بایگانی برچسب » عکس «

خرداد
۰۴

گنجشککِ اشی مشی، لبِ بوم ما نشین

بارون میاد خیس میشی

برف میاد گوله  میشی

می اُفتی تو حوض نقاشی

اردیبهشت
۳۱

Sober، نام وبلاگم، به معنای میانه رو، معتدل، از مستی در آمدن، هوشیار بودن و چیزی تو این مایه هاست. ایده اصلی این اسم رو از آهنگ زیبای Sober از خانوم Alecia Beth Moore ، که متولد ۸ September 1979 هستن و با نام هنری Pink  یا P!NK به فعالیت میپردازن، گرفتم.

بد نیست یه توضیح کوچولو هم در مورد ایشون بدم. خانوم پینک، اولین آلبوم خودشون رو در سال ۲۰۰۰-۲۰۰۱ با نام Can’t Take Me Home به بازار عرضه کردند. آخرین آلبوم هم با نام Funhouse ارائه کردن. آهنگ Sober هم در همین آلبوم آخر ایشون موجوده. شما می تونین این آهنگ رو  از اینجا دانلود کنین! امیدوارم خوشتون بیاد. بقیه اطلاعات هم در مورد پینک و فعالیت های هنریشون رو می تونین از اینجا بخونین! +

P!NK in last.fm

P!NK official website

P!NK in twitter

اردیبهشت
۲۸

یه نفر دیگه روز تولدش می رسه، منو جو میگیره! :D _ مخاطب خاص دارد _

امروز رفتم  نمایشگاه کتاب، هم چرخی بزنم هم اینکه کتابی بخرم، چشمم به شمع  تولد Happy Birthday خورد (همین شمع های کوشولویی که تو عکس می بینین)، خلاصه یک دل نه صد عاشقش شدیم و اینا! تصمیم گرفتم بخرمش، اما امروز که تولد من نبود؟ اما چه  فرقی میکنه؟ میتونستم بذارمش واسه تولد بعدیم! به همین نیت هم شمع ها رو خریدم.

وقتی رسیدم خونه، سریع بازش کردم و دونه دونه حروف رو جدا کردم و گذاشتم رو میز، Happy رو در آورده بودم، دیدم یه ذره Hش کج بود، با انگشت اشاره م محکم فشارش دادم صاف بشه، نتیجه ش شد همینی که تو عکس می بینین! :D

دو دقیقه نتونستم جلو خودمو بگیرم و بازش نکنم. ای رو دلم مونده  این H :دی که نگو و نپرس. ولی احساس میکنم همینکه بازش کردم و از جاش آوردمش بیرون خیلی خوب بود، آخه اونجوری بیشتر رو دلم می موند  و همش مغزم درگیرش میشد!

اردیبهشت
۲۶

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


دسته‌ی: خاطره نویسی  برچسب‌: , , , , , , , , ,  برای نمایش یافتنِ دیدگاه‌ها رمز را بنویسید.
اردیبهشت
۲۶

خوشا پرواز، خوشا رهایی، خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهائی!!

اردیبهشت
۲۴

vi.sualize.us یک وب سرویس است، برای جمع کردن عکس هایی که در وب می بینید، و دوست دارید! شما می تونین، عکس های مورد علاقه تون رو بوکمارک کنین، و با بقیه دوستانتون و یا دیگران به اشتراک بگذارین!

گام اول – ساخت اکانت:

ساخت اکانت در این وب سرویس بسیار ساده است. با کلیک بر روی این آدرس و پر کردن مشخصات ، و کلیک بر روی  صاحب یک اکانت ویژئولایز بشین!

