشد که نشد!<img class="alignnone" src="http://kay.smiley.free.fr/images/7091.gif" alt="" width="73" height="30" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">تو این بارون شدید خودمو زور رسوندم دانشگاه، رفتم توکلاس به بچه ها میگم جونه هر کی دوست دارین بهم بگین باشه؟ سحر دو تا برگه در آورد گفت من همه رو اینجا نوشتم. میتونی؟؟؟؟؟ بدم بهت بنویسی! من که میدونم تو باید هر رنگ عوض کنی و اخرشم هیچی ننویسی.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">گفتم جهنم! بده یا منو میگیرن پرت می کنن بیرون یا اینکه همه رو می نویسم.<span style="text-decoration: underline;"> نمیدونم اون لحظه داشتم خودمو گول میزدم آیا</span>؟</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">برگه ها رو پخش کردن. شروع کردم به جواب دادن، اونم چه جووری. یک در میون. استاد اومد بالا سرم میگه: حدیثه چطوره سوالا؟ میگم: نمیدونم استاد! نخوندم. بعدش بهم میگه: من از تو یه انتظار دیگه داشتمااااا.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">نیم ساعت گذشت من همچنان سقف و در و دیوار و صندلی ها رو نگاه میکنم. سحرم خودشو داره جز میده از پشت. <strong>حدیثه حدیثه</strong>! کدوم سوالو موندی؟ <strong>حدیثه حدیثه</strong> ۱۴ رو جواب دادی؟<strong> حدیثه حدیثه </strong>با دست نشون بده بگو سوال چند. منم همچنان خونسرد و بدون هیچ عکس العملی دارم منظره تماشا میکنم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">خانوم نوبهاری دور میزنه و میاد دستشو میذاره رو دستم میگه پاشو دیگه حدیثه! تو دلم میگم ولم کن اِ نمیخوام.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">دیگه داشتم از این همه چی ناامید میشدم که از رو برگه بغل دستیم جواب سوالا رو کش رفتم. البته ساعت اخر بهش گفتم که همه رو از  رو دستت نگاه کردم! یعنی اومد ازم پرسید که جواب فلان سوال چی میشه گفتمش همون که تو نوشتی منم نوشتم!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">تازشم استاد جواب سوال ۹ رو گفت با استرس تمام دنبال بغل دستیم بودم که ببینم درست نوشته بود یا نه؟ بهش میگم دووووس جون دوووووس جون درست بود جوابت؟  وقتی گفت آره دیگه کاملا مطمئن شدم نصف نمره رو میگیرم. آخر کلاس رفتم به استاد گفتم که مهمون داشتم نتونستم هیچی بخونم، قول میدم امتحان پایانی رو کامل بگیرم، از این چشم پوشی کنین. فعلا که جواب رد نداد بهم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">پ.ن۱: دقیقا ۳ ساعت با یکی از بچه ها چتیدم. تو این سه ساعتم هی یه خط یه خط این پست رو نوشتم و ویرایش کردم!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">پ.ن۲: دیروز رفتم ترمیم ابروهام. موقع ترمیم برای خودم و هفت جد و آبادم صلوات فرستادم و نفس حبس کردم و تا ده شمردم! نمیدونم چرا این بی حسی لعنتی رو پوست من تاثیری نداره.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">پ.ن۳: همین الان آیدا تماس گرفت گفت فردا شب بریم خونه شون مهمونی. داداش خان هم میاد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">پ.ن۴: یعنی میشه من امروز بخوابم؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1387/09/25/exam/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شانسِ گند و فراموشی امتحانی</title>
		<link>http://www.sober.ir/1387/09/04/badlucky/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1387/09/04/badlucky/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 24 Nov 2008 07:15:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[یونی‌کده]]></category>
		<category><![CDATA[استاد نامرد]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[فراموشی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sad-eye-never-lie.com/?p=749</guid>
		<description><![CDATA[در راستای پُست قبلی باید بگم که امروز متوجه شدم اسم این خانومه قانع است نه قانم !!! آقای میم.ر زمانی که من در حال دویدن از کلاس به سمت بیرون در بودم تا خانوم قانع منو نبینن گفتن: این قد از خانوم قانع می ترســـــــــــین؟ :دی من همون جا دوزاریم افتاد که اِ اسمش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در راستای پُست <a title="تقلب نمیکنم وضعم اینه وای به حال ...." href="http://sad-eye-never-lie.com/1387/09/03/ghanem/" target="_blank">قبلی</a> باید بگم که امروز متوجه شدم اسم این خانومه <strong>قانع</strong> است نه قانم !!! آقای میم.ر زمانی که من در حال دویدن از کلاس به سمت بیرون در بودم تا خانوم قانع منو نبینن گفتن: <strong>این قد از خانوم قانع می ترســـــــــــین؟ </strong>:دی من همون جا دوزاریم افتاد که اِ اسمش قانع هست نه قانم! <img src='http://www.sober.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">بابا اینقد به هارت و پورت‌های من توجه نکنین. من موجود مظلوم و ترسووووویی هستم !!! چی فک کردین در مورد من؟</p>
<p style="text-align: justify;">این از این! حالا بریم سره اصل مطلب. منِ طفلکی هی درس خوندم هی درس خوندم!!! سره جلسه بعد از دیدن اولین سوال تمامی سوالات بعدی از یادم رفت. فک کُـــــــــــن این همه خونده بودم!!! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/reading.gif" alt="" width="48" height="26" /> تا به حال با این شدت به هیچ امتحانی گند نزده بودم. اول استاد وارد کلاس که شد گفت درس یا امتحان. همه شروع کردن به صحبت کردن. بعدش گفت کیا نخوندن منم خواستم که امتحان کنسل شه دستم رو بردم بالا :دی گفت خب اونایی که نخوندن بیان جلو بشینن!!! کسایی هم که میخوان امتحان بدن فقط از سوالا برن ته کلاس. منم گفتم آخ جون! میرم که امتحانه رو بدم اخه سوالا رو خوب خونده بودم خیر سرم. رفتیم ته کلاس نشستیم، آقا همین که سوال اول رو گفت من کُپ کردم !!! نامرد !!! استاد نامرد !!! دقیقا سوال اول جز صفحه ای بود که فقط روخونی کرده بودم !!! گفتم اشکال نداره حالا این یکی رو یه کاریش میکنم بعد از گفتن سوالا گفت جلو سوال اول بنویسین پیش نیاز یعنی بیشتر نمره به این سوال تعلق می گیره !! هــعی روزگار، سوال اول که هیچ بقیه سوالا رو هم که این همه بلد بودم یادم رفت :دی! دارین شانس گند منو؟ <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/fingersmiley.gif" alt="" width="33" height="26" /></p>
<p style="text-align: justify;">اونایی هم که نخونده بودن مثلا، بعد از ما رفتن تو کلاس و امتحان دادن. :دی البته اینجور که میگفتن نمره‌ش از نمره اصلی کمتر بود.</p>
<p style="text-align: justify;">اصلا همش تقصیره این بچه هاس که بین تحقیق و کنفراس و امتحان، امتحان دادن رو انتخاب کردن. استاد وقتی میل به امتحان دوستان عزیز رو دیدن نامردی نکرد یه کتاب رو معرفی کرد و بخش اخرش رو گفت امتحان می گیرم !!! ایش. اسمایلی حرص خوردن</p>
<p style="text-align: justify;">بعدش از  جلسه اومدم بیرون بزرگ کلاسمون بهم میگه: بیست دیگه؟ میگم نه به جان خودم بیستم کُجا بود. میگه دروغ میگی. جان مامانم بیست میگیری. پوف!!! گفتم ولم کن بابا انگاری شوخی دارم میگم جانِ خودم. <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/154fs232528.gif" alt="" width="30" height="23" /></p>
<p style="text-align: justify;">برای اولین بار رفتم نزد استاد گرامی جهت پاچه خواری. از بعد این پاچه خواریه بود که دوویدم بیرون :دی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1387/09/04/badlucky/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پارک ساحلی</title>
		<link>http://www.sober.ir/1387/08/26/park-saheli/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1387/08/26/park-saheli/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 Nov 2008 17:21:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[یونی‌کده]]></category>
		<category><![CDATA[استانه]]></category>
		<category><![CDATA[استانه اشرفیه]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[تاب سواری]]></category>
		<category><![CDATA[تفریح]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[سفید رود]]></category>
		<category><![CDATA[سپیدرود]]></category>
		<category><![CDATA[پارک]]></category>
		<category><![CDATA[پارک ساحلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sad-eye-never-lie.com/?p=710</guid>
		<description><![CDATA[روز خوشمزه ناکی بود. بعد از امتحان استاد کلاس رو تعطیل کرد! مسیر دانشگاه تا میدون اصلی شهر رو پیاده طی کردیم، وقتی رسیدم به میدون بچه ها داشتن تصمیم می‌گرفتن که کدوم سمت برن و تفریح کنن. منم قصد داشتم باهاشون برم بیرون. :دی آخه دیشب ترتیب هر چقد ظرف و ظروف و لباس [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">روز خوشمزه ناکی بود. بعد از امتحان استاد کلاس رو تعطیل کرد! مسیر دانشگاه تا میدون اصلی شهر رو پیاده طی کردیم، وقتی رسیدم به میدون بچه ها داشتن تصمیم می‌گرفتن که کدوم سمت برن و تفریح کنن. منم قصد داشتم باهاشون برم بیرون. :دی آخه دیشب ترتیب هر چقد ظرف و ظروف و لباس و غذا و تمیز کردنی بود رو داده بودم<img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/4u2ap3b.gif" alt="" width="91" height="35" />، اما متاسفانه دوربین با خودم نداشتم و حرصم در اومده بود که چرا آخه؟ داشتیم موزیک گوش می دادم، سحر و زهرا هم دو طرف من بودن. سرم رو برگردوندم عقب رو نگاه کنم تا ببنیم بچه ها کدوم سمتی میرن، بعد همین که با انرژی زیاد یه قدم گذاشتم جلو یه حاج آقایی با عمامه و قبا و اینا جلوم ظاهر شد انچنان ترمز دستی کشیدم که خدا میدونه، یعنی یکم دیگه مونده بود برم تو بغلشا. همونجا وسط میدون سحر و زهرا و بچه ها که پشت سرم بودن شکماشون رو گرفتن و نشستن دو ساعت خندیدن. منم چشامو بستم و لبمو گاز گرفتم و یکی زدم به صورتم گفتم اِ وا خاک به سرم !!!</p>
<p style="text-align: justify;">بعد مژگان پیشنهاد داد بریم سمت آستانه و پارک ساحلیش. تو مینیبوس تا خود پارک اینا خندیدن و مسخره بازی در آوردن :دی وقتی رسیدیم اول شکممون رو سیر کردیم بعد رفتیم داخل پارک. خلوت بود و تا دلت بخواد برگ ریخته بود رو زمین. دلم می‌خواست یه جارو بگیرم دستم و همه جا رو تمیز کنم.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" title="پارک ساحلی - آستانه اشرفیه" src="http://friendfeed.s3.amazonaws.com/59a30e2b6b32d74b65f4e73a7ca25d821716f8de" alt="" width="288" height="384" /></p>
<p style="text-align: justify;">بعدش رسیدم به یه کابل محکم، که از دل چمن‌ها بیرون اومده بود و به اون سمت سپید رود که ساحلش معلوم بود فرو رفته بود. با دوست جون‌ها مسابقه گذاشتیم هرکی بیشتر بتونه روش راه بره و بعد بیافته =)) برنده میشه، منم تا تونستم عکس گرفتم!  من به این نتیجه  رسیدم خیلی کاره این بندبازها سخته. وحشتناکه به کُل.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://friendfeed.s3.amazonaws.com/68be01fb4843474a417a3d1775c3c9451722f9fd" alt="" width="302" height="403" /></p>
<p style="text-align: justify;">یکمی قدم زدیم و حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم. بعدش رسیدیم به تاب و الاکلنگ و سُرسره و &#8230; !!! من و سحر با این هیکل گنده‌مون پریدیم رو الاکلنگ. وای چه کیفی داد، دوس دارم بازم سوارش شم! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/2gwb921.gif" alt="" width="78" height="83" /> (اسمایلی کمبود الاکلنگ) بعدشم تاب شوار شدم اما این قد سخت بود تنهایی تاب خوردن که بعد از چند دقیقه بی خیالش شدیم و رفتیم به بقیه بچه ها که شور عکس گرفتن رو در آورده بودن ملحق شدیم. بعد من رفتم رو تاب خانواده‌ نشستم و موزیک رو تزریق کردم به بدن و یکی دو ساعت تاب خوردم، بسی وحشتناک چسبید. نزدیک دو ساعت من هی تاب خوردم و تکیه دادم و عکس گرفتم و آهنگ گوش دادم. در لحظات پایانی زهرا ( اُبهتیه هااا) من و سحر رو یه عالمه تاب تاب عباسی داد! :‌ ))</p>
<p style="text-align: justify;">این پست رو من دارم از ساعت ۴ &#8211; ۵ می نویسم. آنلاین بودن و پست نوشتن؟ دیگه ننویسم کافیه. در ادامه ترجیح میدم چند تا عکس بذارم.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://friendfeed.s3.amazonaws.com/ab05077c92176eb52d8fd39cb8edc64a3e10990a" alt="" width="448" height="336" /></p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://friendfeed.s3.amazonaws.com/3bcec1e0a395ba3f4777bfdfdcaaa5796f235a28" alt="" width="448" height="336" /></p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://friendfeed.s3.amazonaws.com/5dadb6a844766e11c6f7495030935a2c59b9403e" alt="" width="448" height="336" /></p>
<p style="text-align: justify;">آها این پست رو رونوشت میکنم به <a href="http://noonva.wordpress.com" target="_blank">نون‌وا</a> که هی میگه چرا از آستانه خودمون عکس نمیگیری. بفرما خوب بید؟ :دی البته شرمندم که با دوربین گوشی عکس گرفتم. اسمایلی ایشالا دفعه بعد جبران میکنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1387/08/26/park-saheli/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

