<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Sober &#187; صادق</title>
	<atom:link href="http://www.sober.ir/tag/%d8%b5%d8%a7%d8%af%d9%82/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.sober.ir</link>
	<description>I&#039;m one month sober</description>
	<lastBuildDate>Wed, 01 Feb 2012 18:39:08 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>شرط ازدواج</title>
		<link>http://www.sober.ir/1389/03/17/%d8%b4%d8%b1%d8%b7-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1389/03/17/%d8%b4%d8%b1%d8%b7-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Jun 2010 07:47:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[بازی وبلاگی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[حدیثه :دی]]></category>
		<category><![CDATA[شرط ازداوج]]></category>
		<category><![CDATA[صادق]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ‌نویسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sober.ir/?p=2188</guid>
		<description><![CDATA[از اونجایی که ازدواج حق طبیعی و مسلم هر انسانی هست، از همونجا هم زور گفتنِ زن برای اینکه ببینه شوهرش چقد دوسش داره هم حق طبیعیِ هر خانومی هست! روشن شده بید؟ تو این قضیه، من فقط و فقط خودم رو دارم ملاک قرار می‌دم و حرفایی رو که می‌زنم همه‌ش از طرف خودم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">از اونجایی که ازدواج حق طبیعی و مسلم هر انسانی هست، از همونجا هم زور گفتنِ زن برای اینکه ببینه شوهرش چقد دوسش داره هم حق طبیعیِ هر خانومی هست! روشن شده بید؟ <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif" alt="" width="16" height="15" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">تو این قضیه، من فقط و فقط خودم رو دارم ملاک قرار می‌دم و حرفایی رو که می‌زنم همه‌ش از طرف خودم هستش‌ها. یه وقت خانومای دیگه بهم خُرده نگیرن. <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gif" alt="" width="36" height="37" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">از اونجایی که من آدمی لوس و حساس می‌باشم، از همونجا هم بعضی وقتا واسه اینکه ببینم مثلا <a href="http://blognevesht.ir" target="_blank"><span style="color: #ff0078;">صادق</span></a> چقده دوستم داره، زور می‌گم بهش!  وچون اصولا زورگویی‌هام سرِ مسائلِ کاملا غیرمنطقی هستش، همیشه با واکنش بدِ صادق مواجه می‌شم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">من این مُدلی هستم، وقتی می‌بینم مثلا به کتابش علاقه زیادی داره، دوس دارم ببینم بین من و کتاب کدومش رو انتخاب می‌کنه. این انتخاب هم باید با از بین بردن مثلا کتاب به من ثابت بشه! <strong>طفلی صادق <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/148fs542321.gif" alt="" width="38" height="22" /><br />
</strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اون اوایل عقدمون بود فکر کنم، که دیدم چطور <a href="http://blognevesht.ir" target="_blank"><span style="color: #ff0078;">وبلاگش</span></a> رو می‌پرسته، منم از گام اول شروع کردم! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/129fs370785.gif" alt="" width="36" height="19" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">- منو بیشتر دوس داری یا وبلاگتُ؟</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">- چرا تو پستت اسم یه دختر دیگه‌س؟</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">- اصن نباید در مورد مثلا فلان موضوع بنویسی!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">- اگه یه روز بخوای بین من و وبلاگت یکی رو انتخاب کنی، کدوم رو انتخاب می‌کنی؟</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">- هـــا؟ آره می‌دونستم وبلاگت واست مهم‌تره. اونُ بیشتر دوس داری.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">- اصلا وبلاگت بشه زنت! منو چیکار داری.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">- نمیخوام نمیخوام نمیخوااااام !! نباید دیگه تو وبلاگت بنویسی!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اوف! دقت که دارین، سوالات و درخواست‌ها همه‌ش غیر منطقی هستش. حالا فکر کنین همسر شما آدمی کاملا منطقی باشه. تصورش خیلی وحشتناکِ جواب ‌هایی رو ازش دریافت کنین که کاملا بر خلافِ میل‌تونِ که هیچ، با دلیل و منطق هم بخواد توجیحش کنه.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">این‌جاست که لج‌بازی‌های من گُل می‌کنه!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">نمی‌خوام نمی‌خوام اصلا باید ببندی وبلاگتُ باید ببندی، نباید بنویسی <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/studsmatta.gif" alt="" width="37" height="45" /> من نمی‌دونم <strong>یا من یا وبلاگت</strong>. <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/154fs232528.gif" alt="" width="30" height="23" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">فک می‌کنم درکِ این مسئله خیلی واسه آقایون سخت باشه، که خانوما، حالا نه همه، مثلا خانومایی مثل من با اینکه خودشون شاید دقیقا شرایط رو لمس کردن و درک می‌کنن باز هم خواسته های نامعقول داشته باشن. مثلا خودم وبلاگ می‌نوشتم و ۲۴ ساعتِ تو نت وول می‌خوردم بازم می‌گفتم تو نباید وبلاگ بنویسی! :دی حالا شما زیاد سخت نگیرین، یه چیزی هست خودش میاد میره! :دی</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">صادق <a href="http://www.blognevesht.ir/1388/10/27/marriage-with-blog-taste/" target="_blank"><span style="color: #ff0078;">اینجا</span></a> به قضیه از این دید نگاه کرده:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">شکی نیست که اگه من شرایطی رو به وجود نمی‌آوردم که  موجب رنجش خاطر حدیث بشه، او هم مجبور نمی‌شد تا روی نقطه ضعف من دست  بذاره. لذا راهکار درست این مشکل از نظر من اینه که به جای دامن زدن به  بحران، در پی بر طرف کردن اصطحکاک‌های قبلی که موجب به وجود اومدن  گزینه‌های جدید شده بر بیایم. البته عملی کردن این راهکار برای دو طرفی که  در گود هستند، خصوصاً در روزهای اول خیلی سخت و متمایل به ناممکن خواهد  بود. اما به هر حال جنگ اجتناب ناپذیری است که بعضی اوقات فقط باید تجربه‌ش  کرد!</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ff0078;">#</span> شرایط به‌وجود اومده در اون زمان‌ها فقط این بود که تو جواب دادن به این سوال که اگه بخوای بین من و وبلاگت یکی رو انتخاب کنی کدومُ انتخاب می‌کنی؟ مِن مِن کردی و قاطع جوابم رو ندادی! :دی هنوزم این اخلاق در من وجود داره‌ها. حالا اگه خیلی محکم جوابم رو می گرفتم، دیگه رو اون قضیه پافشاری نمی‌کردم! و خودم حرفِ خودم رو پس می‌‌گرفتم. من همچین آدمی هستم فهمیده بودین؟ <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/129fs370785.gif" alt="" width="36" height="19" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">و یک نکته:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">بعد از اینکه رابطه‌ی حدیث با دوست پسرش به هم خورد،  جا برای من بازتر شد!</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ff0078;">#</span> صادق جون همچین گفت، مردم فک کردن من چه همه مثلا با اون یارو دوست بودم. سر و ته یکی دو ماه یه رابطه جدی داشتم! که همه‌ش سه دفعه بیرون رفته بودم، اونم با حضور دوستام. پوف! :دی خیلی جدی نبود در کُل.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">تعدادی از دوستان هم تو <a title="شرط ازدواج" href="http://cafeclick.ir/?p=37" target="_blank"><span style="color: #ff0078;">پستی</span></a> که ماهان دی‌ماه سال گذشته نوشته بود، گفتن که حتما همسرشون رو وبلاگ‌نویس می‌کنن تا دست از سرشون برداره. بیخیال شین تو رو خدا. خانومی که بخواد گیر بده به شوهرم واسه اینکه دوست داشتن رو از دل و روده‌ش بکشه بیرون، وبلاگ نویسم باشه بازم گیر میده. خودم یه نمونه‌ش بودم دیگه!! پس واسه اینکه خودتون کارتون راحت‌تر پیش بره، به زور شرط وبلاگ نویس بودنِ خانوم رو توی لیست شرایط‌تون قرار ندین، یا به زور بنده خدا رو وبلاگ‌نویس نکنین!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ff0078;">پی‌نوشت</span>: وای! شرمنده‌م <a href="http://cafeclick.ir" target="_blank"><span style="color: #ff0078;">ماهان</span></a> جان! نمی‌دونم هنوز مزدوج شدی یا نه؟ :دی ببخش که بعد از گذشت این همه ماه تازه توی بازی وبلاگیت شرکت کردم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ff0078;">تاکیدنوشت</span>: بازم می‌گم، من اینجوری هستما! فقط جوابی که در لحظه اول می‌گیرم واسم مهمه و اگه جواب باب میلم باشه، هرچند که سوالم غیر مطقیِ دیگه بی‌خیالِ کل ماجرا می‌شم! مسخره‌ست؟ خودم می‌دونم درخواست یا سوالم غیرمنطقیِ، ولی باز جوابی می‌خوام که بابِ میلم باشه!!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ff0078;">دعانوشت</span>: واقعا خدا رو شکر می‌کنم، یه جورایی در و تخته رو با هم جور آورده. وگرنه کی می‌تونست باهام زندگی کنه و اجازه بده اینقد راحت تو اینترنت فعالیت کنم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">شما که دیگه بهتر می‌دونین دیدِ ملتی که هیچی از اینترنت بلد نیستن، یا فقط چت کردنش رو می‌دونن چطوریه نسبت به ماها. خودمُ می‌گما، وقتی با گوشیم آنلاین بودم یا همه‌ش سرِکلاسام با گوشی وَر می‌رفتم و توئیت می‌کردم، بارها و بارها از دوستانم شنیدم که می‌گفتن:</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">شوهر داری اینترنت می‌ری؟ شوهرت می‌دونه؟ چت می‌کنی همه‌ش؟ واااا تو که شوهر داری دیگه چرا می ری اینترت. گیر نمی‌ده شوهرت ؟!؟!؟! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/shame.gif" alt="" width="72" height="42" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">مُخ آدم رسما می‌پاشه رو آسفالت با همچین آدمایی دهن به دهن بشی و دو ساعت توضیح بدی، آقامون هرجا اکانت دارم اکانت داره، توئیتر اصن میدونی چــــــــــــی هست؟ولم کرده باشین تو رو خدا!!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">کلا به یه چشم دیگه بهتون نگاه می‌کنن دیگه. الان یادِ حرفاشون می‌افتما، خنده‌م می‌گیره! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif" alt="" width="19" height="21" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1389/03/17/%d8%b4%d8%b1%d8%b7-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فُش؟ هیــع</title>
		<link>http://www.sober.ir/1388/08/30/%d9%81%d9%8f%d8%b4%d8%9f-%d9%87%db%8c%d9%80%d9%80%d8%b9/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1388/08/30/%d9%81%d9%8f%d8%b4%d8%9f-%d9%87%db%8c%d9%80%d9%80%d8%b9/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 08:11:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[تهران]]></category>
		<category><![CDATA[جدید]]></category>
		<category><![CDATA[حدیثه]]></category>
		<category><![CDATA[زن عمو]]></category>
		<category><![CDATA[سحر]]></category>
		<category><![CDATA[صادق]]></category>
		<category><![CDATA[عمه]]></category>
		<category><![CDATA[فحش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sober.ir/?p=2030</guid>
		<description><![CDATA[ح: بی‌شرف! ص: :O ! ح: چیـه؟ یکی فحش نوشت من فقط خوندمش. :دی ص: ‌ ! ح: تازه کجا رو دیدی؟ تهران رفتم فحش جدید یاد گرفتم! س: =))‌ ! ص: ‌ ! ح: می‌خوای بهت بگم؟ ص: بگو؟! ح: عمه رو بگم یا زن عمو؟ = ))‌)))))))) س: =))‌! . . . بقیه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ح: بی‌شرف!</p>
<p>ص: :O !</p>
<p>ح: چیـه؟ یکی فحش نوشت من فقط خوندمش. :دی</p>
<p>ص: <img src='http://www.sober.ir/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> ‌ !</p>
<p>ح: تازه کجا رو دیدی؟ تهران رفتم فحش جدید یاد گرفتم!</p>
<p>س: =))‌ !</p>
<p>ص: <img src='http://www.sober.ir/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> ‌ !</p>
<p>ح: می‌خوای بهت بگم؟</p>
<p>ص: بگو؟!</p>
<p>ح: عمه رو بگم یا زن عمو؟ = ))‌))))))))</p>
<p>س: =))‌!</p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p>بقیه رو دیگه درگوشی به صادق گفتم! زشتِ شما یاد بگیرین! <img src='http://www.sober.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /><br />
.</p>