گام دوم – وارد شدن با اکانت شخصی تون:

بعد از اینکه، اکانت جدید رو ساختین، ( باید دقت داشته باشین که User name پیشنهادیتون قبلا وجود نداشته نباشه ) با کلیک بر روی login که در قسمت بالای صفحه سمت راست، و وارد کردن User name و Password وارد محیط این وب سرویس بشین و عکس ها رو به صورت تصادفی یا بر حسب تگ ها و دسته بندی هایی که وجود داره ببینین! همچنین می تونین از قابلیت سرچ هم استفاده کنین!

گام سوم – بوکمارک کردن عکس:

شما از ۲ روش می تونین، عکس های مورد علاقه تون رو بوکمارک کنید. در روش اول، در خود سایت، با ایستادن بر روی عکس مورد نظر (همانطور که در عکس می بینید)، گزینه Like IT ظاهر میشه.

با کلیک کردن بر روی این گزینه صفحه جدیدی براتون باز میشه که قابلیت عوض کردن عنوان عکس، اضافه کردن توضیحات و همین طور “تگ” ها که برای دسته بندی عکس هاست، وجود داره، که متناسب با سلیقه تون و عکس مورد نظر اونها رو پر میکنین!

در روش دوم شما با نصب extension بر روی فایرفاکس خود، می تونین عکس هایی رو که در وب سایتهای دیگه می بینین، به ویژئولایز خودتون اضافه کنین. vi.sualize.us Firefox extension !

از نحوه اضافه کردن عکس با این افزونه براتون اسکرین شات گرفتم. به همین ترتیب اگه پیش برین به راحتی می تونین ، عکس ها به ویژئولایز ببرین!

ابتدا روی عکس راست کلیک کنید، سپس گزینه Add image to vi.sualize.us رو بزنین، در این صورت پنجره ای باز میشه مثل عکس زیر:

و در آخر بر روی گزینه، Add picture کلیک کنید!

PersianSober in vi.sualize.us

اردیبهشت
۰۸
music is love

از صبح این عکسُ آپلود کردم، فقط میخواستم زیرش دو خط بنویسم: بی نهایت دلم میخواد یه نفر پایه واسه پیاده روی پیدا کنم و باهاش برم قدم بزنم و موزیک گوش بدم!! همین. کاش کسی رو داشتم ….

اردیبهشت
۰۱

همین اندازه محبتِ ناب هم مرا بس است برای آغازی نو.

کاش لایق باشم، به پاسداری از محبت تان

حدوداً ۵ روزی نبودم، البته جدا از اینکه پست قبلیم واسه ۲۲مه، تو این ۵ روز تمام تلاشمُ کردم، تا کمی از این شخصیت فعلیِ خودم دور باشم، با یه شخصیت و اسم جدید، وارد دنیای مجازی شدم، تنهایی رو با تمام وجودم حس کردم، دوری از دوستانی که شاید تو این ۵ روز حتی یه لحظه هم به یادم نبودن، واسم سخت بود.

با تمام سختی، تجربه خوبی کسب کردم، جنس دوستانم رو خوب لمس کردم، دیگه حالا به این قدرت رسیدم که، با هر حرفی به هم نریزم، و با توجه به شخصیت هر فرد و همین طور مقداری ارزشی که واسم دارن و همینطور من برای اون، عکس العمل نشون بدم. همیشه باید در هر کاری دسته بندی و طبقه بندی وجود داشته باشه، حالا من در زمینه دوستی به این مرحله رسیدم. برای خودم مقرراتی وضع کردم و دوستانمو دسته بندی کردم، از این به بعد میخوام با سیاست خودم عمل کنم.

چرا نباید اینجا بنویسم؟ وقتی حداقل ۱۰ تا دوست عزیز دارم که مطالبم رو دنبال میکنن، و برای همین نوشته هام، که به گفته بعضی ها چرت و پرت هست و چیزی جز پوچی درش نمی بینن، ارزش قائل هستن، میخونن و نظرشون رو میگن.

