خرداد
۰۷
    
Posted (حدیثه) in خرگوش, وب2 on خرداد-۷-۱۳۸۸

داشتم، دسته بندی پست های اینجا رو درست میکردم. گفتم یه سرکی هم تو زجت بکشم تا ببینم چه خبره! آخرین عکسی که آپلود کردم توش، عکس بوپو بود! البته خدا بیامرز بوپو … ! زیر عکس بوپو، یکی از دوستان، آگهی ترحیم واسش درست کرده و گذاشته، ببینینش.

- زجت چیست؟ #

- پروفایل من در زجت. #



 
خرداد
۰۵
    
Posted (حدیثه) in خرگوش on خرداد-۵-۱۳۸۸

سه شنبه ها روز بیکاریه منه، البته فقط دو ساعتی تدریس خصوصی دارم که امروز، کلاس رو تشکیل ندادم، چون اصلا حسش نبود. اما ای کاش کلاس رو تشکیل میدادم و همچین صحنه های بدی رو که امروز دیدم نمی دیدم.

وقتی بیدار شدم برای بوپو هویج پوست گرفتم، گذاشتم تو جاش، نخوردش، خودشُ یکمی کشید سمتش اما  یه ذره هم بهش لب نزد. یک ساعتی خوابیدم و دوباره رفتم پیشش، دیدم هیچی نخورده، دستمم لیس نمیزنه _ یکی از عادت هاش این بود که دستمو لیس بزنه _ مطمئن شدم یه چیزیش هست! هی بهش سر میزدم، یه لحظه دیدم دراز به دراز افتاده و تکون نمیخوره، اینقد نازش کردم و اشک ریختم و باهاش حرف زدم، تا یکمی  تکون خورد! دیدم حالش بهتر شده، گرفتمش تو بغلم. کاملا خوب شده بود و خودشو جمع کرده بود تو دستم مث قبلنا، اما نمیدونم چرا یهوویی بدجوری تکون خورد و منم از بس ترسیده بودم سریع گذاشتمش رو میز و دوییدم تو اتاق خواب و درُ بستم و گریه کردم! بوپو هم مُرد. عکساش بازه دارم نگاش میکنم، بدجوری دلم سوخته و ناراحتم. یادِ صدای پاش وقتیکه می دویید می افتم گریه م میاد. بوپو جوووونم :((



 
فروردین
۱۶
    
Posted () in خرگوش, فیلم on فروردین-۱۶-۱۳۸۸



 
فروردین
۱۲
    
Posted () in خرگوش on فروردین-۱۲-۱۳۸۸

بوپو چند روزی ازم  دور  بود، دلیلش هم مسافرت به اصفهان بود!  دو روز اول بوپو، خونه بابا مهمون بود، و باقی روزا خونه خواهر خانوم اینا. قرار بود وقتی از مسافرت برگشتم، خواهر خانوم و خواهرزاده ها بیان خونه ما، و چند روزی بمونن تا روز عروسی پسرخاله جان!

شنبه شب رسیدیم خونه، مراسم عروسی سه شنبه بود، دلم واسه بوپو یه ذره شده بود، سریع تماس گرفت با خواهرخانوم که به بهانه عروسی، زود بیان خونمون و منم به بوپو برسم. اما خونه نبود، در طی این دو روز گذشته هر وقت تماس گرفتن فقط داماد جان جواب تلفنامُ دادن و گفتن که کسی خونه نیست و رفتن بیرون! :دی

به خودم میگفتم، اگه غلط نکنم بوپوی منو کشتن و نمیخوان خودشونو آفتابی کنن! :دی

دیشب عروسی پسرخالم بود، تا نزدیکای ساعت ۹ هیچ خبری از خواهرخانوم و بچه هاش نبود. وسط دنس و اینا یهو دیدم به به، از در وروی تالار داخل شدن، دوان دوان رفتن سمتشون، دیگه طاقت نداشتم، هــی میگم بوپو من خوبه؟ آوردینش؟ خواهرخانوم، سرشو انداخت پایین و با خجالت و حالت معصومانه ای میگفت، خوووووبه. فقط !!! گفتم: مُرد؟ زنده نیست؟ چه جوری مُرد؟ کی مُرد؟ خواهرجان با همون حالت گفت: نــــه، نمُرد، زنده س، فقط  دو روز پیش داشت بازی میکرد تو خونه، پاهاش تو همدیگه گیر کرد زمین خورد، یه ذره پاشُ می کشه راه میره!

دلمم اینقد آروم شد اینو شنیدم.
گفتم: اوووووووووووو !! من گفتم کُشتینش اینورا نیومدین! :دی

خواهرم بنده خدا، میگفت اگه بدونی وقتی اینجوری شد مریم و بهنام چیکار کردن، داشتن خودشونو می کشتن، که به خاله چی بگیم!