<p>ح: <a href="http://sober.ir" target="_blank"><span style="color: #ff0078;">حدیثه</span></a> ، ص: <a href="http://blognevesht.com" target="_blank"><span style="color: #ff0078;">صادق</span></a> ، س: <a href="http://sib-khal.blogfa.com" target="_blank"><span style="color: #ff0078;">سحر</span></a> !!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1388/08/30/%d9%81%d9%8f%d8%b4%d8%9f-%d9%87%db%8c%d9%80%d9%80%d8%b9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>به قول منیره: مینویسم، پس هستم</title>
		<link>http://www.sober.ir/1387/11/08/%d8%a8%d9%87-%d9%82%d9%88%d9%84-%d9%85%d9%86%db%8c%d8%b1%d9%87-%d9%85%db%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%85%d8%8c-%d9%be%d8%b3-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%85/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1387/11/08/%d8%a8%d9%87-%d9%82%d9%88%d9%84-%d9%85%d9%86%db%8c%d8%b1%d9%87-%d9%85%db%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%85%d8%8c-%d9%be%d8%b3-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Jan 2009 16:26:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[وب2]]></category>
		<category><![CDATA[باز هم هستم:دی]]></category>
		<category><![CDATA[صادق]]></category>
		<category><![CDATA[فرندفید]]></category>
		<category><![CDATA[منیره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sad-eye-never-lie.com/?p=1035</guid>
		<description><![CDATA[ فکر نکنین به خواسته م رسیدم و خوشحالم و واسه همین دوباره دارم اینجا می نویسم، نه!! دقیقا عکس این قضیه رُخ داده، خدا درخواست منو رد کرد، البته خوشحالم که اینطوری شد، آخه اون چیزی که میخواستم صد در صد به ضرر خودم بود. شایدم تا آخر عمرم باید بدبختی می کشیدم و لِه میشدم! :دی عجب دیوانه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl"> فکر نکنین به خواسته م رسیدم و خوشحالم و واسه همین دوباره دارم اینجا می نویسم، نه!! دقیقا عکس این قضیه رُخ داده، خدا درخواست منو رد کرد، البته خوشحالم که اینطوری شد، آخه اون چیزی که میخواستم صد در صد به ضرر خودم بود. شایدم تا آخر عمرم باید بدبختی می کشیدم و لِه میشدم! :دی عجب دیوانه ای هستم نه؟ جوّ دیگه میگیره یهو!<img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/122fs329172.gif" alt="" width="73" height="61" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اینا رو بی خیال، اومدم بازم خاطره ثبت کنم و برم، هرچند یه عالمه از خاطره های شیرینم رو در طی این چند روزی که اینجا ننوشتم رو به باد فراموشی سپردم. اما الان دیگه نتونستم تحمل کنم، خلاصه باید نوشت و ثابت کرد: <strong>می نویسم، پس هستم! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/47b20s0.gif" alt="" width="35" height="32" /></strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">امروز باز هم  به این نتیجه رسیدم که <a href="http://friendfeed.com" target="_blank">فرندفید </a>هم جای خیلی خوبیه هــــــا! با چند عدد کامنت رد و بدل شده بین <a href="http://friendfeed.com/sadeye" target="_blank">من</a> و <a href="http://friendfeed.com/monire" target="_blank">منیره </a>جون، و در نهایت هم با یه تماس کوچیک، <a href="http://sad-eye-never-lie.persiangig.com/new-host/sadegh-mokhzani.jpg" target="_blank">مُخ صادق</a> جون برای رفتن به اصفهان و در آغوش گرفتن (<a href="http://sad-eye-never-lie.persiangig.com/new-host/hug-monire.jpg" target="_blank">پریدن تو بغل</a>) منیره، زده شد!! فردا ساعت چهار و نیم میرم سمت اصفِهون! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/bliss.gif" alt="" width="100" height="31" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">پی نوشت: داشته باشید <a href="http://monire.ir/1387/11/08/453/" target="_blank">گزارش کامل</a> را از منیره خانُم! :دی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1387/11/08/%d8%a8%d9%87-%d9%82%d9%88%d9%84-%d9%85%d9%86%db%8c%d8%b1%d9%87-%d9%85%db%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%85%d8%8c-%d9%be%d8%b3-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روابط میان کتاب و خواب</title>
		<link>http://www.sober.ir/1387/10/18/book-sleep/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1387/10/18/book-sleep/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Jan 2009 15:12:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[خواب و کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[دیازپام]]></category>
		<category><![CDATA[صادق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sad-eye-never-lie.com/?p=981</guid>
		<description><![CDATA[اینقده خوشم میاد صادق و خواهرش رو میبینم که یه کتاب میگیرن دستشون، تا تموم نکن ول کنش نیستن، تمام حواسشون رو کتاب و جزوه شونه. اما من چی؟ کتاب دست گرفتن من مثِ خوردن ۲ تا قرص دیازپامِ :دی! همچین چشمام سنگین میشن که نگو و نپرس. دقیقا بعد از خوندن ۱ صفحه دو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اینقده خوشم میاد صادق و خواهرش رو میبینم که یه کتاب میگیرن دستشون، تا تموم نکن ول کنش نیستن، تمام حواسشون رو کتاب و جزوه شونه. اما من چی؟ کتاب دست گرفتن من مثِ خوردن ۲ تا قرص دیازپامِ :دی! همچین چشمام سنگین میشن که نگو و نپرس. دقیقا بعد از خوندن ۱ صفحه دو ساعت کامل میخوابم. با این سواد کمم هر چقد حساب میکنم، تعداد صفحات رو با ساعات خواب ضرب و جمع و تقسیم میکنم می بینم اگه هزار روز هم تعطیلی قبل امتحان بذارن و بیست روز بیست روز هم فاصله باشه بین امتحانا بازم کتابام تموم نمی شن :دی !! چه با خیال راحتم نشستم اینجا دارم می نویسم نه؟ هی تاریخ پُستامو میبینم هی ترس سراغم میاد، دارم به روزای امتحان نزدیک میشم، چه جوری باید امتحان بدم؟ یه کوچولو واسم دعا کنین بشینم سرِ درس و مشقم، خوابمم نبره. خُب؟ <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/4xvim2p.gif" alt="" width="36" height="37" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1387/10/18/book-sleep/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شما اگه بودین چه عنوانی میذاشتین؟ :دی</title>
		<link>http://www.sober.ir/1387/10/15/no-title/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1387/10/15/no-title/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 04 Jan 2009 19:05:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگِ من]]></category>
		<category><![CDATA[cpanel]]></category>
		<category><![CDATA[اسرائیل]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[حضرت والا]]></category>
		<category><![CDATA[سی.پنل]]></category>
		<category><![CDATA[صادق]]></category>
		<category><![CDATA[صورتی]]></category>
		<category><![CDATA[مامبو جامبو]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[من]]></category>
		<category><![CDATA[نارنجی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sad-eye-never-lie.com/?p=936</guid>
		<description><![CDATA[صادق داره اخبار شبکه یک رو میبینه! من ظرف شستنم تموم شد! رومو میکنم سمت تلوزیون. - یعنــی چـــی آخه؟ چرا این همه مُرده نشون میدن! خُب کُشتن، کُشتن دیگه، بالاخره که چی؟ باید بمیرن خوب! این همه نشون دادن داره؟ - حرفایی میزنی! دارن می کُشنشون!!! - این همه ایرونیا رو کُشتن تو جنگ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">صادق داره اخبار شبکه یک رو میبینه! من ظرف شستنم تموم شد! رومو میکنم سمت تلوزیون.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">- یعنــی چـــی آخه؟ چرا این همه مُرده نشون میدن! خُب کُشتن، کُشتن دیگه، بالاخره که چی؟ باید بمیرن خوب! این همه نشون دادن داره؟<br />
- حرفایی میزنی! دارن می کُشنشون!!!<br />
- این همه ایرونیا رو کُشتن تو جنگ کسی اینجوری کرد؟ نشون میدادن؟<br />
- تو جنگ ۲۰۰ نفر ۲۰۰ نفر نمی کُشتن.<br />
- بذار بکُشن یهو راحت کنن! ۵۰ ساله خیلی کم کُشتن؟<br />
- هیچ جا داره نشون نمیده که، ایرانم نشون نده؟<br />
- نه!!! چطوره یه فیلم میخوان بذارن یه مُرده توشه ۲۴ جور سانسور میکنن، الان به اینا که رسیده یه سره دارن نشون میدن، اون که فیلمه، اون مدلی برخورد میکنن! نمیگن آدم روحیه ش بهم میریزه!<br />
- تو چرا حالا حرص میخوری؟ باید یه جور دفاع کرد دیگه!<br />
- دفاع؟ خُب دفاع کنین دیگه، برین بجنگین!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اعصاب برا آدم نمیذارن. یعنی نیمشه مثِ آدم بشینیم تلویزیون ببینیم؟ کوفتمون کردن این مدت!!! چه خبره آخه. هی مُرده! هی بچه! هی مُرده! هی بچه! ول کنین دیگه آقا جان فهمیدیم دارن یه عده آدم بیگناه و مسلمون رو می کُشن! اما آیا با پخش این تصاویر و مرگ بر اسرائیل گفتن ماها کمکی بهشون میکنیم؟ مَردشین برین بکُشین!! مَردشین برین کمک کنین!! مَردشین وقتی ۱۰ نفر ۱۰ نفر می کُشن به فکرشون باشین! ازشون بیشتر بگین. آدم اینجوری بیشتر تحریک میشه به خدا! به اعصاب فشار میاد دیگه. اصلا هر کی هر چی میخواد بهم بگه! من بدم! من نمی فهمم اونجا چه خبره! من ظالمم! اصلا من اسرائیلم :دی !! با این تصاویری هم که نشون دادینا دستِ من باشه میگم همه رو یهو بمب اتم بندازین پودر کنین!</p>
<p><strong>وااااای</strong>! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif" alt="" width="38" height="43" /></p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">خب حالا اعصابم آروم شد دارم میخندم! صادقم گذاشت کانال بومرنگ داره کارتون پخش میشه. امروز یه ایمیل خیلی خوشمزه دستم رسید ( اینو نوشتم که ثبت شه) خودش یه پا پُستِ ، اما فعلا نمیتونم بذارمش اینجا، چونکه cpanel بنده ترکیده (طبق معمول تا دلمون به چیزی خوش میشه هاست و سی.پنلُ وردپرسُ و اصلا خودم با خاک یکسان میشیم) !! هیچ دسترسی بهش ندارم و نمیتونم واردش بشم! امیدوارم فردا درست شه چون وگرنه حسابی قاطی میکنم! اون وقت یا خودمو پاک میکنم یا وبلاگمُ. عجب تهدید خفنی کردم، الان Cpanel مث بید لرزید، به حرفامم گوش کرد،<strong> مثلا</strong>.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">چند وقتیه نمیتونم چیزی در مورد اتفاقات روزانه م بنویسم، دلمم میسوزه که چرا نمیتونم جایی ثبتشون کنم! دست و دلم به هیچ کاری نمیره، البته الان بدجوری نوشتنم میاد فقط حیف که سی.پنل سنگ انداخته جلو پام، وگرنه با شوق و ذوق وحشتناکی می نوشتم! بسه دیگه هر چی از بدبیاریام گفتم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">آیا <a href="http://mumbojumbo.ir/1387/10/15/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C-1-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86/#comments" target="_blank">اینجا </a>رو دیدین؟ اسمایلی عوض کردن بحث.</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><a href="http://mumbojumbo.ir/1387/10/15/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C-1-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86/#comments"><img class="alignnone" title="اولین مصاحبه حضرت والا با چشم غمگین" src="http://mumbojumbo.ir/wp-content/uploads/2009/01/20.jpg" alt="" width="400" height="400" /></a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اینم عکس منه = ))))) !!! خیلی یهویی عکسُ ازم گرفتن من اصلا آماده نبودم! نشد رنگ لباسمُ ست کنم! :دی کیف دستی رو دارین؟ خدایی آخره رنگه هــــا = )))))</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span><br />
همین که این عکس رو دیدم یاده یه خاطره باحالی افتادم. یه شب داشتم برای چند تا از دوستا یه استند طراحی میکردم، اونم چقد وحشتناک، این بک گراند رنگش نارنجی بود، منم زدم دقیقا بالای کار یه کادر صورتی انداختم :دی ! از نظر من خیلی خوشگل شده بودااااا، توپ بود اصنشم :دی! اسمایلی دلداری دادن به خودم، بعدش که کار تموم شد به بچه ها نشون دادم، یکی بهم پی ام داد چه جوری نارنجی و صورتی رو باهم ترکیب کردم، اصلا به هم نمیان و از این حرفا.<br />
گفتم به این قشنگی و &#8230;. !! برگشت ازم یه سوالی پرسید. گفت: بذار یه سوالی بپرسیم، تو لباس صورتی و نارنجی با هم میپوشی؟ منم جواب دادم آره! بنده خدا دیگه هیچی نگفت! : ))))))))) خودش جوابشو گرفت و ساکت شد :دی</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">حالا فکر نکنیا من بد سلیقه ام یا چــــی نه اصلا اینجوریام که فکر میکنین نیست! :دی من فقط بین دو رنگی صورتی و نارنجی گیرم یه جورایی : )))) رنگ نارنجی رو صادق دوست داره! بعد میخوام به سلیقه های هر دوتامون احترام بذارم هر دو ترکیب رنگ رو استفاده میکنم <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/inlove2.gif" alt="" width="39" height="26" /> ! وااااااا چقد از بحث اصلی منحرف شدم!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">میخواستم یه تشکر درست و حسابی بکنم، از<a href="http://mumbojumbo.ir" target="_blank"> حضرت والا مامبو جامبو</a> دوستی که جدیدا باهاشون آشنا شدم، با خودشون که نه، در اصل با تاج و تخت پادشاهیشون و حرمسرا و همسرای دامن گُل مَنگولیشون :دی !  مرسی بابت سوالات فلسفلی!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">از خواهرزاده گُلم <a href="http://aliha.wordpress.com/" target="_blank">علیرضا </a>هم تشکر میکنم! واقعا ذوق زده م کردی، بی نهایت ممونم! امیدوارم یه روزی جبران کنم. خیلی خیلی به <a href="http://www.pic4ever.com/images/dancegirl2.gif" target="_blank">خاله</a> مجازیت لُطف داری! کلی کیس و هاگ و اینا.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">پ.ن۱: ان شاءالله فردا همه چیز درست میشه و برمیگرده سر جای اولش.<br />
پ.ن۲: روزگاریست غریب! پست می نویسیم و برق می رود و ما میمانیم با یک پست نیمه کاره و ذخیره شده بر روی دسک تاپ.<br />
پ.ن۳: امروز از اون روزایی بود که کلی در مورد سیستم عامل های متفاوت صحبت کردیم! کلا به این نتیجه رسیدم من باید ۳-۴ تا سیستم و یه لپ تاپ داشته باشم تا بتونم از هر سیستم عاملی که دلم میخواد ( مخصوصا توزیع های لینوکس ) استفاده کنم و تستشون کنم!<br />
پ.ن۴: با یه دوست هم کلی چتیدم و روحم شاد شد! آخه نهایت بدجنسی رو به خرج دادم. :دی نمیدونم چرا هر چقد روح خبیثم خودشو نشون میده من بیشتر شاد میشم و کلی انرژی میگیرم! = )) داداشم همیشه در این مواقع بهم میگه : اِی گربه بدجنس! ببین این الان روح خبیثته ها.<br />
پ.ن۵: خیلی خیلی چاق شُدم! این افزایش وزن کمــــــــی فقط کمـــــــــــــــــــی ناراحتم میکنه. <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/164.gif" alt="" width="18" height="18" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1387/10/15/no-title/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چه می گذرد بر من</title>
		<link>http://www.sober.ir/1387/10/03/che-migozarad-bar-man/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1387/10/03/che-migozarad-bar-man/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Dec 2008 07:58:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[استرس]]></category>
		<category><![CDATA[ایدا]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[بیماری]]></category>
		<category><![CDATA[خرید]]></category>
		<category><![CDATA[دوست]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر]]></category>
		<category><![CDATA[روح خبیث]]></category>
		<category><![CDATA[سونوگرافی]]></category>
		<category><![CDATA[شاگرد اول]]></category>
		<category><![CDATA[صادق]]></category>
		<category><![CDATA[صورتی]]></category>
		<category><![CDATA[لباس]]></category>
		<category><![CDATA[معده درد]]></category>
		<category><![CDATA[منیره]]></category>
		<category><![CDATA[مهمانی]]></category>
		<category><![CDATA[نوه جان]]></category>
		<category><![CDATA[پسرخاله]]></category>
		<category><![CDATA[چتر]]></category>
		<category><![CDATA[گربه]]></category>
		<category><![CDATA[یاهو ای.دی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sad-eye-never-lie.com/?p=877</guid>
		<description><![CDATA[۱- دیروز رفتم دکتر، جواب سونوگرافی کاملی رو که هفته قبل انجام داده بودم بردم نشونش بدم، معده مم معاینه کرد، معاینه که چه عرض کنم فشار و مشت و لگد روونه معده م کرد، منم تا تونستم گریه کردم! دُکی جان کمی باهام صحبت کردن و گفتن اگه این همه استرس داشته باشی و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">۱- دیروز رفتم دکتر، جواب سونوگرافی کاملی رو که هفته قبل انجام داده بودم بردم نشونش بدم، معده مم معاینه کرد، معاینه که چه عرض کنم فشار و مشت و لگد روونه معده م کرد، منم تا تونستم گریه کردم! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/154fs232528.gif" alt="" width="30" height="23" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">دُکی جان کمی باهام صحبت کردن و گفتن اگه این همه استرس داشته باشی و عصبی باشی من نمیتونم آندوسکپی کنم، ممکنه بیشتر تحریک شه و &#8230; . یه سری قرص و شربت جدید برام نوشتن، با دُز خیلی پایین، آخه هیچ کدوم از قرص های قبلی رو نمی تونستم مصرف کنم، بعد از مصرفشون وحشتناک درد می کشیدم. فعلا قول دادم تا سه هفته به طور مرتب این نسخه جدید دکتر رو مصرف کنم تا ببینم چی میشه.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">۲- الان بهترم! کلاسامم که تموم شد، دیگه خیلی خیلی بهترم. <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/2lbkos0.gif" alt="" width="33" height="49" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">۳- از وقتی پسرخاله اینا خونه گرفتن و مستقل شدن هر شب چتر میشیم اونجا. آی کیف میده. :دی الان که از کلاس برگشتم اونا قراره ناهار بیان خونمون. اصلا فک نمیکردم یه روزی همچین با خانومش جوش بخورم و رفت و آمد گرمی داشته باشیم. یه گوش شیطون کر بگم و بزنم به تخته! اسمایلی اسفند دود کردن. خلاصه ، ما میایم و شما بیاین هم عالمی داره. <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/4025mr7.gif" alt="" width="89" height="39" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">۴- دیشب صادق جان، ما را به سمت مغازه های لباس هدایت نمودند، ما نیز چشم بسته انگشت گذاشتیم روی هر لباسی که حس کردیم خوب بید، همه را با هم در یک چشم به هم زدن پسند و به سمت صندوق هدایت نمودیم. اصلنشم هیچ کدومشون صورتی که نبودن <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif" alt="" width="16" height="15" />.