چرا همین چند دوست اندک و محدودم که به اندازه انگشتان دست هستن رو نا امید کنم؟ واقعا چرا نباید این ده نفر رو به اون تعداد برتر ترجیح بدم؟ مگه من چه چیزی از نوشتن میخوام؟ مگه من واقعا هدفم ثبت خاطرات و احساساتم نیست؟ و همینطور خونده شدن توسط حتی یه نفر؟ وقتی عاقلانه به سوالات خودم جواب میدم، به نتایج خوبی میرسم.

از امروز به بعد، به لطف و محبت و صحبت های دوستِ عزیزی، همون حدیث قبلی رو اینجا می بینین، همونیکه تا یه ماه پیش بودم. دیگه موقع نوشتن خط اول پُست جدیدم به این فکر نمیکنم، واسه چی و کی و چرا دارم می نویسم. چون دلایل نوشتن رو پیدا کردم. هر کسی خواست و خوشش اومد میخونه، و هر کسی هم نخواست و خوشش نیومد نمیخونه و راهشُ میکشه میره. چطوره؟ هووووم؟

خیلی دلم میخواد بازم بنویسم، اما نمیتونم، چشمام تار می بینه، اذیت میکنه، تا همینجاشم به زور و زحمت نوشتم.

باز هم تشکر میکنم، از دوستای نازنینم، کسانیکه به هر طریقی جویای حال من بودن. در آخر هم این آهنگ زیبا و مورد علاقه م رو بهتون تقدیم میکنم. باشد که بهتر از این ها باشم، برایتان!

When I’m with you
Everything seems better
Now i know i see it all today
We were meant to be together
I’m in pain when you’re away
Come on and save me I’m loosing my touch
Day after day cause I miss you so much
Come on and save me I’m loosing my mind
Waiting and waiting for you to be mine
Come and save me from me…me
Come and save me from me…me

Morandi – Save Me

بهمن
۲۳

آهای خونه دار، آهای بچه دار، آهای  آقا و خانومِ وبلاگنویس :دی عکسای نی نی گولی هات رو بردارُ بیار، بیاین اینجا که عمو هوشنگ یه بازی راه انداخته. تو این بازی چند تا قانون داریم، هر کی میخواد بازی کنه باید حتما رعایتشون کنه، حواستون باشه هــا!

نکات بازی :

۱- اسم پست خودتون رو میگذارید “وقتی —- کوچک بود” وبجای —- اسم وبلاگ یا اسم خودتون رو میگذارید
۲- اگه عکس کودکی خودتون رو دارید که هیچ، اگه ندارید از آلبوم عکس خودتون چند تا عکس انتخاب میکنید
۳- عکسها رو می برید سر کوچه اسکن میگیرید یا با دوربین از شون عکس میگیرید
۴- حداقل باید ۳ تا عکس بگذارید
۵- سعی کنید توی عکس آدم بزرگ نباشه

more…

بهمن
۱۸

جمعه ساعت ۱۱ و نیم با شقایق قرار گذاشتیم، روبروی هتل عباسی. از روز قبل برنامه ریزی کرده بودیم تا ناهار با همدیگه باشیم. من و منیره زود رسیدیم، واسه همین رفتیم پشت هتل عباسی، هشت بهشت. لب حوض پُر آبش شیطونی کردیم و عکس گرفتیم، منیره با شجاعت تمام، لب حوض رو یه پا موند و دستاش رو باز کرد و من ازش عکس گرفتم. بعدش ازم  خواست به همون حالت بمونم و عکس بگیره، اما به علت ترس شدیدم از آب :دی هر چقدر تلاش کردم تا یه ژست خوب بگیرم، نشد که نشد (+)!

.

