بایگانی برچسب » اینترنت «

بهمن
۱۲

بدون اینترنت نمی‌شه دَووم آورد. دوباره اکانت اینترنت‌مون رو شارژ کردیم. بعد علاوه بر من و صادق، یه کاربر دیگه هم بهمون اضافه شد D: همسایه بالایی (مهندس) !!

گویا رفته بودش یه اکانت بگیره برا خودش، و گفتن که خط‌شون مشکل داره و نمی‌شه! اونام بهش گفتن که ما تو این ساختمون ای‌دی‌اس‌ال داریم. بعد اومد بهمون گفت واسه کارش به اینترنت نیاز داره، اگه مشکلی نیست باهامون شریکی از اکانت استفاده کنه.

صادق اولش هِی رودربایستی گیر کرد. چون مصرف خودمون زیاده و واقعا با این وضع سرعت، جوابگویِ نیاز خودمونم نیست. ولی من گفتم عب نداره خب، گناه داره، بذار استفاده کنه. مودم وایرلس هم که ماشالا تا اون بالا آنتن می‌ده P-:

خلاصه اینجوری‌ها شد که مشترکن داریم از اینترنت استفاده می‌کنیم. بعد الان اومد دم در که بیا بالا ببریم سرعت و پهنای باند رو!

هزینه هم که تقسیم بر ۲ می‌شه.

بعدش من راحت می‌تونم بشینم بازی کنم D: یاح یاح یاح !!

شهریور
۱۱

دیروز، دومین قرار اینترنتی با دوستان مجازی به صرف افطاری تو رشت برگذار شد! تعدادمون کم بود، اما ان شاءلله تو دوره های بعدی سعی خودمُ میکنم که بیشترشون کنم :دی.  این دفعه باید دوستان از رشت بیان سمت لاهیجان. جاشُ خودم او.کی میکنم و اینا!

پ.ن: اون اسمایلیِ جای اواتر خانومِ لابدان هستش، که جدیدا آقای لابدان رو از تجرد در آوردن! اسمایلی فکر کردن به شامِ عروسیشون حتی.

تیر
۲۴

این ترم ترکوندم، چند تا بیست ردیف کردم تو کارنامه.

من هر دفعه که نمرات امتحانام رو گرفتم، و نتیجه درس خوندم رو در این ترم دیدم، به خودم ایمان آوردم که میتونم تغییر رشته بدم. چه بی ظرفیتم نه؟

ولی خداییش همین اینترنت باعث میشه از خیلی چیزا عقب بمونم. خودم خوب میدونم که درست ازش استفاده نمیکنم. در طول امتحانا، اینترنت درست و حسابی که نداشتیم، به دلیل انتخابات و قضایای بعد از انتخابات! جی.پی.آر.اس هم که خدا رو شکر تعطیل بود، خلاصه اینجوریا شد که ما نشستیم یه ذره بیشتر از قبلا درس خوندیم و اینا …

امروز هم یه سر رفتم دانشگاه، اخه سه تا از نمره هامون هنوز نیومده!! گفتم پاشم برم تا یونی، هم یه حال و هوایی عوض کرده باشم هم اینکه چند نفری رو دیده باشم. یاح یاح یاح ، خانوم نوبهاری رو دیدم، گفت شاد میزنی؟ قرار بود سیستم ساختار فایل ترم دیگه باز باهام برداری ؟ اره ؟ : ))))))) وایــــــــــــــی دوسش دارم خُب :-*! نفس منِ نو بهاری!

رسیدم دیدم، نمره لینوکس رو اعلام کردن! فک کن شدم ۲۰ زنگ زدم به سحر نمره ش رو گفتم، ازم پرسید چند شدم کلی خندیدم! گفتمش خیلی ضایع س نه؟ این چهارمین ۲۰ییِ که این ترم گرفتم! :دی ( به غیر از اون ۱۹ و نیمی که استادِ نمیدونم از کجای برگه م نیم نمره کم کرد، حالا اون دو نمره ای هم که در مورد وردپرس یه پروژه خفن و اسلاید و کوفت درست کردیم و ارائه هم دادیم تو کلاس، اصلا تاثیر هم نداد، بخوره تو سرش نه!! تو سره من! این استادِ منظورمه ها. طراحی وب هم بهم داد ۱۸ و نیم !! که حالا میگیم از ده نمره طراحی، فلان قد نمره بهم نداده. منم اعتراضی ندارم! :دی )

سحر میگــه: آرررررررررررررررررره؟ بـــَـــده آدم بیست زیاد داشته باشه ؟؟؟ :دی منم گفتم: آره خُب! 