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">۵- از اینکه کسایی رو دارم که توی اینترنت باهاشون آشنا شدم خیلی خوشحالم و همش دارم فکر میکنم که چه جوری میتونم خوبی هاشون رو جبران کنم. <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/grouphug.gif" alt="" width="90" height="31" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">۶- اون خانوم بدجنسِ بودا، بعضی وقتا، اون قبلااااا گیر میداد بهم، یادتون هست؟ فیلم دَنس جوادیشون تو آموزش دانشگاه رو دیدم، یعنی یکی از همکلاسی ها واسم ایمیل کرد اولش شاخ در آوردم اما بعدش کلی خندیدم، بشر هر چه زشت تر، کارای تعجب انگیزشترش بیشتر! :دی حالا اینا رو ولش دیروز تونستم آی.دی یاهوشو خیلی یهویی ببینم و حفظ کنم. بعد اون روی خبیث من هی منو اذیت میکنه : )) نمیتونم کنترلش کنم داره از دستم خارج میشه! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/121.gif" alt="" width="70" height="57" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">۷- من اینجا نشستم هی دارم حرف میزنم و اصلا به فکر غذا و پخت و پز نیستم. واه واه واه. :دی</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">۸- اگه دیر به دیر نوشتم بدونین که دارم درس میخونم تا این ترم شاگرد اول شم، بلکه یکمی به موجود نانازی مث گربه نزدیکتر شم! :دی دیشب به خودم کلی دلخوشی و امیدواری دادم که دیگه دارم به <strong>گربه </strong>نزدیک میشـــــــــــــــــــم. یه وقت فک نکنیا صادق گفته واسم گربه میخره!!! نه!!! اشتباه نکنین!!! دیگه مث اون جوجه تیغی نیست که سرم کلاه رفت. <strong>خودم به خودم قول دادم که واسه خودم گُربه بخرم.</strong> <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/chase.gif" alt="" width="73" height="61" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1387/10/03/che-migozarad-bar-man/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بزرگترین ترس‌های حدیثه</title>
		<link>http://www.sober.ir/1387/08/27/my-big-fray/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1387/08/27/my-big-fray/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 17 Nov 2008 10:40:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[بازی وبلاگی]]></category>
		<category><![CDATA[آب]]></category>
		<category><![CDATA[ترس]]></category>
		<category><![CDATA[خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[دریا]]></category>
		<category><![CDATA[شنا]]></category>
		<category><![CDATA[صادق]]></category>
		<category><![CDATA[مار]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[وحشتناک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sad-eye-never-lie.com/?p=713</guid>
		<description><![CDATA[مار !!! به هیچ وجه نمی‌تونم ترسِ خودم رو نسبت به این موجود زشت بیان کنم. فقط صادق تا حدودی از ترسیدن من خبر داره، حتی حرف زدن در مورد این موجود زشت، باعث می‌شه یهو بترسم و تکون بخورم. قلبم می ایسته. کابوس می‌بینم. دریا و آب !!! راهنمایی بودم با گروهی از سمت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>مار</strong> !!!</p>
<p style="text-align: justify;">به هیچ وجه نمی‌تونم ترسِ خودم رو نسبت به این موجود زشت بیان کنم. فقط صادق تا حدودی از ترسیدن من خبر داره، حتی حرف زدن در مورد این موجود زشت، باعث می‌شه یهو بترسم و تکون بخورم. قلبم می ایسته. کابوس می‌بینم.</p>
<p><strong>دریا و آب</strong> !!!</p>
<p style="text-align: justify;">راهنمایی بودم با گروهی از سمت کانون فرهنگی رفته بودیم اردو، با بچه ها تصمیم گرفتیم بعد از ناهار بریم تو آب رودخونه و کمی بازی کنیم، من وقتی رفتم تو آب کم کم زیره پاهام خالی شد و کشیده شدم سمت عمیق آب. نفس کشیدن سخت شده بود به زور خودم رو میکشیدم بالا و دستامو تکون می دادم همه فکر کرده بودن که دارم مثلا بازی میکنم، همه جا تیره شده بود، نفس نمی تونستم بکشم، همه‌ش به مامانم فکر میکردم، به میگفتم اگه دوباره نفس بکشم دختره خوبی می‌شم و کسی رو اذیت نمیکنم. اما همینطور زمان داشت می‌رفت جلو و من میگفتم که خدایا میخوام دکتر بشم = )) !! نمیخوام بمیرم&#8230; همون لحظه یهو یکی از خانوما که شنا بلد بود رسید و منو خواست بکشه بیرون اما من هی سرش رو می بردم زیر آب تا خودم بتونم نفس بکشم. خیلی وحشتناک بود، بعد از اون یکی دیگه اومد و دو تایی منو از آب آوردن بیرون.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد از این ماجرا هیچ وقت سمت آب دریا نرفتم !!! هیچ وقت از شنا خوشم نمی‌اومد. تا امسال که یه دفعه اتفاقی با دوستم محبوبه رفتم استخر. نزدیک یه ساعت محبوبه خواهش میکرد که سرم رو ببرم زیر آب اما قبول نکردم که نکردم! : )) ترسِ دیگه کاریش که نمیشه کرد. از اینکه توی آب چشمامو ببندم وحشت دارم. :دی یه دفعه هم که رفتیم دریا. همش خواهش می‌کردم که صادق یا یکی دیگه کنارم باشه و منو تنها نذاره. دریا هم مواج بود، تا موج می‌زد بهم پرت می‌شدم و نفسم بند می‌اومد. :دی خودم داشتم دستی دستی خودمو غرق می کردم. کلی هم در حین نجات دادن خودم بدن و صورت فک فامیلا و صادق رو خط خطی کردم. :‌ )) حالا بماند که آخرش یه بچه مار ،یکی گرفت من شونصد کیلومتر دویدم تا برسم به خشکی و نجات پیدا کنم. از اون لحظه به بعد هم به خودم قول دادم دیگه همچین غلطی نکنم و نرم تو آب!</p>
<p><strong>از دست دادن عزیزانم </strong>!!!</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی خواب می‌بینم که کسی (مخصوصا برادرام) رو از دست دادم یا یه اتفاق بدی واسشون می‌افته دیوونه میشم. یه دیوونه به تمام معنا. حاضرم خودم بمیرم اما اتفاقی واسشون نیافته. ان‌شاءلله که عمر با عزتی داشته باشن.</p>
<p><strong>خیانت صادق</strong> !!!</p>
<p style="text-align: justify;">اصلا نمی‌خوام به این قضیه فک کنم. فقط می‌تونم بگم که از این خیانت همسرا هم خیلی می ترسم و به شدت بیزارم. امیدوارم در طول زندگی زناشوئی واسه هیچ کسی پیش نیاد. همین جا خوبه یه اعترافی رو هم بکنم: گاهی اوقات از بس این ترس به من وارد میشه که خیلی به صادق سخت می‌گیرم! :دی از همین‌جا هم ازش معذرت میخوام و امیدوارم که به دل نگیره. زود گذره سریع این ترسم میریزه. :*</p>
<p><strong>مرگ خودم</strong> !!!</p>
<p style="text-align: justify;">از مُردن می‌ترسم :‌ ( از درد کشیدن واسه مُردن نمی‌ترسم از اون دنیا و جهنمی شدن خودم می‌ترسم. از مارای تو جهنم و آتش و عذاب می‌ترسم. :‌ ( از تنهایی بودن تو اون دنیا می‌ترسم.</p>
<p><strong>اینترنت ملی</strong> !!!</p>
<p style="text-align: justify;">نزدیک یه ماه میشه که این ترس هم به ترس‌های من اضافه شده. شاید الان متوجه منظورم نشین، اما خیلی ترسناکه زمانیکه اینترنت شما سایت‌های ایرانی رو باز میکنه مث <a href="http://sanjesh.org" target="_blank">سنجش</a> و <a href="http://cloob.com" target="_blank">کلوب</a> و &#8230; ! و به هیچ گونه سایت دیگه ای مث <a href="http://google.com" target="_blank">گوگل</a> و <a href="http://yahoo.com" target="_blank">یاهو </a>و &#8230;. دسترسی ندارین. آدم خُل میشه. من تقریبا ۴ یا ۵ بار به مدت ۱۰ دقیقه این رو از نزدیک حس کردم. یعنی دارن چیکار می‌کنن با ماها و شخصیتای مجازیمون؟</p>
<p style="text-align: justify;">فکر میکنم همین چند موردی که اینجا نوشتم کافی باشه. <a href="http://aliha.wordpress.com/2008/11/11/maximum-dread-of-my-life/" target="_blank">علیرضا‌</a>ی عزیز مرسی که منو به این بازی دعوت کردی. <a href="http://parastoooo.blogfa.com/" target="_blank">پرستوووو</a>، <a href="http://blognevesht.com" target="_blank">صادق</a>، <a href="http://monire.ir" target="_blank">منیره</a>، <a href="http://vashka.bloghaa.com" target="_blank">حامد</a> و <a href="http://noonva.wordpress.com//" target="_blank">نون‌وا</a> &#8230;. نمیدونم دیگه اسم کیا رو بگم؟ حالا هر کی که اینجا کامنت می ذاره بازی کنه خوشحالم میکنه. بدم میاد اسم کسی رو بنویسم بعد بازی نکنه! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gif" alt="" width="36" height="37" /> خوشحال میشم شما هم در مورد ترس‌های بزرگ زندگیتون بنویسین.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1387/08/27/my-big-fray/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جمعه و بیکاری</title>
		<link>http://www.sober.ir/1387/08/17/friday-and-bikari/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1387/08/17/friday-and-bikari/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 07 Nov 2008 10:10:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[بیکاری]]></category>
		<category><![CDATA[ترس]]></category>
		<category><![CDATA[جمعه]]></category>
		<category><![CDATA[درد]]></category>
		<category><![CDATA[دعوا]]></category>
		<category><![CDATA[صادق]]></category>
		<category><![CDATA[ناخن]]></category>
		<category><![CDATA[چنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sad-eye-never-lie.com/?p=676</guid>
		<description><![CDATA[جمعه ها بیکاری میاره، بیکاری هم دیگه همتون می دونین ممکن عامل چه چیزایی باشه. دیدین که میگن بعضی ها از روی بیکاری و نداشتن هدف و اینا معتاد میشن؟ حالا ما هم ( من و صادق ) روزای جمعه، اکثرا صبح ها می افتیم به جون هم! :دی چه جوری؟ این جوری؟ دقیقا یادم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">جمعه ها بیکاری میاره، بیکاری هم دیگه همتون می دونین ممکن عامل چه چیزایی باشه. دیدین که میگن بعضی ها از روی بیکاری و نداشتن هدف و اینا معتاد میشن؟ حالا ما هم ( <a href="http://sad-eye-never-lie.com" target="_blank">من</a> و <a href="http://blognevesht.com" target="_blank">صادق</a> ) روزای جمعه، اکثرا صبح ها می افتیم به جون هم! :دی چه جوری؟ این جوری؟ <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/42kmoig.gif" alt="" width="45" height="24" /></p>
<p>دقیقا یادم نیست که صادق چی گفت! که من یه عدد چنگ سه لایه ای روونه‌ش کردم! صادق رو زمین پهن شد و شروع کرد به آخ و واخ کردن و ناله کردن و شاید بهتره بگم به جیغ زدن! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/tantrumsmiley.gif" alt="" width="39" height="29" /></p>
<p style="text-align: justify;">منم که از اخلاقش با خبرم زودی پیراهنش رو کشیدم رو زخمی که ایجاد شده بود و هیچ به روی خودم نیاوردم. آخه وقتی اثرات چنگم رو می بینه بیشتر درد می کشه، همین که چشمش بهش می افته ضعف میاره!</p>
<p style="text-align: justify;">صادق سرشو گذاشته بود رو دستاش و چشماشو بسته بود، ناله میکرد وای <strong>راه راه می سووووووووووووووزه</strong>. من از بس خندیدم اشکام همه جاری شده بودن. دیگه دل و روده نداشتم.<img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/25r30wi.gif" alt="" width="28" height="24" /> در همون لحظه چند تا <a href="http://sad-eye-never-lie.persiangig.com/image/2008/11/chang-sadegh.resized.jpg" target="_blank">عکس</a> از پهلوش گرفتم و بهش نشون دادم. همین که عکسُ دید تندی پرید و پیراهنشُ زد بالا و یهو غش آورد !!! میگم غش یعنی واقعا غشاااااااااااا تا به حدی که دلم کلی واسش سوخت! بعدش اینقد گول مالوندم سرش و بحث عوض کردم تا دردش یادش رفت! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gif" alt="" width="36" height="37" /></p>
<p style="text-align: justify;">حالا این ناخن و چنگ به جز این نشانه هایی که رو تن آدم می مونه، اثرات بدِ دیگه ای هم داره . مثلا تو مهمونی یا جایی هستیم همین که دستم رو می برم سمت صورت صادق، که مثلا صورتش رو پاک کنم یا غیره، از ترس تا ۲ کیلومتر می دوئه ! منم اینجوری <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/jawsmiley.gif" alt="" width="20" height="26" /> میمونم نگاش میکنم. بقیه هم فکر میکنن که چرا اینقد از من می ترسه؟! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/loudlaff.gif" alt="" width="32" height="35" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1387/08/17/friday-and-bikari/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>New home</title>
		<link>http://www.sober.ir/1385/06/15/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1385/06/15/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 06 Sep 2006 14:31:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگِ من]]></category>
		<category><![CDATA[Sad Eye Never Lie]]></category>
		<category><![CDATA[خانه جدید]]></category>
		<category><![CDATA[دات کام]]></category>
		<category><![CDATA[صادق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sad-eye-never-lie.com/?p=90</guid>
		<description><![CDATA[سلام دوستای گلم! یه خبر دارم! میخوام برم خونه نو، دارم اسباب کشی میکنم! بالاخره توی کوچه پشتی یه خونه بهم دادن! صادق جونم زحمتشو کشیدن. فعلا که ذوق دارم، اونم از نوع خیــلــی! ولی اینم بگم، دل کندن از این خونه خیلی سخته ها! توی این مدتی که اینجا می نوشتم، با افراد زیادی آشنا شدم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">سلام دوستای گلم! </span></span></p>
<p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">یه خبر دارم! میخوام برم </span><a href="http://www.sad-eye-never-lie.com/" target="_blank"><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">خونه نو</span></a><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">، دارم اسباب کشی میکنم!</span></span></p>
<p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA"> بالاخره توی کوچه پشتی یه خونه بهم دادن! </span><a href="http://www.blognevesht.com/" target="_blank"><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">صادق جونم</span></a><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA"> زحمتشو کشیدن. فعلا که ذوق دارم، اونم از نوع خیــلــی! </span></span></p>
<p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">ولی اینم بگم، دل کندن از این خونه خیلی سخته ها! </span></span></p>
<p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">توی این مدتی که اینجا می نوشتم، با افراد زیادی آشنا شدم و ازشون خاطره های خوب و بد دارم! حرفای قشنگ، پر از محبت،و نصیحتای خوب خوب! </span></span></p>
<p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">ورود به خونه جدیدم رو میخوام با یه داستان شروع کنم!</span></span></p>
<p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA"> یه داستان ناز که دنباله داره! دوسش دارم! خوشحال میشم بیاین پیشم! </span></span></p>
<p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">از همه تشکر میکنم!</span></span></p>
<p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">دوسِتون دارم!</span></span></p>
<p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">حدیث!</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #333333;"><br />
</span></p>
<p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">پ.ن</span><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">۱: </span><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">اگه زحمتی براتون نیست لینکمو تو پیونداتون عوض کنین! ممنون میشم! </span></span></p>
<p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">پ.ن</span><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">۲: </span><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA">آدرس خونه جدیدم </span><a href="http://www.sad-eye-never-lie.com/" target="_blank"><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" dir="ltr">Sad</span><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"> </span><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" dir="ltr">Eye Never lie</span></a><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="AR-SA"> :X</span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1385/06/15/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>می ترسم</title>
		<link>http://www.sober.ir/1385/02/13/%d9%85%db%8c-%d8%aa%d8%b1%d8%b3%d9%85/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1385/02/13/%d9%85%db%8c-%d8%aa%d8%b1%d8%b3%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 03 May 2006 07:39:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[ترس]]></category>
		<category><![CDATA[صادق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sad-eye-never-lie.com/?p=49</guid>
		<description><![CDATA[ساعت شد یازده چرا هنوز برنگشته؟ ها؟ صادق عزیز هنوز برنگشته ! دلم شور می زنه دعا کنین که چیزی پیش نیاد . خیلی می ترسم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="line-height: normal; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: 10pt; font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA">ساعت شد یازده </span></span></p>
<p style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: normal; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: 10pt; font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA">چرا هنوز برنگشته؟ ها؟ </span></span></p>
<p style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: normal; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: 10pt; font-family: 'Tahoma','sans-serif';"><a href="http://blognevesht.blogspot.com/2006/04/blog-post_114604357098241450.html" target="_blank"><span lang="FA">صادق</span></a></span><span style="font-size: 10pt; font-family: 'Tahoma','sans-serif';" dir="ltr"> </span><span style="font-size: 10pt; font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA">عزیز هنوز برنگشته ! دلم شور می زنه </span></span></p>
<p style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: normal; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: 10pt; font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA">دعا کنین که چیزی پیش نیاد</span><span style="font-size: 10pt; font-family: 'Tahoma','sans-serif';" dir="ltr"> .</span></span></p>
<p style="margin: 0cm 0cm 10pt; line-height: normal; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: 10pt; font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA">خیلی می ترسم</span><span style="font-size: 10pt; font-family: 'Tahoma','sans-serif';" dir="ltr">.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #333333;"><br />
</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1385/02/13/%d9%85%db%8c-%d8%aa%d8%b1%d8%b3%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

