اسفند
۰۱
    
Posted (حدیثه) in هدیه, ولنتاین on اسفند-۱-۱۳۸۸

وای سحر گُلی جونم! اینقده ذوق مرگ شده بودم وقتی ایمیلی رو که واسم فرستادیُ دیدم! یه دنیا مرسی‌تا دوستِ خوبِ هم‌کلاسیِ هم‌دانشگاهیِ من! دوستت دارم. هاگ

.



 
آذر
۱۴
    
Posted (حدیثه) in یونی‌کده on آذر-۱۴-۱۳۸۸

وقتی سحر جون، حدیث جون رو با دادن این خودکار خوش‌رنگِ خوشحال می‌کنه!



 
تیر
۳۱
    
Posted (حدیثه) in عکس نوشت on تیر-۳۱-۱۳۸۸

فقط میخواستم با یه عکس، احساسم رو در این عصر زیبا نشون بدم.



 
دی
۱۶
    
Posted () in هدیه on دی-۱۶-۱۳۸۷

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون، هیچکس نبود.

یه روز خدا داشت درخواست های آدم ها رو بررسی می کرد. یکی از اون درخواست ها، از طرف یه پدر و مادر بود که یه بچه از خدا می خواستن! خدا یه نگاه به بچه های آماده انداخت، گفت:
“حدیثه! حدیثه! بدو بیا ببینم : ) خب، تو دیگه کاملا آماده شدی که بری به دنیا. اون پایین رو نگاه کن! اونا دوتا پدر و مادرت هستن. تا چند روز دیگه تو می ری پیش اونا : ) ”

حدیثه هم کلی ذوق کرد و یه عالمه خدا رو بوس کرد : ) بعد یکی از بچه های دیگه که هنوز واسه رفتن به دنیا آماده نشده بود، به حدیثه گفت:
“حدیثه حدیثه داری می ری دنیا؟! حدیثه حدیثه داری می ری پیش مامان بابات؟!”

حدیثه هم گفت:
“اهین اهین :دی”

خلاصه حدیثه بعد از چند روز رفت دنیا. چند سال گذشت. حدیثه بزرگتر شد. خدا یه نگاه به آینده حدیثه انداخت. فرشته ها رو صدا کرد. گفت یادتونه چند سال پیش حدیثه رو فرستادیم رو زمین؟! همه گفتن بله یادمونه. یکی از فرشته ها که مسئول مراقبت از حدیثه بود گفت:
“حدیثه الان کلی بزرگ شده بچه ی خیلی خیلی خوبیه. هیچ شیطونی ای هم نمیکنه. نگاه کنین اینجا من همه چیز رو نوشتم. فقط کارای خوب میکنه.”

خدا گفت:
“حدیثه تا چند وقت دیگه می خواد یه وبلاگ بزنه!”
فرشته ها گفتن خب!

خدا گفت:
“من حدیثه رو طوری آفریدم که عاشق صورتیه و کلی هم خوش سلیقه هست.”
فرشته ها گفتن خب!

خدا گفت:
“حدیثه دیر یا زود دنبال یه قالب واسه وبلاگش می گرده.”
فرشته ها گفتن خب!

خدا گفت:
“اون قالب رو هیچکس نمی تونه طراحی کنه جز یه نفر : ) ”
فرشته ها گفتن کی؟!

خدا گفت:
“اوناهاش اونجا نشسته!”
فرشته ها گفتن خدا جون اون رو می گی؟!

خدا گفت:
“آره! کار، کار همونه فقط! ولاغیر : ) ”

خدا به فرشته ها گفت:
“برید ببینید کسی درخواست بچه نکرده؟!”
فرشته ها رفتن دیدن آره یه پدر و مادر درخواست یه بچه کردن.

خدا گفت خیلی خوبه. صداش کرد:
“علیرضا! بیا ببینم : ) ”
علیرضا دویید اومد گفت جونم خداجونی؟! : )

خدا گفت:
“علیرضا! وقتشه که بری پیش مامان بابات. اوناهاشن. اون پایین. ببینشون : ) ”
علیرضا هم گفت آخجون آخجون :دی

چند سال گذشت. خدا گفت:
“خب، حالا وقتشه که برای علیرضا یه کامپیوتر تهیه بکنیم.”

یکی از فرشته ها گفت:
“خدا جون اجازه بده من این کار رو بکنم. من به دل باباش میندازم که یه کامپیوتر براش بخره : ) ”

خدا گفت:
“باشه. پس زود کارت رو شروع کن.”

بعد از چند روز، بابای علیرضا، براش یه کامپیوتر خرید.
خدا به فرشته هاش گفت:
“باید کاملا مراقب علیرضا باشین که نه گیم نت بره نه بازی بکنه نه کارای متفرقه. علیرضا باید به کدنویسی و گرافیک علاقمند بشه و از همین الان شروع بکنه: ) ”
فرشته ها گفتن خدا جون ما مراقبش هستیم : )

چند سال گذشت. علیرضا تقریبا یه چیزایی یاد گرفته بود. خدا به فرشته ها گفت:
“خب، حالا دیگه وقتشه که علیرضا با وبلاگ حدیثه و خود حدیثه آشنا بشه.”

کم کم علیرضا با حدیثه آشنا تر شد تا اینکه توی یه ماجرا، حدیثه شد خاله ی همینجوری ِ علیرضا و علیرضا هم یه خواهرزاده ی همینجوری ِ بسیار بسیار خوب :دی

خدا گفت:
“حالا علیرضا باید یه جوری بفهمه که حدیثه قالب می خواد”

همین بود که خدا به دل چند نفر انداخت که بیان یه سرویسی راه بندازن و اسمش رو بذارن توییتر و وقتی خاله حدیثه دنبال قالب گشت، یه توییت بکنه بگه که دنبال قالب هست و علیرضا اون توییت رو ببینه و اینجوری باخبر بشه. بعد فرشته ها گفتن ممکنه علیرضا توییت ِ خاله حدیثه رو نبینه. خدا گفت اشکالی نداره. به دل چند نفر از کارمندای شرکت گوگل انداخت که یه سرویسی راه بندازن و اسمش رو هم بذارن فرندفید. خدا گفت این یکی دیگه علیرضا رو بدجور معتاد خودش می کنه و اگر خاله حدیثه توییت مورد نظر رو بفرسته، توی فرندفید هم میاد و علیرضا می بینه. به همین راحتی : )
و بالاخره روز موعود فرا رسید! خاله حدیثه توییت کرد که دنبال قالب هست و کلی هم قالب دیده اما هیچ کدوم به دلش نمی شینن : ) علیرضا یدفه این توییت رو دید. به خودش گفت آخه تو چجور خواهرزاده ای هستی. خاله ت دنبال قالب هست و تو اینجا پا رو پا انداختی عین خیالت هم نیست؟! واقعا که!
دیگه از اینجا به بعدش رو هم خاله میدونه هم خواهرزاده، پس دیگه احتیاجی به تعریف ادامه ش نیست : )

پ.ن: نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم علیرضای عزیز! :”> :((



 
دی
۱۶
    
Posted () in بازی وبلاگی on دی-۱۶-۱۳۸۷

عمو هوشنگ ۴ ساله، که تا چند وقت دیگه ۵ ساله میشه، یه بازی جدید یاد گرفتن و یادِ منم دادن! هدف از این بازی برطرف کردن حسِ کنجکاوی می باشد! :دی

من از پشت این سیستم وبلاگ میخونم و وبلاگ می نویسم! برچسبای اوبونتو رو دارین؟ :دی آخره کلاسِ هـــا حرف نداره! :دی با سی.دی که ثبت نام کرده بودم اومد، منم درجا یکیشو چسبوندم رو جلد جزوه هام، یکیشم رو میز و یکی دیگه هم رو کِیس! یه دونه دیگه هم مونده که نگه داشتم برا روز مبادا : ))  عکس دسک تاپم انداختم اون بالا، یکی بهترین دسک تاپاییِ که داشتم!! اون ماوس خوشگلمم که کاملا واضحِ و نیاز به توضیح نداره. :x

Read the rest of this entry »



 
دی
۱۵
    
Posted () in دسته‌بندی نشده on دی-۱۵-۱۳۸۷

صادق داره اخبار شبکه یک رو میبینه! من ظرف شستنم تموم شد! رومو میکنم سمت تلوزیون.

- یعنــی چـــی آخه؟ چرا این همه مُرده نشون میدن! خُب کُشتن، کُشتن دیگه، بالاخره که چی؟ باید بمیرن خوب! این همه نشون دادن داره؟
- حرفایی میزنی! دارن می کُشنشون!!!
- این همه ایرونیا رو کُشتن تو جنگ کسی اینجوری کرد؟ نشون میدادن؟
- تو جنگ ۲۰۰ نفر ۲۰۰ نفر نمی کُشتن.
- بذار بکُشن یهو راحت کنن! ۵۰ ساله خیلی کم کُشتن؟
- هیچ جا داره نشون نمیده که، ایرانم نشون نده؟
- نه!!! چطوره یه فیلم میخوان بذارن یه مُرده توشه ۲۴ جور سانسور میکنن، الان به اینا که رسیده یه سره دارن نشون میدن، اون که فیلمه، اون مدلی برخورد میکنن! نمیگن آدم روحیه ش بهم میریزه!
- تو چرا حالا حرص میخوری؟ باید یه جور دفاع کرد دیگه!
- دفاع؟ خُب دفاع کنین دیگه، برین بجنگین!

.

اعصاب برا آدم نمیذارن. یعنی نیمشه مثِ آدم بشینیم تلویزیون ببینیم؟ کوفتمون کردن این مدت!!! چه خبره آخه. هی مُرده! هی بچه! هی مُرده! هی بچه! ول کنین دیگه آقا جان فهمیدیم دارن یه عده آدم بیگناه و مسلمون رو می کُشن! اما آیا با پخش این تصاویر و مرگ بر اسرائیل گفتن ماها کمکی بهشون میکنیم؟ مَردشین برین بکُشین!! مَردشین برین کمک کنین!! مَردشین وقتی ۱۰ نفر ۱۰ نفر می کُشن به فکرشون باشین! ازشون بیشتر بگین. آدم اینجوری بیشتر تحریک میشه به خدا! به اعصاب فشار میاد دیگه. اصلا هر کی هر چی میخواد بهم بگه! من بدم! من نمی فهمم اونجا چه خبره! من ظالمم! اصلا من اسرائیلم :دی !! با این تصاویری هم که نشون دادینا دستِ من باشه میگم همه رو یهو بمب اتم بندازین پودر کنین!

وااااای!

.

خب حالا اعصابم آروم شد دارم میخندم! صادقم گذاشت کانال بومرنگ داره کارتون پخش میشه. امروز یه ایمیل خیلی خوشمزه دستم رسید ( اینو نوشتم که ثبت شه) خودش یه پا پُستِ ، اما فعلا نمیتونم بذارمش اینجا، چونکه cpanel بنده ترکیده (طبق معمول تا دلمون به چیزی خوش میشه هاست و سی.پنلُ وردپرسُ و اصلا خودم با خاک یکسان میشیم) !! هیچ دسترسی بهش ندارم و نمیتونم واردش بشم! امیدوارم فردا درست شه چون وگرنه حسابی قاطی میکنم! اون وقت یا خودمو پاک میکنم یا وبلاگمُ. عجب تهدید خفنی کردم، الان Cpanel مث بید لرزید، به حرفامم گوش کرد، مثلا.

چند وقتیه نمیتونم چیزی در مورد اتفاقات روزانه م بنویسم، دلمم میسوزه که چرا نمیتونم جایی ثبتشون کنم! دست و دلم به هیچ کاری نمیره، البته الان بدجوری نوشتنم میاد فقط حیف که سی.پنل سنگ انداخته جلو پام، وگرنه با شوق و ذوق وحشتناکی می نوشتم! بسه دیگه هر چی از بدبیاریام گفتم.

.

آیا اینجا رو دیدین؟ اسمایلی عوض کردن بحث.

اینم عکس منه = ))))) !!! خیلی یهویی عکسُ ازم گرفتن من اصلا آماده نبودم! نشد رنگ لباسمُ ست کنم! :دی کیف دستی رو دارین؟ خدایی آخره رنگه هــــا = )))))

.
همین که این عکس رو دیدم یاده یه خاطره باحالی افتادم. یه شب داشتم برای چند تا از دوستا یه استند طراحی میکردم، اونم چقد وحشتناک، این بک گراند رنگش نارنجی بود، منم زدم دقیقا بالای کار یه کادر صورتی انداختم :دی ! از نظر من خیلی خوشگل شده بودااااا، توپ بود اصنشم :دی! اسمایلی دلداری دادن به خودم، بعدش که کار تموم شد به بچه ها نشون دادم، یکی بهم پی ام داد چه جوری نارنجی و صورتی رو باهم ترکیب کردم، اصلا به هم نمیان و از این حرفا.
گفتم به این قشنگی و …. !! برگشت ازم یه سوالی پرسید. گفت: بذار یه سوالی بپرسیم، تو لباس صورتی و نارنجی با هم میپوشی؟ منم جواب دادم آره! بنده خدا دیگه هیچی نگفت! : ))))))))) خودش جوابشو گرفت و ساکت شد :دی

.

حالا فکر نکنیا من بد سلیقه ام یا چــــی نه اصلا اینجوریام که فکر میکنین نیست! :دی من فقط بین دو رنگی صورتی و نارنجی گیرم یه جورایی : )))) رنگ نارنجی رو صادق دوست داره! بعد میخوام به سلیقه های هر دوتامون احترام بذارم هر دو ترکیب رنگ رو استفاده میکنم  ! وااااااا چقد از بحث اصلی منحرف شدم!

.

میخواستم یه تشکر درست و حسابی بکنم، از حضرت والا مامبو جامبو دوستی که جدیدا باهاشون آشنا شدم، با خودشون که نه، در اصل با تاج و تخت پادشاهیشون و حرمسرا و همسرای دامن گُل مَنگولیشون :دی !  مرسی بابت سوالات فلسفلی!

از خواهرزاده گُلم علیرضا هم تشکر میکنم! واقعا ذوق زده م کردی، بی نهایت ممونم! امیدوارم یه روزی جبران کنم. خیلی خیلی به خاله مجازیت لُطف داری! کلی کیس و هاگ و اینا.

.

پ.ن۱: ان شاءالله فردا همه چیز درست میشه و برمیگرده سر جای اولش.
پ.ن۲: روزگاریست غریب! پست می نویسیم و برق می رود و ما میمانیم با یک پست نیمه کاره و ذخیره شده بر روی دسک تاپ.
پ.ن۳: امروز از اون روزایی بود که کلی در مورد سیستم عامل های متفاوت صحبت کردیم! کلا به این نتیجه رسیدم من باید ۳-۴ تا سیستم و یه لپ تاپ داشته باشم تا بتونم از هر سیستم عاملی که دلم میخواد ( مخصوصا توزیع های لینوکس ) استفاده کنم و تستشون کنم!
پ.ن۴: با یه دوست هم کلی چتیدم و روحم شاد شد! آخه نهایت بدجنسی رو به خرج دادم. :دی نمیدونم چرا هر چقد روح خبیثم خودشو نشون میده من بیشتر شاد میشم و کلی انرژی میگیرم! = )) داداشم همیشه در این مواقع بهم میگه : اِی گربه بدجنس! ببین این الان روح خبیثته ها.
پ.ن۵: خیلی خیلی چاق شُدم! این افزایش وزن کمــــــــی فقط کمـــــــــــــــــــی ناراحتم میکنه.