یه دور زدیم و دوباره برگشتیم جلوی هُتل، شقایق از کنارم رد شد، هر دو به یه سمت می رفتیم. چون اواتر جدیدش به حالت نیمرُخ بود سریع شناختمش و از پشت گرفتمش! شقایق، با اون انرژی و شاد بودن و لهجه شیرین و بامزه اصفهونیش، روز به یاد موندنی رو واسم بوجود آورد. جوریکه وقتی برگشتم خونه تمام تلاشمُ میکردم تا بتونم مث خودش صحبت کنم. :ایکس . منیره اصرار شدیدی داشت که حتما پل خواجو رو هم ببینم، قرار بر این شد که بعد از اومدن از پُل بریم سمت بریونیِ هشت بهشت.

.

موقعی که رفتیم به بریونی هشت بهشت، نشستیم و برامون آبگوشت آوردن، منیره دوربینش رو برداشت، تا عکس بگیره. شقایق دستش رو برد سمت فلفل درشت روی نون داخل ظرف، من طفلی هم سریع برش داشتم و یه گاز گنده زدم بهش، اووووف! انچنان دودی ازم بلند شد که خدا میدونه، وحشتناک سوختم!! تا اونجا که راه داشت دوغ خوردم بلکه کمی از سوزش شدید فلفل کم بشه. به شقایق گفتم: من فک کردم میخوای بخوریش! نمیدونستم داری میذاری یه گوشه :-s ! منیره خواست تندی فلفل رو تست کنه، یه گاز کوچولو که زد بهش، اشک از چشماش جاری شد. :دی بعدش خودش گفت: به فلفل حساسیت داره کلا! :دی بریونی خیلی خوشمزه بود با اینکه برای اولین بار بود میخوردمش ولی حسابی بهم چسبید.

.

وسطای خوردن بودیم یهو صدای گوشیم در اومد، اصلا باورم نمیشد ندای عزیز، تماس گرفته! شماره ندا رو داشتم، ولی روم نمیشد تماس بگیرم و بهش بگم من اصفهانم. خوشبختانه ندا خودش اومد به وبلاگم و این قضیه رو کشف کرد. بعدشم با یه تماس کوچیک به اون یکی شماره م و گرفتن شماره ایرانسلم از صادق، برای ساعت دو و نیم تو میدون نقش جهان، یه قرار دوستانه دیگه گذاشتیم. بعد از صرف ناهار و یه پیاده روی کوتاه شقایق از ما جدا شد و رفت. من و منیره هم رفتیم که ندا رو ببینیم.

.
کل بازارچه میدون تعطیل بود؛ من مونده بودم که چه سوغاتی واسه صادق ببرم؟ شب قبل یه بلیط برای ساعت ۴ و نیم رزرو کرده بودم و زمان زیادی باقی نمونده بود،خلاصه وقتی ندا هم به ما ملحق شد و همه جا رو زیر و رو کردیم بلکه چیزی گیر بیارم؛ (ندا همچنان شاکی بود، چرا زود خبرش نکردم، تا بچه های وبلاگ نویس اصفهان رو جمع کنه و همدیگه رو ببینیم). بعد از جستجوی زیاد یه کیف پول چرم قهوه ای رنگ، با یه مجسمه کوچولو خریدم. منیره و ندا اینقد چونه زدن تا دو تومن تخفیف واسه کیف پول گرفتن. : ))))) منم نشستم و فقط نگاشون کردم! :دی
.
خریدم که تمام شد، ندا جان کلی زحمت کشیدن و با ماشینشون ما رو رسوندن به یه کافی نت، اونم چه کافی نتی :دی !!! واسه خاطر اینکه جمعه بودُ همه جا تعطیل بود، رفتیم هتل کوثر :دی تا از کافی نتش استفاده کنیم : ))))) من و منیره به سرعت برق و باد عکس ها رو از دوربین به فلش منتقل کردیم؛ زودی اومدیم بیرون و گفتیم کارمون تموم شده، دختره تعجب کرده بود که چرا این همه کم از نت استفاده کردیم :دی. موقع پایین اومدنی یه نفر رو دیدم، تا برسم دم در هی داشتم فکر میکردم، چرا این همه آشنا بود قیافه ش؟ حالا تو نگو امیر تاجیک بودِ و من نگرفتم! :دی منیره اینقد ذوق کرده بود، هی میگفت عکس بگیریم باهاش، برم بگم؟ منم گفتم برو بگو. ندا اصلا ازش خوشش نمی اومد و نمیخواست عکس بگیره اما به اصرار من، که تو رو خدا تو هم بیا، زشته من تنها بمونم :دی روم نمیشه و غیره، واستاد کنارم و منیره عکس گرفت. بعدش ندا از من و منیره عکس گرفت. :دی
.

