خرداد
۱۸
    
Posted (حدیثه) in ادبی on خرداد-۱۸-۱۳۸۹

تو مرا می‌فهمی،

من تو را می‌خواهم،

و همین ساده‌ترین قصه یک انسان ست.

من تو را ناب‌ترین شعر زمین می‌دانم،

و تو هم می‌دانی،

تا ابد،

در دلِ من می‌مانی!



 
اردیبهشت
۱۵
    
Posted (حدیثه) in ادبی on اردیبهشت-۱۵-۱۳۸۹

هِی فلانی می‌دانی؟

می‌گویند رسم زندگی چنین است:

می آیند، می‌مانند، عادت می‌دهند و می‌روند.

و تو، در خود می‌مانی

و تو تنها می‌مانی!

راستی نگفتی؟!

رسم تو نیز چنین است؟

مثل همه‌ی فلانی‌ها؟



 
فروردین
۲۱
    
Posted (حدیثه) in دل نوشت on فروردین-۲۱-۱۳۸۹

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره‌ها را

و بهاران را

باور کن

آخ آخ آخ! اگه بدونین چه روزای پر از غصه‌ای رو دارم طِی می‌کنم! تقی به توقی می‌خوره سریع اشکم در می‌آد. بسی افتضاح، کم تحمل شدم و ظرفیتم پایین اومدِ. دنیایی کار دارم که انجام بدم، ولی نمی‌تونم کارا و تصمیمامُ عملی کنم. به شدت از بی‌هدفی بدم می‌آد و همیشه هم بی‌هدف می‌چرخم بلکه روز شب شه و شب روز شه!

تمام خواب و زندگیم بهم ریخته‌س. شب می‌خوابم، یه ساعت که می‌گذره بیدار می‌شم، یه ساعت بیدار می‌مونم، باز یه ساعت می‌خوابم. کلا اوضاعی شده این ساعت خوابم.

با کلی شوق و ذوق از این هفته می‌خواستم برم کلاس زبان و اینا …

.

داشتم می‌نوشتم یه کاری پیش اومد حس نوشتن هم پرید! وای خدا. نمی‌شه طلسم این ننوشتن رو بشکونم گویا



 
آذر
۲۶
    
Posted (حدیثه) in ادبی on آذر-۲۶-۱۳۸۸

از که پنهان کنم این راز دلِ خسته خویش؟

از نسیمی که پیام آوره اوست؟ از بهاری که مرا رسوا ساخت؟ از خدایی که خودش می‌داند، عشق وحشی تر از آن است که پنهان ماند.



 
خرداد
۲۳
    
Posted (حدیثه) in عکس نوشت on خرداد-۲۳-۱۳۸۸

کهکشان ها، کو زمینم؟

زمین، کو وطنم؟

وطن، کو خانه ام؟

خانه، کو مادرم؟

مادر، کو کبوترانم؟

معنای این همه سکوت چیست؟

من گم شدم در تو؟ یا تو گم شدی در من اِی زمان.

کاش هرگز ان روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم.

کاش



 
خرداد
۱۹
    
Posted (حدیثه) in عکس نوشت on خرداد-۱۹-۱۳۸۸