بایگانی برچسب » شعر «

شهریور
۰۳

گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
من شکستم هر دو را
گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام
به خاموشی مغرورانه ات
شکستی تو مرا
با تو گفتم
از همه تنهایی ام، خستگی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه ناجیگری، بی ناجی ام
تو، سکوتت خنجریست
بر قلب من
و حضورت، مرهمی
بر زخم من
پس، باش
تا همیشه با من باش
حتی اگر خاموشی

تیر
۲۰

تنها نماندن است که می ماند

و در نهایت روز

تنها شب است که می خواند.!

آبان
۱۵

Your smile and laugh just warms my heart

I felt this feeling from the start

This warmth I want to feel again

and I will make you happy anyway I can

So i hope this note I am sending your way

will make you smile and have a happy day

پ.ن: چقد که من دوسته بدی ام! هیچ کاری نتونستم واست بکنم. فقط از الان می تونم واست دعا بکنم مهربون. :(

دسته‌ی: نیلو  برچسب‌: , ,  بدون دیدگاه
اردیبهشت
۰۹

دریا طوفانی می شود

آرام می شود

اما هرگز نمی میرد.

دسته‌ی: ادبی  برچسب‌: ,  بدون دیدگاه
فروردین
۲۸

من از چشمان خود دریافتم رسم رفاقت را      چو هر عضوی به درد آید به جایش دیده می گرید


پ.ن۱: چیزی نموده تا افتتاح بشه!!!!

پ.ن۲: می خواستم پست بزارم٬ چیزی به ذهنم نرسید٬ به بابا گفتم یه بیت شعر بگو٬ گفت و من هم نوشتم…..

دسته‌ی: ادبی  برچسب‌:  بدون دیدگاه
بهمن
۲۵

دوستت میدارم دوستم داشته باش

عمق احساس مرا تو بدانی ای کاش

دوستت میدارم از خودم بیشترت

خویش میدانمت از هر کسی خویش ترت

تو به من نزدیکی بیشتر از هر کس

به من از من حتی به من از خون و نفس

پ.ن: این دومین باریه که صادق جون :* ولنتاین من میشه! یه بار قبل از ازدواج و حالا بعد از ازدواج به امید اینکه در هر حال محبت به دیگران هدیه کنیم

دسته‌ی: ولنتاین  برچسب‌: ,  بدون دیدگاه
بهمن
۱۰

در این هنگام

آسمان را ناظر بودم

به یاد دل گرفته خود افتادم!

چه حکمتیست؟!

چه رابطه ایست؟!

دل من گرفته بود٬ آسمان نیز گرفت.

چشم من اشک بار بود٬ آسمان بارید.

خدایا چیست میان من و تو؟

من اینجا

تو آنجا

در این هیاهوی خلقت این آمدن و رفتن برای چیست؟

می خواهم رهایم کنی…. از این سرشتگی!

برایم بگو:

از خلقتم٬ از عشقم٬ از مرگم…..

به دنبال چه هستم؟!

دسته‌ی: ادبی  برچسب‌:  بدون دیدگاه
آبان
۳۰

از جهان تا خدا هزار استگاه بود

در هر ایستگاهی که قطار می ایستاد کسی گم میشد

قطار میگذشت و سبک میشد

زیرا سبکی قانون خداست

قطاری که به مقصد خدا می رفت

عاقبت به ایستگاه بهشت رسید

پیامبر گفت ایجا بهشت است و من

شادمانه بیرون پریدم

اما تو پیاده نشدی؟!

و من نفهمیدم…

قطار رفت و دور شد

و من از فرشته ای پرسیدم مگر اینجا آخرش نیست؟

گفت نه٬ قطار به سوی خدا می رود.

و خدا به آن ها میگوید درود بر شما راز من همین بود

آنکه مرا میخواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد

و من…

شهریور
۰۲

خورشید را می دزدم

فقط برای تو!

می گذارم توی جیبم

تا فردا بزنم به موهایت

فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم!

فردا تو می فهمی

فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت . می دانم !

آخ … فردا!

راستی چرا فردا نمی شود ؟

این شب چقدر طول کشیده …..

چرا آفتاب نمی شود؟

یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟      << فالکو >>


پ.ن: منم عضو وبلاگ گیلانیان شدم!  مبارکه! به سلامتی ایشالله! ;;):->

مرداد
۰۵

سلام

**ببین همیشه خراشی است روی صورت احساس٬ و چند ثانیه غفلت حضور هستی ماست**

اومدم فقط بگم که هستم:)!

قبلنا یه اتفاقی می افتاد میزد به سرم یه چی می نوشتم اینجا! ولی حالا …..

نمیدونم چرا اینجوری شدم! آدم اینقدر بی احساس.!


بغض اندیشه ام را مسدود می کند

و تو همیشه ام را

بر محراب اندیشه ام تنها نگاه تو نماز می گذارد

تصویری از امتداد خیابان را می پایم

شاید

سایه ات را ببینم…

پ.ن: آقا میثم گفت منم نوشتم چون دیگه هیچی به ذهنم نمیرسه!!!

دسته‌ی: ادبی  برچسب‌: , , ,  بدون دیدگاه

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران