تعطیلاتِ تابستونیِ من تو ۳ یا ۴ روز خلاصه شد! چراش رو بعدا میگم …
همین روزایِ قبل که تعطیلی داشتیم، به همراه صادق، همکارش و همسرشون، راهیِ تبریز شدیم، برایِ شرکت تو مراسمِ عروسی پسرخالهی صادق!
قبلا خودِ تبریز رفته بودم، اما اینبار بیشتر تونستم از زیباییهای سفر لذت ببرم. منظره و جاده رو دوست داشتم. خنده شوخیها دیگه بماند که چقد سفر رو دوست داشتنیتر میکرد.
آداب و رسومات جالبی رو دیدم، هم عجیب بود برام هم بامزه، چون دفعه اول بود که رسوماتِ عروسیِ مردم آذری زبان رو میدیدم!
خوشم اومد از مراسماشون، اما به هر نحوی خودم رو جایِ تکتکِ اون افراد میذاشتم هیچ دوست نداشتم که چنین چیزایی رو تجربه کنم. فقط در حدِ دیدن خوشم اومد.
ولی خودمونیم، رقصِ آذری محشری داشتن بعضی از آقایون، یعنی خانوما رو سوسک کرده بودن، در این حد :دی
چقدر مراسما و طرز فکر و سادگیِ زندگیشون حتی، با ما شمالیها فرق داشت. سادگیشون رو خیلی دوست داشتم. بیآلایش ازت استقبال میکردن و بهت محبت میکردن. واقعا به دلم نشست
تمام این چیزایی که دارم بیان میکنم، باعث شدن، خاطره خوبی رو واسم رقم بزنن، با اینکه چند بار اساسی شاکی شدم که انتظارِ همچین سفری رو نداشتم، و خورده تو ذوقم. ولی الان که فکر میکنم میبینم که در کل خیلی خوب بود. همیشه که نباید همه چیز او.کی و بابِ میلم باشه خب …
تنها مشکل بعده برگشتن به خونه، محدودیت زمانی بود که باعث شد نتونیم دوستانِ مجازیمون رو ببنیم! میدونم که منتظرمون بودن، ولی یهو برنامه تغییر کرد. ایشالله بشه واسه یه سفر دیگه.
و اما اِمین و وحید، ازشون خیلی ممنونم که وقتشون رو گذاشتن واسهمون و ما رو به مقصدی که میخواستیم بریم رسوندن. باشد که جبران کنیم! خیلی دستشون مرسی خصوصاً اِمین :دی











