مرداد
۱۳
    
Posted (حدیثه) in عکس نوشت, هدیه on مرداد-۱۳-۱۳۸۹


 
اسفند
۰۱
    
Posted (حدیثه) in هدیه, ولنتاین on اسفند-۱-۱۳۸۸

وای سحر گُلی جونم! اینقده ذوق مرگ شده بودم وقتی ایمیلی رو که واسم فرستادیُ دیدم! یه دنیا مرسی‌تا دوستِ خوبِ هم‌کلاسیِ هم‌دانشگاهیِ من! دوستت دارم. هاگ

.



 
آبان
۳۰
    
Posted (حدیثه) in خاطره نویسی on آبان-۳۰-۱۳۸۸

ح: بی‌شرف!

ص: :O !

ح: چیـه؟ یکی فحش نوشت من فقط خوندمش. :دی

ص: :)‌ !

ح: تازه کجا رو دیدی؟ تهران رفتم فحش جدید یاد گرفتم!

س: =))‌ !

ص: :)‌ !

ح: می‌خوای بهت بگم؟

ص: بگو؟!

ح: عمه رو بگم یا زن عمو؟ = ))‌))))))))

س: =))‌!

.

.

.

بقیه رو دیگه درگوشی به صادق گفتم! زشتِ شما یاد بگیرین! :D
.

ح: حدیثه ، ص: صادق ، س: سحر !!



 
آبان
۲۵
    
Posted (حدیثه) in خاطره نویسی, مسافرت on آبان-۲۵-۱۳۸۸

سحر یا همون سیب خالِ خودمون یه داداش کوشولو داره اسمش علیرضاس. این چند روزی که خونه‌شون بودم اساسی باهام رفیق شده بود. سحر می‌گفت کلا با دخترجماعت نمی‌سازه، ولی نمی‌دونم چطور شد، از همون ساعت اول تو دلش جامو باز کردم. این علیرضا کوشولوی شیش ساله از همون صبح روز اول که ما خواب بودیم شروع کرد به گیر دادن. دیالوگ‌ها رو داشته باشین:

مامان !!

مامــــان !!

چرا بیدار نمی‌شن؟

نمی‌خوان بیدار شن؟

مامان!! مامان!! اِی بابا، صبحونه نمی‌خوان بخورن؟

بیدار شین دیگـــه.

تا کِی می‌خوان بخوابن؟

مامان، بیدارشون کن دیگه!!

آبجـــی سحـــــــر، بیدار نمی‌شی؟

بعدشم دید حرفاش اثر نداره، پاشد اومد تو اتاق، خودشُ انداخت رو سحر و شروع کرد به ماچش کردن و اینا. من حالا هی زیر پتو وول می‌خورم و اس‌ام‌اس بازی می‌کنم و ریز ریز می‌خندم. خلاصه این اولین حرکتش بود :دی !!

ناهار همون روز رفتیم خونه خواهر خانومیِ سحر، کلی لاک اونجا بود، من یه رنگش رو به دستم زدم، و منتظر موندم تا خشک شه، در همون حالت هم داشتیم ورق بازی می‌کردیم. دیدم علیرضا سرشُ اینور اونور می‌کنه بغل دستم با اون لحجه شیرینش میگه:

آقــا !! کی می‌خواد واسش لاک بزنم؟

حالا یه دفعه دو دفعه تو بگو سی دفعه این جمله رو تکرار کرد. گفتم اینجوری که نمی‌شه همه هم جواب رد می‌دن بهش و منم که می‌دونستم روی سخنش کاملا با منه! گفتم بیا پاهامُ لاک بزن :دی

الان که به پاهام نگاه می‌کنم می بینم بچه م چه خلاقیتی داشته، ۵ تا ناخن پای راستم رنگ قرمز داره، ۵ تای دیگه پای چپم رنگ نارنجی :دی! تازه روش به روش کوبیسم هم با لاک بنفش کار شده. اینقده حال می‌کرد این بچه برا خودش که نگو و نپرس. من که دیگه غش کرده بودم از خنده و فقط ازش عکس می‌گرفتم. سحر هم هی خودشُ مچاله می‌کرد که زشته بچه این قد دوستمو اذیت نکن. یا لااقل خاله حدیث، یا حدیث خانوم صداش کن، اونم اصن عینِ خیالش نبود و هی حدیث حدیث می‌کرد!

بچه شیرین زبونی بود، کلی باهام کیف می‌کردیم، هیچ فکرش رو نمی‌کردم اینقد اعصاب داشته باشم و با بچه ها راه بیام، مخصوصا اونم بچه ای با این تریپ و زبون رو. یعنی عوض موش خوردن باید می گفتم تمساح زبونشُ بخوره ها، تا این حد. :-*

دیشب تولدش بود، وقتی از قرار فرفری اختتامیه چهارمین جشنواره طنز مکتوب برگشتیم :دی !! اولش یه جا دیگه رفتیم بعد برگشتیم!! تندی پریدم واسش یه هلیکوپتر خریدم و همینکه اومدیم خونه دیدم دم در داره کشیک ما رو میده، بهش دادمش و یه ماچ محکمش کردم! :-* نیم ساعت بعد، گفتم واااااااااااای علیرضا اون چیه رو صورتت کی بوست کرده؟ بچه‌م از خجالت سرخ شد و محکم صورتش رو گرفت و در رفت.

خلاصه اینجوری شد که همین دیشب بلیط داشتیم واسه برگشت به شمال، تو ترمینال هر کاری کردمش نیومد که نیومد ماچش کنم!

خواستم در مورد این علیرضا خان یه پستی بنویسم و خاطره ش رو ثبت کنم. آخه تولد علیرضا بود که باعث شد من و سحر بریم تهران و من دوس جونای خوب و ماهم رو بببینم.



 
شهریور
۰۱
    
Posted (حدیثه) in تولد on شهریور-۱-۱۳۸۸

سحر، سحر سحر سحــر سحــر سحــــــــــــر سحـــــــــــــــــر تولدت مبارک باشه دیگه!

همش داره بهم ثابت میشه که من دوستِ خیلی بدی هستم! آخه ۴ روز از تولدت گذشته و من هنوز یه اس.ام.اس خُشک و خالی واست نفرستادم، و تولدت رو تبریک نگفتم! خجالت میکشم خُب مممممممممم باید روز تولدت زنگِت میزدم و بهت تبریک میگفتم اما … عذاب وجدان سر تا پامُ گرفته ولم نمیکنه!! هنوز روم نمیشه باهات صحبت کنم، کاش شمال بودی، ولی اگه قول بدی منو ببخشی، هر وقت پاتُ گذاشتی شمال حسابی جبران میکنم و از خجالتت در میام !!



 
اسفند
۱۷
    
Posted () in یونی‌کده on اسفند-۱۷-۱۳۸۷

وای وای وای، یاد یه جریانی اُفتادم، دارم مُرده میشم از خنده!  امروز سره کلاس همون استاد معروفمون، دو تا از بچه ها رو انداختم به جون هم! بدجوری فروختمشون!

.

مرجان، قدش یه ذره کوتاهه، خیلی بانمک میخنده، و چون یه جورایی بین بچه های کلاس بزرگتر از همه س، تمام حرفامونو میگیم بهش، اونم رُک و بدون تعارف به پسرا میگه! :دی به عبارتی نقش مامان رو ایفا میکنه. این مرجان خانوم دقیقا پشت سرِ من میشینه، با هر خنده ش، من ضعف میرم از خنده! یعنی رسما میمیرم! حتی اگه ندونم داستان از چه قراره. :دی

.

امروز نمیدونم چی شده بود، مرجان داشت میخندید، استادمون گفت، خب حالا خانوم عزیز بگن این خط از برنامه چیکار میکنه؟ مرجان خنده ش خشکید، یهو از سمت پسرا یه کلمه شنیدم، مرجان متوجه نشده بود. ایمان، بچه اصفهانه، بهش گفت استاد ایشون کهن سالن، نمیدونن! آقا منو داری!!!! زُل زدم به سحر پهن شدم رو دسته صندلی، حالا هی من خنده هی سحر خنده!!

.

ده بیست دقیقه بعد، به سحر گفتم، به مرجان بگم چی گفت؟ سحر لبشُ گاز گرفت، گفت نه بی خیال بابا، دعوا میشه. کوتاه بیا، حالا هی سحر میگه نگو من میگم، نه باید بگم! خلاصه رومو برگردوندم سمت مرجان، گفتم: یکی بهت یه حرف بد زد! مرجان با تعجب گفت: کی گفت؟ بگو؟ منم یکم تو خُماری نگهش داشتم! گفتم چی میدی بهت بگم؟ = ))))) دوست بغل دستیش در جا یه شکلات درآورد گفت، حالا بگو! (شدت آدم فروشی رو دارین دیگه؟)

.

تو شک و تردید بودم بگم یا نگم، خلاصه با کلی بحث و جدل دستمو گذاشتم رو شکلات، همین که ولش کرد گفتمش چی گفت! مرجان طفلک خشک شده بود! من و سحر سرمونو کردیم تو میز و نقشه شکلات رو کشدیم، واااااااااااااای اگه بدونین چه حالی داد، من از بس خندیده بودم تمام خط چشمم پخش شده بود رو صورتم، یعنی خنده همراه با اشک داشت رسماً منو می کُشت!

.

هی خواستم اجازه بگیرم برم بیرون، اما چون استاد لطف زیادی بهمون، مخصوصا من دارن، اصلا ما رو تحویل نگرفتن! فقط در قسمت پسرا وول می خوردن و توضیح میدادن! یک آن دیدم سحر گفت مرجان داره با ایمان بحث میکنه، منِ آدم فروش اصلا سرم رو برنگردوندم، یواشکی نگاه کردم، دیدم چی می بینـــــــــــی! مرجان داره با حرکات دست تهدیدش میکنه و میگه تو خیلی فوضولیــــــــــا! همین صحنه کافی بود تا من غش کنم! مرجان با دستش می نوشت فضول و نقطه هاشُ میذاشت، اگه بدونین چه بساطی بود!!! :دی

.

همینکه دعواشون تموم شد، شکلات رو کوبیدم رو دسته صندلیش و گفتم: بیا، نخواستم، دروغ گفتم! مرجان همچین با خجالت خودشُ جمع کرد، و چپید تو جاش! جا خورد بنده خدا! گفت حدیـــــــــث الکی گفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستشُ بگو! پس چرا ایمان معذرت خواهی کرد. گفتم اِ معذرت خواهی کرد؟ پس شکلاتمو پس بده!

.

در جا یه گازم زدم به شکلات کاکائوی خوشمزه ش! وای چه حالی داد! سحرم با دهن باز واستاد نگام کردُ گفت: تنهایی خوردیش؟ منم گفتم: اوهوم! خوشمزه بود.

.

پ.ن: من زیاد آدم فروش نیستمـــا! یه وقت فکرای بد بد نکنین! اینا همش شوخیه!