داشتیم میرفتیم ترمینال کاوه، ساعت ۴ و بیست دقیقه، ترافیک وحشتناکی هم جلوی یه بیمارستان بود، من کلی استرس داشتم جا نمونم از ماشین. ندا گفت شماره ترمینال رو بگیر و بگو تو ترافیکی، من شماره و داشتم می گرفتم، ندا متوجه شد شماره ترمینال صفه ست؛ منیره میگفت کاوه بلیط رزرو کرده. بعد از تماس متوجه شدیم ای بابا ترمینال صفه بود، نه کاوه. خلاصه اون ترافیک باعث خیر شد تا من سر ساعت به مقصد برسم.

.

الهــــی منیره میگفت، نرو. اشک تو چشاش جمع شده بود. سوار ماشین شدم، حالا زور بهش میگم منیره تو برو ندا دیرش شده، نمیخواستم ناراحتیش رو ببینم، اما به حرفم گوش نداد که نداد…. حرکت کردن ماشین همانا و بسته شدن چشمان من نیز همانا، یه لحظه چشمام رو باز کردم دیدم که واااا ساعت ۶ و من تو ترمینال کاوه ام !!! خلاصه من سر از کار ماشین در نیاوردم. حالا چون موقع اومدنی، اون شب زود رسیدم، من و صادق انتظار داشتیم که دیگه ساعت ۳ همدیگه رو ببینیم و بیاد دنبالم. این اتوبوس و راننده هاشم که دیگه ماشالله داشتن، لعنتی اول و وسط و اخره هر شهری وا میستاد، آی حرصم گرفته بود، آی حرصم گرفته بود …. :| گوشیمم شارژش داشت تموم میشد، گرفتم خاموشش کردم، تا وقتی رسیدم رشت تماسِ صادق بگیرم. :دی بعد تو نگووو من عوض ساعت ۳ باید ساعت ۷ تازه برسم رشـــت!! :دی خلاصه نصف عمر صادق رو به باد دادیم تا گوشیم رو روشن کنم و خبرش کنم که بعله، اتوبوس لعنتی، ترمز نداره و داره ماشینمون رو عوض میکنه تا ما رو برسونه به مقصد.
.
اصفهان گردی - قسمت اولقسمت دوم - قسمت سوم
.
پ.ن۱: این بود سری ماجراهای اصفهان رفتن من، و دیدن منیره، مرجان، آتوسا، شقایق و ندا ( عــــزیـزم، تیکه کلام ندا ). سفر خیلی کوتاه اما بامزه و پر از خاطره بود. با اینکه ندا رو خیلی کم دیدم اما کلی زحمت انداختم گردنش. ایشالا همه دوست جونام میان شمال و جبران میکنم.

.
پ.ن۲: ببخشید که سرتون رو درد آوردم، خیلی راه داشت تا بازم بنویسم، اما به علت دسترسی نداشتن به سیستم سالم و اینترنت، بین نوشته هام تاخیر افتاد به همین دلیل مجبور شدم همه رو یهو بگم و تموم کنم این اصفهان گردی رو! :دی

.
پ.ن۳: پرستووو جات رو خالی کردیما، منیره از تو سبزی خوردن، کنار بریونی، یه سبزی پیدا کرد، که شبیه اواتر جی تاکت بود. همون شبدر سبزه. :دی

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران