بایگانی برچسب » تولد «
.
شنبه، یعنی ۲روز قبل، تولدم بود خُب! برعکس سالهای قبل، هیچ حس پست نوشتن نبود، ولی گفتم دیگه زشتِ خوبیت نداره، حداقل یه پُست بنویسم، از دوستانی که اومده بودن یه تشکر خشک و خالی بکنم!
خداییش فکر نمیکردم، این همه تعداد زیاد باشه. اگه میدونستم صد در صد محل قرار رو تغییر میدادم، همگی زور چپیده بودیم تو کافی شاپ دونات! :دی همونجا که از تقریبا یه ماه پیش گفته بودم میرم. :دی
.
شام هم رفتیم او.کی. قرار بود محبوبه واسه شام باهامون باشه، ولی جای دیگه دعوت داشت، واسه همین تندی اومد پیشمُ رفت! فک کنم کلی هم متعجب شده بود چرا کیک تولدم قرمزِ؟ :دیـی خُب آخه همه فک میکردن صورتیِ کیکم. همون روز هم که رفتیم سفارش دادیما، صادق یه پا واستاد بچهها میگن صورتی باید صورتی باشه. منم قبول کردم. ولی موقع تحویل گرفتن کیک، فک کـــن، قرمز بهمون داد !! اینقد عصبی شده بودما، کارد میزدی خونم در نمیاومد. کلی صادق و حمید تلاش کردن که آروم بشم :دی ولی خلاصه یکی طلب اون شیرینی سرائه، دارم واسشا یعنی …
هوم !! حالا در هر صورت، از بابت اینکه کیک کم بود، یا جا کوچیک بود، یا شام بد بود، شرمنده همه دوستان هستم !!
از تکتک کسایی که تو فیسبوک، توئیتر، فرندفید تبریک گفتن، ممنونم! و همینطور از دوستان مجازیی که بهم زنگولیدن یا اساماسیدن :دی یا ایمیل زدن، هم واقعا و بینهایت ممنونم.
.
تگ: صادق، حمید، شهریار، محمد، مهدی، بهار، رامک، عباس، امیرعمادی، یکرضا، آقا میثم و بانویش، محبوبه و آقا وهاب!
پی.نوشت: اوه! تو اولین دقیقه نیلویی، یه تبریک خوشمزه واسم فرستاد، که خیلی خیلی سوپرایزم کرد، همینکه اساماسش رسیدا، خودم پرت کردم رو زمین از شدت خوشحالی قِل میخوردم! :*
اِی وای، دیدین چی شد؟ یادم رفت که دیروز تولد بلاگم بوده! واقعا بدجوری درگیرِ زندگی و کار و درس و مشقم شدما، هیچ فک نمیکردم دیگه تا این حد مشغول بشم. وای وای وای.
حالا دیگه گذشت، بیخیال.
ولی کی میاد باهام شمع ۴ سالگی تولد بلاگمُ فوت کنه؟ هاین؟ دستا بالا :دی

.
تازشم، من یهو یادم اومد تولد بلاگم بوده، صادق هم یادش اومد که تاریخ تولد بلاگش گذشته و پست هوا نکرده. چه همه درگیریم کلا!
به به!! چه همه روزِ خوبی بود دیروز! ۸٫۸٫۸۸ کنار دوستای گُل و مهربونی مث بابک مهربانی، روزبه، علیها، محراب، محمود، آقا میثم و بانو، عباس، علیرضا نون وا، میثاق، آقا امیر دوست بابک خان، خواخورزا جانم (حمید) و آقای همسر (صادق) سپری شد!
واقعا از همه شون تشکر میکنم، که این افتخار رو دادن تا توی این روز دوست داشتنی چند ساعتی رو کنار هم باشیم! مخصوصا بابک که این همه راه از بابل اومد لاهیجان! امیدوارم که به آقا میثم بیشتر خوش گذشته بوده باشه، آخه تولدش بود! خلاصه کم روزی هم نیست روزِ تولد. و کلا دیگه خیلی مرسی! Hug
عباس جون زرنگی کرد و زودتر از من پُست نوشت، یعنی گزارش دیروز رو داد
! خواستین اینجا بخونین کجاها رفتیم و اینا!
خبردار شدم که همایش وبلاگی پرشین بلاگ قرارِ ۷ آبان ۸۸ برگذار بشه. خیلی حساب باز کرده بودم واسه اون روز، که شاید بازم موقعیتی جور بشه و بتونم دوستام رو ببینم، اما از اونجایی که فردای اون روز، یعنی جمعه ۸٫۸٫۸۸ با وبلاگ نویسانِ گیلانی، به مناسبت تولد لابدان عزیز، قرار گذاشتیم، از رفتن به اونجا معافم، یعنی زوری هم که شده می تونم برم و تندی برگردما، اما نمیدونم ایا به خستگی و کوفتگیش می ارزه یا نه. اگه یه انرژی مثبت یهویی بهم وارد شه شاید تندی رفتم تهران و برگشتم، خدا رو چه دیدی!
یه داداش کوشولوو پیدا کردم که نحوه حرف زدن و خلاقیتش تو چیدن کلمات و خیال پردازی، مثِ خودمِ تو اینترنت! هر دفعه اس.ام.اس میده یا می بینمش، نیشم تا بناگوش باز میشه.
) الانم که دارم اینا رو تایپ میکنم مث دو نقطه دی هستم (
) .
دفعه اولی که با هم رفتیم بیرون، حدودا یه ساعت زور میگفتم واسه م با دود قلیون النگو -به قول خودشون حلقه- درست کنه !! هنوزم یادش می افته از عذاب بعده اون همه النگو درست کردن حرف میزنه، که چطور وقتی خونه هم رفته بود یه سره دهنش رو همون مدلی تکون میداد!
)