خلاصه بعد از اینکه خیالم راحت شد، رفتیم به ادامه دنس و اینا پرداختیم! :دی

بعد از رقص چاقوی عروس (عروس با لباس پر از تور و سنگ کاری شده که کلی وزن داره و سنگینه، یک رقص عربی کرد که نگووووو، فَکِ همه زمین خورد!!!) رفتیم از تو ماشین بوپو رو آوردم بیروووووووووووون. ای فداش شـــــــــم من :* ، اولش فک  کردم دیگه منو نمی شناسه، اما بچه م تا اومد تو دستم شروع کرد به لیس زدن! :دی به تمام مهمونا بوپو رو معرفی کردم : ))))) هزار تا ازش عکس گرفتن : )))) خیلی باحال بود. تازه مهرانم سفارش اساسی کرد که یکی از اینا واسش گیر بیارم با خودش ببره عسلویه تو خونه نگه داره! :دی

پ.ن: به نظر شما، خرگوشکِ من، از نسل کوتوله هاست؟ هنوزم کوچولوئه و بزرگ نشده!

بوپو در خانه می باشد



 
فروردین
۰۴
    
Posted () in دسته‌بندی نشده on فروردین-۴-۱۳۸۸

دیروز بعد از ظهر راه افتادیم سمت تهران، قرار شده یکی دو روز تهران، خونه جدید بابای صادق بمونیم، بعدش بریم سمت اصفهان! من از روی اجبار بوپو رو بُردم خونه بابام اینا، و با هزار جور سفارش و دلتنگی شدید تنهاش گذاشتم! دل تو دلم نیست یه دفعه دیگه دو تا دستامُ چفت کنم به هم و بوپو رو صدا کنم و اونم بدوئه بیاد تو دستم و لیسش بزنه! :-s

نصف شب رسیدم تهران، بعد از یه خواب حسابی، دم دمای ظهر رفتیم پارک ارم، هدف اصلی باغ وحش بود! اصلا اصلا اصلا باغ وحش به دلم نچسبید، هیچ حسی به حیوونای کثیف و زندونی شده اونجا نداشتم! حالا بی تربیت بودن حیوونا هم که دیگه بماند! :D نمیدونم مردم چه جوری این همه لذت میبرن از دیدنشون! :-?

داشتیم همینجوری قدم می زدیم، که چشم به تابلویی که شکل مار داشت، زوم شد! اه چندش! چقدم کلاس گذاشته بودن واسه مارا، پدرشوهر جان واسم بستنی سالار خرید، من همون دم در ورودی موندم تا بقیه برن و مارا رو تماشا کنن! O_o یهو صادق دوان دوان، اومد بیرون میگه بیا بیاااا  مار نداره، از اونا که تو دوس داری توش داره. گفتم جوجه تیغی؟ میگه نه، از اونا که پست نوشته بودی در موردش، صورتی بود! داشتم شاخ در میاوردم! :)) همینکه دلم خواست برم تو، صادق میگه اینورُ نگاه نکن، مار داره خلاصه با هزار جور کلک و چشم به زمین دوختن رفتم تو، وقتی رسیدم به شیشه اون موجود (که اصلا هم اون موجود نبود :دی) سرمُ بالا گرفتم!

وای جانم چقــــــــــــــــــــــــــــد ماه بود! سنجاب زیرزمینی! واااااااااااااااااای! داشتم می مُردم دلم میخواست هر جوری شده بغلش کنم. چـــاقِ شکم گندهِ شکموی ناااااااااااااااااز :*:*:*:*

- ای بابا این آقاهه صاحب کافی نت، اومد گفت تا ده اینجا بازه! من دیگه نمیتونم این داستان رو کش بدم ! :)) چرا همه میزنن تو ذوقم خُب؟ بهتره زودتر عکسا رو بذارم و پستم رو پابلیش کنم! :D

Read the rest of this entry »



 
اسفند
۲۰
    
Posted () in خرگوش on اسفند-۲۰-۱۳۸۷

۱- دو روز پیش یه کلیپ گرفتم، خیلی به دلم نشست، اما متاسفانه نه اسمی داشت نه نشونی، میخواستم آهنگ با کیفیت خوبش دانلود کنم، واسه همین سریع مزاحم عمو هوشنگ شدم، عموی مهربونم، اسم خواننده و آهنگ و همینطور خود آهنگ رو واسم ایمیل کردند. مچکرم عمو جان! ^__^ پیشنهاد میکنم اگه سرعت اینترنتتون تا حدودی خوبه، واسه یه بار هم که شده این کلیپ رو ببینین، به دل من خیلی نشسته، بالای صد دفعه گوشش دادم! شاید شما هم خوشتون بیاد.

Self Control – INFERNAL

.
2- تا دیروز حالم خوش بودااااا، اما یکی بدجوری رفت رو اعصابمُ ناراحتم کرد. با حرفش باعث شد به شدت به هم بریزم! همیشه در اینجور مواقع سر و کله منیره پیدا میشد؛ یا اینترنتی یا تلفنی یا پُستی! (+) داشته باشین هدیه منُ یه شال صورتی و یک عدد کلاغک! مرسی منیره نازم!:-*

.
۳- من زنده م، بوپو زنده س. هنوز کوشولوئه، تبدیل به خرگوش غول پیکر نشده. سعی میکنم بهش خیلی خوش بگذره، تا از نفرین خرگوشی خبری نباشه! hug

.
4- دوس دارم زیاد زیاد بنویسم، اما نمیشه، همین چند خطم به زور نوشتم! دوس دارم برم وبلاگ همه دوستامُ بخونمشون، اما نمیشه! وقت ندارم، یا اگه هم وقت دارم حسشُ ندارم! بدجوری گیر کردم تو این اینترنت! دارم کلافه میشم.

.