یشب نه شب قبلترش، من و صادق و مهران و خانومش رفتیم خونه پسرخاله م. چون دفعه اول بود میرفتیم خونه جدیدشون، دو تا گلدون خوشگل با گل نرگس گرفتیم، یکی از طرف ما، یکی هم از طرف داداشم اینا. شب خیلی خوبی بود! من تا تونستم خندوندمشون، تا دلتونم بخواد سوتی دادم!
داداشم اینترنت همراه اولش رو فعال کرده بود، بهش این افتخار رو دادم که تو وبلاگم چند خطی بنویسه، ۵ شش خط نوشت، دیدم داره میره جاده خاکی، گفتم بده من بقیه پست رو می نویسم. گوشی رو از دستش گرفتم و شروع کردم به نوشتن. هی نوشتم و هی نوشتم تا یهو دستم خورد به یه دکمه مسخره و همه نوشته ها رو با هم پروند! ضدحالی بس اساسی بود. حالا قسمت ضد حالترش پاک کردن عکسی بود که مهران ازم گرفته بود، خیلی هنری بود! نمیدونم چرا اون شب مرض حذف کردن گرفته بودم. بیشتر از همه دلم واسه عکسم سوخت. میخواستم بذارم تو وبلاگم!
بعد از شام پول های نو رو گرفتم دستم و شروع کردم به امضا زدنشون، تا فردا به مهمونا و فامیلامون بدم. رو ۵ تا اسکناس نوشتم، بعد یهو متوجه شدم که روشون نوشتم عید سعید فطر مبارک.
سوتی بس عظیم بوداااا یعنی. داداشم اینا کلی خندیدن.
صبح با معده درد شدید بیدار شدم، آخه شب قبلش ترشی و … خورده بودم که نباید می خوردم، با همون معده درد اینقد نشستم تا همه بیدار شن. از دست صادق، واسه اینکه چند تا حرکت نامربوط اومده بود، خیلی ناراحت بودم. خلاصه اینقد همه رو تو خودم ریختم، که نزدیک بود با کوچکترین حرکتی اشکم در بیاد. نزدیکای ۱۲ بود که راه افتادیم بریم سمت خونه بابا، قرار بود همه واسه ناهار بیان اونجا. خانومِ بابا کلی زحمت کشیده بودن و چند نوع غذا درست کرده بودن.
خیلی ناراحت بودم
!!! هی میرفتم سراغ کمدم و عکسای مامان رو بیرون می آوردم و نگاش می کردم. خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم و تو جمع گریه نکنم! همه یه جورایی تو فکر بودن اما چه کار می تونستیم بکنیم؟ هیچی! سالگرد مامان گذشت اما بابام هیچ کاری نکرد … اعصابم خورد میشه خاطراتم رو کنار هم میچینم.
تا بعد از ظهر خونه بابا موندیم، بعدش آبجی خانوم گفتن که برو خونه کیک درست کن ما بیایم پیشت. گفتم چشم. برف در حال باریدن بود. من و خانوم پسرخالم و خواهرزادم رفتیم خونه. کیک خوشمزه درست کردم. بعده نیم ساعت همه اومدن خونه ما، خاله و شوهر خاله و بچه ها و مامان امید هم اومدن. خیلی ذوق داشتم. حسابی خونه شلوغ بود و داشتم به مهمونا می رسیدم. شام قرار بود بریم خونه خاله وسطیه، کله پاچه بار گذاشته بود.
وسطای مهمونی بود که پدر شوهر و ۲ تا خواهر شوهرام اومدن. اولش ناراحت بودم از دستشون آخه یه تبریک خشک و خالی هم بهم نگفته بودن. مگه یه اس ام اس زدن چقد هزینه داشت؟ هر چی باشه عروس سید خونه شون بودم. اما وقتی دیدمشون که با هدیه و گل اومدن کلی قند تو دلم آب شد. با شوق زیاد هدیه م رو باز کردم. یه ظرف خوشگل بود. گذاشتمش تو دکور. بعده نیم ساعت پاشدن که برن خونه. با خنده رفتم سمتشون. بعدش بابای صادق یه حرفی بهم زد که از نوک پا تا مغز استخونم آتیش گرفت. نمیدونم یعنی خوشحالی منو نمی تونستن ببین؟ نمیدونم یعنی انتظار نداشتن که همه فامیلامون بیان خونه مون؟ نمیدونم میخواستن روز منو خراب کنن؟ واقعا نمیدونم!
منی که ۲۰ ساله این مدلی زندگی میکنم چطور میتونم خودمو واسه خاطر کساییکه ۶ ماه یه بار هم خونه ما نمیان تغییر بدم؟
( با خنده حرفشون رو زدن و رفتن. من جلوی ۲۰ نفر مهمون فقط تونستم در یخچال رو باز کنم و گریه کنم! خاله خیلی سعی کرد آرومم کنه. اما نمی تونستم جلو گریه م رو بگیرم! ۵ دقیقه بعد همه رفتن و منم به زور آرایشمو ترمیم کردم و با بقیه رفتیم خونه اون یکی خاله.
من و سجاد و صالح ( پسرخاله کوچیکام ) رفتیم رو سیستم پسرخاله بزرگم و دل و روده ش و ریختیم بیرون! یه ۲۰ دقیقه ای هم یواشکی از اینترنتش استفاده کردیم : ))! اینترنت دزدی خیلی کیف میده!
بعد از شام سعی کردم شاد باشم و هیچی به روی خودم نیارم. اما نمیدونم معده م بود یا قلبم، هی نفسم گیر میکرد و با لا نمی اومد. من به خاله میگفتم که نفسم در نمیاد، خاله میگفت واسه سرماست خودتو بپوشون. مهران اومد کنارم نشست یهو همون وسط نفسم گیر کرد. احساس میکردم یه زنجیر به قلبم بستن و دارن می کشنش. سریع دویدم بیرون و لباسمو در آوردم و مهران و خاله اومدن و هی پشتمو زدن تا نفسم درآد. بعده چند دقیقه اروم شدم.
همه رو نگران کردم. اصلا دلم نمی خواست اینجوری بشه…
شب موقع خواب هم یه دفعه نفسم بند اومد. تا خوده صبح هم جون دادم و گریه کردم. الانم گلوم درد میکنه و سردرد دارم. کلا حالم هیچ خوش نیست.