حالا مونده دو تا درس! برنامه سازی شبکه هم امیدوارم ۲۰ شم !! فقط میمونه اون درس خفنی که یه پروژه اساسی دادم به استاد، امیدوارم تاثیری بده و اینـــــــا !!

چون اساسی نقشه کشیدم واسه دانشگاهش…

تیر
۱۳

تازه از آخرین امتحان برگشتم و سرعت اینترنت هم خیلی بد و افتضاحِ و به شدت رو اعصابمه !! الانم دارم ساندویچ میخورم و می نویسم. خواستم با کلی شوق و ذوق خبر بدم اون امتحان سختِ بودش که در موردش نوشته بودم، شدم ۱۸ ! اما همه ش پرید :دی . البته ۱۸ که نشدم، ۱۸ بهم داد! : )))))

خیالم راحت شد، امتحان اخرم که تموم شد رفت پی کارش، حالا مونده مهمونی امروز، که همه رو با هم دعوت کردم! :دی اینم تموم شه بره از فردا زندگــــی یعنی هاااااا ! کلی برنامه ریزی کردم فیلم ببینم. یه تعطیلات چند روزِ هم ته ش، خیلی می چسبه.

happy

همینقد بسه ؟ نوشتم دیگه ! سخته نوشتن !! اونم اینجا !! باید بهم پیشنهاد بدین چیکار کنم؟ برای راحت تر نوشتن با رمز بنویسم؟ رمز رو ازم درخواست کنین براتون ایمیل کنم؟ یا نه؟ مثلا یه رمز ثابت بذارم، بچه های تو نت بخونن؟ اونایی که ازشون متنفرم و از نزدیکان هستن و اصلا دلم نمیخواد بخونن نخونن؟ هوم؟ پلیز هلپ. خفه می شم از ننوشتن !! :(

خرداد
۱۰

All sessions

Sent:
13457127   B

Received:
44480087   B

245:53:19

این مقادیر نشون دهنده مصرف اینترنت من تو موبایل قبلیمه. :دی بدترین لحظات، استفاده از اینترنت همراه اول بود، پدرمُ در آورد از بس گرون بود! بیشترین کارکردم با گوشی به توئیت کردن و جی میل چک کردن ختم میشه. جدیدا هم که فیس بوک و فرندفید بهش اضافه شده. :دی البته الان فقط از ایرانسل استفاده میکنم و خیالم ر احته که زیاد هزینه بر نمیداره.

خرداد
۰۱

دیشب عروسی یکی از آشنایان بود، به همراه برادر و اهل و عیال و خانواده _همش ۴ نفر بودیم_ رفتیم سمتِ چالوس. از همون اول که سوار ماشین شدیم، من با گوشی و ایرانسل درگیر بودم، تا رسیدیم به تالار. دق مرگ شدم از بس با تنظیماتش وَر رفتم، هر کاری میکردم یا اینترنتش وصل نمی شد، یا وصل هم میشد، یه صفحه باز میکردم، چیزی سند نمی کرد. من و برادر جان همش سرمون تو گوشی بود! :دی در نهایت هم به این نتیجه رسیدیم که  تو مازندران GPRS ایرانسل به مفت هم نمی ارزه! زورمم می اومد از همراه اول استفاده کنم، آخه دفعه قبل خدا تومن پول اینترنتش اومد. با اینکه زیاد هم مصرف نداشتم.

وسط عروسی همه سالن رو تست کردم، اما هیچ خبری از اینترنت نبود. کلا جای پرتی رفته بودیم! :دی البته خیلی هم پرت نبودش، دقیقا در داخلی سالن رو باز میکردیم می افتادیم تو آب! = )) بعد از تموم شدن مراسم، میخواستیم برگردیم، نذاشتن! داماد اینقد اصرار کرد تا همه مون خام شدیم و شب موندیم. دوست داماد ما رو به ویلاشون بردن، مسیر اینقد طولانی و تاریک بود و پیچ و خم داشت، که اصلا متوجه نشدیم کجا ما رو برد. من با خودم میگفتم، اونجا که بودیم اصلا گوشیم به اینترنت وصل نمیشد، حالا چه برسه به اینجایی که اومدیم! اسمایلی بغض کردن

