خرداد
۰۱
    
Posted (حدیثه) in خاطره نویسی, وب2 on خرداد-۱-۱۳۸۸

دیشب عروسی یکی از آشنایان بود، به همراه برادر و اهل و عیال و خانواده _همش ۴ نفر بودیم_ رفتیم سمتِ چالوس. از همون اول که سوار ماشین شدیم، من با گوشی و ایرانسل درگیر بودم، تا رسیدیم به تالار. دق مرگ شدم از بس با تنظیماتش وَر رفتم، هر کاری میکردم یا اینترنتش وصل نمی شد، یا وصل هم میشد، یه صفحه باز میکردم، چیزی سند نمی کرد. من و برادر جان همش سرمون تو گوشی بود! :دی در نهایت هم به این نتیجه رسیدیم که  تو مازندران GPRS ایرانسل به مفت هم نمی ارزه! زورمم می اومد از همراه اول استفاده کنم، آخه دفعه قبل خدا تومن پول اینترنتش اومد. با اینکه زیاد هم مصرف نداشتم.

وسط عروسی همه سالن رو تست کردم، اما هیچ خبری از اینترنت نبود. کلا جای پرتی رفته بودیم! :دی البته خیلی هم پرت نبودش، دقیقا در داخلی سالن رو باز میکردیم می افتادیم تو آب! = )) بعد از تموم شدن مراسم، میخواستیم برگردیم، نذاشتن! داماد اینقد اصرار کرد تا همه مون خام شدیم و شب موندیم. دوست داماد ما رو به ویلاشون بردن، مسیر اینقد طولانی و تاریک بود و پیچ و خم داشت، که اصلا متوجه نشدیم کجا ما رو برد. من با خودم میگفتم، اونجا که بودیم اصلا گوشیم به اینترنت وصل نمیشد، حالا چه برسه به اینجایی که اومدیم! اسمایلی بغض کردن

اما بعد از اینکه وارد ساختمون شدیم، یهو داداشم گفت، اینجا اینترنت داره. من همونجا که بودم نشستم و با چشمانی پر از اشک شوق به اینترنت وصل شدم! چندتایی توئیت کردم و ایمیل چک کردم و ایمیل فرستادم و بعدشم نمیدونم چه جوری شد تصمیم گرفتم بخوابم! همین که سرمو گذاشتم رو زمین _ رو زمین که نه_ یک باد وحشتناکی وزید که خدا میدونه، تمام در و پنجره و ساختمون و درخت و همه چیُ همه چی صدا می خوردن! دیگه داشتم سکته می زدم. چشمام داشتن بسته می شدن اما از ترس نمی تونستم ببندمش! :دی اینقده بده اینجوری.

صبح بیدار شدم، از پنجره اتاق خواب، از منظره روبرو عکس گرفتم و با TwitPic توئیتش کردم! + من هنوزم نمی دونستم دقیقا کجا هستیم. بعد از اینکه برادر جان بیدار شدن،  گفتن: به به، بریم تله کابین! همونجا صبحانه بخوریم. رفتم جلو اون یکی پنجره دیدم اِ نمک آبرود هستیم! + یکی دو ساعتی هم به صرف صبحانه و گشت و گذار همونورا چرخیدیم و برگشتیم به دیارِ خودمون.

نمیدونم چرا عاشق کلارآباد شدم. خیلی خوشگل بود!



 
آبان
۲۷
    
Posted () in بازی وبلاگی on آبان-۲۷-۱۳۸۷

مار !!!

به هیچ وجه نمی‌تونم ترسِ خودم رو نسبت به این موجود زشت بیان کنم. فقط صادق تا حدودی از ترسیدن من خبر داره، حتی حرف زدن در مورد این موجود زشت، باعث می‌شه یهو بترسم و تکون بخورم. قلبم می ایسته. کابوس می‌بینم.

دریا و آب !!!

راهنمایی بودم با گروهی از سمت کانون فرهنگی رفته بودیم اردو، با بچه ها تصمیم گرفتیم بعد از ناهار بریم تو آب رودخونه و کمی بازی کنیم، من وقتی رفتم تو آب کم کم زیره پاهام خالی شد و کشیده شدم سمت عمیق آب. نفس کشیدن سخت شده بود به زور خودم رو میکشیدم بالا و دستامو تکون می دادم همه فکر کرده بودن که دارم مثلا بازی میکنم، همه جا تیره شده بود، نفس نمی تونستم بکشم، همه‌ش به مامانم فکر میکردم، به میگفتم اگه دوباره نفس بکشم دختره خوبی می‌شم و کسی رو اذیت نمیکنم. اما همینطور زمان داشت می‌رفت جلو و من میگفتم که خدایا میخوام دکتر بشم = )) !! نمیخوام بمیرم… همون لحظه یهو یکی از خانوما که شنا بلد بود رسید و منو خواست بکشه بیرون اما من هی سرش رو می بردم زیر آب تا خودم بتونم نفس بکشم. خیلی وحشتناک بود، بعد از اون یکی دیگه اومد و دو تایی منو از آب آوردن بیرون.

بعد از این ماجرا هیچ وقت سمت آب دریا نرفتم !!! هیچ وقت از شنا خوشم نمی‌اومد. تا امسال که یه دفعه اتفاقی با دوستم محبوبه رفتم استخر. نزدیک یه ساعت محبوبه خواهش میکرد که سرم رو ببرم زیر آب اما قبول نکردم که نکردم! : )) ترسِ دیگه کاریش که نمیشه کرد. از اینکه توی آب چشمامو ببندم وحشت دارم. :دی یه دفعه هم که رفتیم دریا. همش خواهش می‌کردم که صادق یا یکی دیگه کنارم باشه و منو تنها نذاره. دریا هم مواج بود، تا موج می‌زد بهم پرت می‌شدم و نفسم بند می‌اومد. :دی خودم داشتم دستی دستی خودمو غرق می کردم. کلی هم در حین نجات دادن خودم بدن و صورت فک فامیلا و صادق رو خط خطی کردم. :‌ )) حالا بماند که آخرش یه بچه مار ،یکی گرفت من شونصد کیلومتر دویدم تا برسم به خشکی و نجات پیدا کنم. از اون لحظه به بعد هم به خودم قول دادم دیگه همچین غلطی نکنم و نرم تو آب!

از دست دادن عزیزانم !!!

وقتی خواب می‌بینم که کسی (مخصوصا برادرام) رو از دست دادم یا یه اتفاق بدی واسشون می‌افته دیوونه میشم. یه دیوونه به تمام معنا. حاضرم خودم بمیرم اما اتفاقی واسشون نیافته. ان‌شاءلله که عمر با عزتی داشته باشن.

خیانت صادق !!!

اصلا نمی‌خوام به این قضیه فک کنم. فقط می‌تونم بگم که از این خیانت همسرا هم خیلی می ترسم و به شدت بیزارم. امیدوارم در طول زندگی زناشوئی واسه هیچ کسی پیش نیاد. همین جا خوبه یه اعترافی رو هم بکنم: گاهی اوقات از بس این ترس به من وارد میشه که خیلی به صادق سخت می‌گیرم! :دی از همین‌جا هم ازش معذرت میخوام و امیدوارم که به دل نگیره. زود گذره سریع این ترسم میریزه. :*

مرگ خودم !!!

از مُردن می‌ترسم :‌ ( از درد کشیدن واسه مُردن نمی‌ترسم از اون دنیا و جهنمی شدن خودم می‌ترسم. از مارای تو جهنم و آتش و عذاب می‌ترسم. :‌ ( از تنهایی بودن تو اون دنیا می‌ترسم.

اینترنت ملی !!!

نزدیک یه ماه میشه که این ترس هم به ترس‌های من اضافه شده. شاید الان متوجه منظورم نشین، اما خیلی ترسناکه زمانیکه اینترنت شما سایت‌های ایرانی رو باز میکنه مث سنجش و کلوب و … ! و به هیچ گونه سایت دیگه ای مث گوگل و یاهو و …. دسترسی ندارین. آدم خُل میشه. من تقریبا ۴ یا ۵ بار به مدت ۱۰ دقیقه این رو از نزدیک حس کردم. یعنی دارن چیکار می‌کنن با ماها و شخصیتای مجازیمون؟

فکر میکنم همین چند موردی که اینجا نوشتم کافی باشه. علیرضا‌ی عزیز مرسی که منو به این بازی دعوت کردی. پرستوووو، صادق، منیره، حامد و نون‌وا …. نمیدونم دیگه اسم کیا رو بگم؟ حالا هر کی که اینجا کامنت می ذاره بازی کنه خوشحالم میکنه. بدم میاد اسم کسی رو بنویسم بعد بازی نکنه! خوشحال میشم شما هم در مورد ترس‌های بزرگ زندگیتون بنویسین.



 
اردیبهشت
۰۹
    
Posted () in ادبی on اردیبهشت-۹-۱۳۸۶

دریا طوفانی می شود

آرام می شود

اما هرگز نمی میرد.



 
شهریور
۱۳
    
Posted () in دل نوشت on شهریور-۱۳-۱۳۸۵

ادامش با من :

من خودم آب شدم . روون مثل دریا . چاله رو با وجودم پر کردم . حالا دیگه هدف بزرگتری دارم . حالا دیگه نمی خوام به دریا برسم … فقط به اقیانوس فکر می کنم … راه سختیه … پر از کوه و دره … اما من قوی هستم . قوی تر از قبل . دیگه قطره نیستم . من حالا خود دریا هستم

هدف بزرگی دارم! با تموم وجودم سعی خودمو می کنم که بهش برسم! خیلی هم مراقبش میشم! چقدر احساس شیرینیه بر خلاف قبلنا که تلخ بود!

این حس رو دوست دارم و با تمامه وجودم می خوامش:(