دو روز پیش تولدش بود. چند روز قبلترش با رامک و دوستان رفتیم تا واسه ش شکلات بخرم، از همون اولش هِی میگفتن چرا این همه میخوای هزینه کنی و براش شکلات بخری، ولش کن بابا! :دی کلی سعی کردن مُخم رو بزنن اما نتونستن که نتونستن! البته اینم بگما، رامک اینا، همه ش داشتن شوخی میکردن و کل قضیه خرید شکلات با خنده تموم شد! صاحب مغازه که روده بُر شده بود از بس خندیده بود. : )) همینکه رفتیم تو، ازمون پرسید تا چه قیمتی شکلات میخواین؟ رامک گفت: دستِ ما باشه کوچکترین و ارزونترین =)) !! خانومه اولش تعجب کرد! بعد رامک قیمت می گرفت و تعداد شکلاتای داخل جعبه رو می پرسید و ضرب و تقسیم میکرد، در آخرم نتیجه گیری میکرد که کدوم مناسب تره!! خانومه بدجوری میخندیدا !! : ))))) قیافه ش دیدنی بود. حالا دیگه شکل و قیافه ما بماند :دی!
سی و یکم، بعد از اینکه همه با هم -من، صادق، شهریار، حمید، مهدی- از عروسی پسرخاله جانم برگشتیم، رفتیم بیرون و هدیه ش رو بهش دادم! البته هنوز من منتظرِ کیک تولدش هستم و ازش نمیگذرم. اسمایلی آب راه افتادن از لب و دهن
پ.ن: همون روز که رفتیم شکلات بخریم، دنیا راد عزیز رو دیدم! دیدار بامزه ای بود. ^__^
موسیقی پیشنهادی این هفته: آلبوم جدید و بسیار زیبا از Agnes به نام Dance Love Pop !! از اینجا می تونین دانلود کنین، همه لینک ها سالم هستن! به جرات میتونم بگم، همه آهنگاش ارزش شنیدن رو داره. ;;)
یه نفر دیگه روز تولدش می رسه، منو جو میگیره!
_ مخاطب خاص دارد _
امروز رفتم نمایشگاه کتاب، هم چرخی بزنم هم اینکه کتابی بخرم، چشمم به شمع تولد Happy Birthday خورد (همین شمع های کوشولویی که تو عکس می بینین)، خلاصه یک دل نه صد عاشقش شدیم و اینا! تصمیم گرفتم بخرمش، اما امروز که تولد من نبود؟ اما چه فرقی میکنه؟ میتونستم بذارمش واسه تولد بعدیم! به همین نیت هم شمع ها رو خریدم.
وقتی رسیدم خونه، سریع بازش کردم و دونه دونه حروف رو جدا کردم و گذاشتم رو میز، Happy رو در آورده بودم، دیدم یه ذره Hش کج بود، با انگشت اشاره م محکم فشارش دادم صاف بشه، نتیجه ش شد همینی که تو عکس می بینین!
دو دقیقه نتونستم جلو خودمو بگیرم و بازش نکنم. ای رو دلم مونده این H :دی که نگو و نپرس. ولی احساس میکنم همینکه بازش کردم و از جاش آوردمش بیرون خیلی خوب بود، آخه اونجوری بیشتر رو دلم می موند و همش مغزم درگیرش میشد!

داشتم درس میخوندم یهو یادم اومد امروز بیستم دی ماهِ و تولد یکی از شخصیتهای جالب (!) و دوست داشتنی (!) و جذاب (!) و خیلی هم یه جوریه، دنیای مجازی و وب۲ئه! :دی مازوخ عزیز (!) تولدت مبارک باشه. ![]()
.
جلو هر کلمه ای که علامت تعجب ( :پی ) گذاشتم، یک فلسفه ای پیچیده نهفته ست :دی مازوخ از تمامی این کلمات متنفره و عکس العمل های خیلی خوبی در حد تنفر نسبت به این واژه ها نشون میده. : ))

نه خدا توانمش خواند،نه بشر توانمش گفت
متحــــیرم چه نــامـم شــه ملک لافتــــی را