اما بعد از اینکه وارد ساختمون شدیم، یهو داداشم گفت، اینجا اینترنت داره. من همونجا که بودم نشستم و با چشمانی پر از اشک شوق به اینترنت وصل شدم! چندتایی توئیت کردم و ایمیل چک کردم و ایمیل فرستادم و بعدشم نمیدونم چه جوری شد تصمیم گرفتم بخوابم! همین که سرمو گذاشتم رو زمین _ رو زمین که نه_ یک باد وحشتناکی وزید که خدا میدونه، تمام در و پنجره و ساختمون و درخت و همه چیُ همه چی صدا می خوردن! دیگه داشتم سکته می زدم. چشمام داشتن بسته می شدن اما از ترس نمی تونستم ببندمش! :دی اینقده بده اینجوری.

صبح بیدار شدم، از پنجره اتاق خواب، از منظره روبرو عکس گرفتم و با TwitPic توئیتش کردم! + من هنوزم نمی دونستم دقیقا کجا هستیم. بعد از اینکه برادر جان بیدار شدن،  گفتن: به به، بریم تله کابین! همونجا صبحانه بخوریم. رفتم جلو اون یکی پنجره دیدم اِ نمک آبرود هستیم! + یکی دو ساعتی هم به صرف صبحانه و گشت و گذار همونورا چرخیدیم و برگشتیم به دیارِ خودمون.

نمیدونم چرا عاشق کلارآباد شدم. خیلی خوشگل بود!

دی
۰۳

۱- دیروز رفتم دکتر، جواب سونوگرافی کاملی رو که هفته قبل انجام داده بودم بردم نشونش بدم، معده مم معاینه کرد، معاینه که چه عرض کنم فشار و مشت و لگد روونه معده م کرد، منم تا تونستم گریه کردم!

دُکی جان کمی باهام صحبت کردن و گفتن اگه این همه استرس داشته باشی و عصبی باشی من نمیتونم آندوسکپی کنم، ممکنه بیشتر تحریک شه و … . یه سری قرص و شربت جدید برام نوشتن، با دُز خیلی پایین، آخه هیچ کدوم از قرص های قبلی رو نمی تونستم مصرف کنم، بعد از مصرفشون وحشتناک درد می کشیدم. فعلا قول دادم تا سه هفته به طور مرتب این نسخه جدید دکتر رو مصرف کنم تا ببینم چی میشه.

۲- الان بهترم! کلاسامم که تموم شد، دیگه خیلی خیلی بهترم.

۳- از وقتی پسرخاله اینا خونه گرفتن و مستقل شدن هر شب چتر میشیم اونجا. آی کیف میده. :دی الان که از کلاس برگشتم اونا قراره ناهار بیان خونمون. اصلا فک نمیکردم یه روزی همچین با خانومش جوش بخورم و رفت و آمد گرمی داشته باشیم. یه گوش شیطون کر بگم و بزنم به تخته! اسمایلی اسفند دود کردن. خلاصه ، ما میایم و شما بیاین هم عالمی داره.

۴- دیشب صادق جان، ما را به سمت مغازه های لباس هدایت نمودند، ما نیز چشم بسته انگشت گذاشتیم روی هر لباسی که حس کردیم خوب بید، همه را با هم در یک چشم به هم زدن پسند و به سمت صندوق هدایت نمودیم. اصلنشم هیچ کدومشون صورتی که نبودن .

۵- از اینکه کسایی رو دارم که توی اینترنت باهاشون آشنا شدم خیلی خوشحالم و همش دارم فکر میکنم که چه جوری میتونم خوبی هاشون رو جبران کنم.

۶- اون خانوم بدجنسِ بودا، بعضی وقتا، اون قبلااااا گیر میداد بهم، یادتون هست؟ فیلم دَنس جوادیشون تو آموزش دانشگاه رو دیدم، یعنی یکی از همکلاسی ها واسم ایمیل کرد اولش شاخ در آوردم اما بعدش کلی خندیدم، بشر هر چه زشت تر، کارای تعجب انگیزشترش بیشتر! :دی حالا اینا رو ولش دیروز تونستم آی.دی یاهوشو خیلی یهویی ببینم و حفظ کنم. بعد اون روی خبیث من هی منو اذیت میکنه : )) نمیتونم کنترلش کنم داره از دستم خارج میشه!

۷- من اینجا نشستم هی دارم حرف میزنم و اصلا به فکر غذا و پخت و پز نیستم. واه واه واه. :دی

۸- اگه دیر به دیر نوشتم بدونین که دارم درس میخونم تا این ترم شاگرد اول شم، بلکه یکمی به موجود نانازی مث گربه نزدیکتر شم! :دی دیشب به خودم کلی دلخوشی و امیدواری دادم که دیگه دارم به گربه نزدیک میشـــــــــــــــــــم. یه وقت فک نکنیا صادق گفته واسم گربه میخره!!! نه!!! اشتباه نکنین!!! دیگه مث اون جوجه تیغی نیست که سرم کلاه رفت. خودم به خودم قول دادم که واسه خودم گُربه بخرم.

آذر
۲۸

یشب نه شب قبلترش، من و صادق و مهران و خانومش رفتیم خونه پسرخاله م. چون دفعه اول بود میرفتیم خونه جدیدشون، دو تا گلدون خوشگل با گل نرگس گرفتیم، یکی از طرف ما، یکی هم از طرف داداشم اینا. شب خیلی خوبی بود! من تا تونستم خندوندمشون، تا دلتونم بخواد سوتی دادم!

داداشم اینترنت همراه اولش رو فعال کرده بود، بهش این افتخار رو دادم که تو وبلاگم چند خطی بنویسه، ۵ شش خط نوشت، دیدم داره میره جاده خاکی، گفتم بده من بقیه پست رو می نویسم. گوشی رو از دستش گرفتم و شروع کردم به نوشتن. هی نوشتم و هی نوشتم تا یهو دستم خورد به یه دکمه مسخره و همه  نوشته ها رو با هم پروند! ضدحالی بس اساسی بود. حالا قسمت ضد حالترش پاک کردن عکسی بود که مهران ازم گرفته بود، خیلی هنری بود!  نمیدونم چرا اون شب مرض حذف کردن گرفته بودم. بیشتر از همه دلم واسه عکسم سوخت. میخواستم بذارم تو وبلاگم!

بعد از شام پول های نو رو گرفتم دستم و شروع کردم به امضا زدنشون، تا فردا به مهمونا و فامیلامون بدم. رو ۵ تا اسکناس نوشتم، بعد یهو متوجه شدم که روشون نوشتم عید سعید فطر مبارک. :D سوتی بس عظیم بوداااا یعنی. داداشم اینا کلی خندیدن.

صبح با معده درد شدید بیدار شدم، آخه شب قبلش ترشی و … خورده بودم که نباید می خوردم، با همون معده درد اینقد نشستم تا همه بیدار شن. از دست صادق، واسه اینکه چند تا حرکت نامربوط اومده بود، خیلی ناراحت بودم. خلاصه اینقد همه رو تو خودم ریختم، که نزدیک بود با کوچکترین حرکتی اشکم در بیاد. نزدیکای ۱۲ بود که راه افتادیم بریم سمت خونه بابا، قرار بود همه واسه ناهار بیان اونجا. خانومِ بابا کلی زحمت کشیده بودن و چند نوع غذا درست کرده بودن.

خیلی ناراحت بودم :( !!! هی میرفتم سراغ کمدم و عکسای مامان رو بیرون می آوردم و نگاش می کردم. خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم و تو جمع گریه نکنم! همه یه جورایی تو فکر بودن اما چه کار می تونستیم بکنیم؟ هیچی! سالگرد مامان گذشت اما بابام هیچ کاری نکرد … اعصابم خورد میشه خاطراتم رو کنار هم میچینم.

تا بعد از ظهر خونه بابا موندیم، بعدش آبجی خانوم گفتن که برو خونه کیک درست کن ما بیایم پیشت. گفتم چشم. برف در حال باریدن بود. من و خانوم پسرخالم و خواهرزادم رفتیم خونه. کیک خوشمزه درست کردم. بعده نیم ساعت همه اومدن خونه ما، خاله و شوهر خاله و بچه ها و مامان امید هم اومدن. خیلی ذوق داشتم. حسابی خونه شلوغ بود و داشتم به مهمونا می رسیدم. شام قرار بود بریم خونه خاله وسطیه، کله پاچه بار گذاشته بود.

وسطای مهمونی بود که پدر شوهر و ۲ تا خواهر شوهرام اومدن. اولش ناراحت بودم از دستشون آخه یه تبریک خشک و خالی هم بهم نگفته بودن. مگه یه اس ام اس زدن چقد هزینه داشت؟ هر چی باشه عروس سید خونه شون بودم. اما وقتی دیدمشون که با هدیه و گل اومدن کلی قند تو دلم آب شد. با شوق زیاد هدیه م رو باز کردم. یه ظرف خوشگل بود. گذاشتمش تو دکور. بعده نیم ساعت پاشدن که برن خونه. با خنده رفتم سمتشون. بعدش بابای صادق یه حرفی بهم زد که از نوک پا تا مغز استخونم آتیش گرفت. نمیدونم یعنی خوشحالی منو نمی تونستن ببین؟ نمیدونم یعنی انتظار نداشتن که همه فامیلامون بیان خونه مون؟ نمیدونم میخواستن روز منو خراب کنن؟ واقعا نمیدونم! :( منی که ۲۰ ساله این مدلی زندگی میکنم چطور میتونم خودمو واسه خاطر کساییکه ۶ ماه یه بار هم خونه ما نمیان تغییر بدم؟ :( ( با خنده حرفشون رو زدن و رفتن. من جلوی ۲۰ نفر مهمون فقط تونستم در یخچال رو باز کنم و گریه کنم! خاله خیلی سعی کرد آرومم کنه. اما نمی تونستم جلو گریه م رو بگیرم! ۵ دقیقه بعد همه رفتن و منم به زور آرایشمو ترمیم کردم و با بقیه رفتیم خونه اون یکی خاله.

من و سجاد و صالح ( پسرخاله کوچیکام ) رفتیم رو سیستم پسرخاله بزرگم و دل و روده ش و ریختیم بیرون! یه ۲۰ دقیقه ای هم یواشکی از اینترنتش استفاده کردیم : ))! اینترنت دزدی خیلی کیف میده! :D

بعد از شام سعی کردم شاد باشم و هیچی به روی خودم نیارم. اما نمیدونم معده م بود یا قلبم، هی نفسم گیر میکرد و با لا نمی اومد. من به خاله میگفتم که نفسم در نمیاد، خاله میگفت واسه سرماست خودتو بپوشون. مهران اومد کنارم نشست یهو همون وسط نفسم گیر کرد. احساس میکردم یه زنجیر به قلبم بستن و دارن می کشنش. سریع دویدم بیرون و لباسمو در آوردم و مهران و خاله اومدن و هی پشتمو زدن تا نفسم درآد. بعده چند دقیقه اروم شدم. :( همه رو نگران کردم. اصلا دلم نمی خواست اینجوری بشه…

شب موقع خواب هم یه دفعه نفسم بند اومد. تا خوده صبح هم جون دادم و گریه کردم. الانم گلوم درد میکنه و سردرد دارم. کلا حالم هیچ خوش نیست.

آبان
۰۸

خیلی عصبیم. اگه بازم به این اینترنت نمی اومدم٬ معلوم نبود چه دسته گلی به آب میدم! اینجا چرا شکلک عصبانیت نداره٬ ها؟!

نمیدونم مردم دلشون به چی خوشه به مادرشون؟ به پدرشون؟ به داداشاشون؟ به خواهراشون؟ به دوستاشون؟ به دوست دختراشون؟ به دوست پسراشون؟ به همسرشون؟ به بچشون؟ به …. ؟ به چی؟

پ.ن۱: زیاد جدی نگیرین الکیه!

وبلاگ لعنتیمم رفت پی کاره خودش!دیتا بیسش مثه اینکه پاک شده بید!دیگه دوسش ندارم! همینجا رو ترجیح میدم!

خدای مهربونه من بازم مثه همیشه ازت صبر زیاد میخوام٬ خودت بهتر میدونی که تحملم خیلی کمه! نجاتم بده دیگه! خیلی قاطی ام….تا میرم دور بشم و همه مشکلات رو بریزم دور٬ مثه سایه دنبالم میکنه! همه خوشیامو و زندگیمو خراب میکنه! انگاری این سایه بدشانسیم نمیخواد ازم دور بشه!

پ.ن۲: درد من حصار برکه نیست

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران