آذر
۱۸
    
Posted (حدیثه) in یونی‌کده on آذر-۱۸-۱۳۸۸

از اونجایی که ساعت ۱ و نیم نصفه شب متوجه شدم کدوم بخش رو باید ۶ ساعت بعد کنفرانس بدم، تصمیم رو بر این گرفتم که کلا تخت بگیرم بخوابم و اصلا به کنفرانس و نگرانی بابت غیبت فکر نکنم. یعنی کلا پیچوندم که پیچوندم.

اما از شانس قشنگم، کنفرانس من افتاد برای چهارشنبه هفته بعد!

هوم! امتحان میان ترم؟ اِی بدک نبود، با کلی تاخیر و تو ترافیک موندن رسیدم به جلسه امتحان. اینقدم برگه‌ جوابامو بالا گرفتم و کج کردم سمت سحر، تا دستای گرم خانومه مراقب :دی رو روی شونه هام احساس کردم، چیششششش!! برگه‌م رو گرفت. شانس اوردم همه رو نوشته بودم و لنگ سوالی نبودم.

تازشم، پایین من و سحر رو با هم دید، گفت شما خیلی تقلب می‌کنین ها، حالا هیشکی ندونه شما که می‌دونین من نمیتونم تقلب کنم، رنگ و روم می‌ره :دی! همینکه گفت، بهش گفتم: کی؟ من؟ عمرا! :|

سحرم چند کلمه گفتُ پیچونیدش!

پ.ن: وااااااااااااااای! خدایا دارم می‌میرم! اینقده دپرس و خسته و کم حرف هستم که نگووووووووووو! دارم دق میام. نمی‌تونم حتی توئیت کنم. منی که هر لحظه در حال توئیت کردن بودم. حس می‌کنم یه چیزی گلوم رو گرفته ول نمی‌کنه. بعدش که اینقد درگیره این حس می‌شم، میگم گوره بابای همه چی ولش کن! همه رو با دستام کنار می‌زنم.



 
تیر
۰۳
    
Posted (حدیثه) in یونی‌کده on تیر-۳-۱۳۸۸

در گیر و دار درس و مشق بیدم! فردا و شنبه هم امتحانامو بدم دیگه همه چی حله. فقط رو همین دو درس مشکل دارم. البته مشکلِ مشکل که نمیشه گفت. چون در طول ترم حتی یه صفحه هم نخونده بودم واسم یکمی سخت شده.

امروز داشتم تو چکنویس یکمی تمرین حل میکردم. هی خوندم هی نوشتم! هی خوندم، هی نوشتم!! یهو رسیدم خط آخر دیدم ته جواب مساله، D: زدم و فلش کشیدم و نوشتم: اینو نمیخواست! جواب یه چیز دیگه س!! O.o

همینجوری ۵ دقیقه به سوال و جواب نگاه کردم، داشتم به این فکر میکردم چرا اخه اینجوری خودمو شکنجه میکنم؟ علت این کار چی بود؟ چرا پاکش نکرده بودم؟ یعنی پاک کن نداشتم سره کلاس؟ تا پاکش کنم و بعد دوباره جواب اصلی رو بنویسم؟ یا چرا اصلا خطش نزده بودم! :دی و اینا !!!

خلاصه بگم که، این درسِ که فردا امتحانش بید و اینا، میان ترم هم نرفتم ندادم! :دی همون موقع بود که زدم همه اکانتامو پاک کردم. ۵ نمره رو از دست دادم، همش مونده ۱۵ نمره. لعنت شده و هر چقدم میخونم بازم یادم میره. کلا از حفظ کردنیا بدم میاد. امشب تا صبح باید بشینم دعا کنم حداقل ده نمره مسئله بده تا بلکه نیافتم این درسُ. استاده بهم گفته بود اگه ۱۵ کامل بگیری، نمره ت رو بیست رد میکنم. ولی اصلا دلم به حرفش خوش نیست. چون اگه کسی میتونست ۱۵ کامل بگیره همچین تعارف نمیکرد! :دی



 
خرداد
۰۶
    
Posted (حدیثه) in خاطره نویسی on خرداد-۶-۱۳۸۸

چهارشنبه ها، از اون روزای سخت و طاقت فرسا و خسته کننده ست. از ساعت هشت تا چهار پشت سرِ هم کلاس داریم. امروز هم گذشت و فقط یه چهارشنبه دیگه از این ترم مونده. امروز، صبح زود بیدار شدم،  کمی دو دل بودم آخه نمیدونستم کلاس اولم تشکیل میشه یا نه، به همین دلیل به دوستم پیامک فرستادم و دوست جان گفتن که کلاس نداریم. منم تخت گرفتم خوابیدم. :دی

ساعت نه و نیم با استرس زیادی از خواب بیدار شدم، و به سرعت به سر و صورتم رسیدم و آماده شدم. _ جای بوپو خیلی خالیه، هر روز صبح که بیدار میشدم جلو چشمم بودم اما … _ با بیست دقیقه تاخیر رسیدم به کلاس دوم، ماشالله هر چی ماشین بود امروز تو مسیر من قرار داده بودن تا با تاخیر تمام به کلاس برسم. وقتی رسیدم دیدم استاد گرامی، دارن نمره های میان ترم هفته پیش رو اعلام میکنن.

جلسه قبل، استاد میان ترم گذاشته بودن و یه پیشنهاد هم در کنارش داده بودن و ازمون خواسته بودن هر کسی میتونه یه برنامه چت کلاینت-سرور بسازه و با اجراش بیاره بده من تا بهش نمره میان ترم رو بدم. منم از روی تنبلی چسبیدم به نوشتن برنامه و از خوندن درس منصرف شدم! :دی تا ساعت ده شب، و با کلی مزاحمت و اینا، فقط تونستم برنامه رو بنویسم، هر کاری میکردم اجرا نمیرفت! :دی منم تا همون جایی که اماده کرده بودم زدم رو فلش و با خودم بردم. رفتم دانشگاه دیدم، چی می بینی، همه واسه امتحان خوندن و اصلا سراغ برنامه نرفتن! O_o هیچی دیگه منم هاج و واج بهشون نگاه میکردم و تو دلم آرزو میکردم امتحان کنسل شه. اما نشد که نشد! به استاد گفتم من برنامه ها رو دارم میشه بهتون بدم و خودتون یه چک کنین ببینین مشکلش از کجاست؟ ایشونم قبول کردن، تا برم برنامه رو بزنم رو سی.دی و برگردم، دیدم کلاس پر شده و جایی نیست من بشینم واسه امتحان، به همین دلیل رفتم تو کلاس بغلی با چند نفر دیگه نشستم! آی حال داد! :D تا جایی که در توانم بود و می تونستم تقلب زدم! البته نه خیلی تابلو :دی آخه استاد تیز می باشند! برا همین یکی دوجا رو ننوشتم تا شک نکنه! :D

خلاصه، امروز ، همین که رسید به برگه من، یکمی مکث کرد! گفت اممممم واسه شماست؟؟؟ یکی به خودکار قرمز بده من! و بچه هم دادن و یه نیم نمره اضافه کرد بهش و برگه م رو داد! و گفت: چون تقلب نکرده بودی نیم نمره بهت اضافه میکنم! وای قیافه م دیدنی بودا ! حالا قیافه من هیچی، قیافه دوستان  دیدنی تر بود! اخه من اون روز واسه اولین بار تقلب زده بودم به همه خبر داده بودم! =)) سر جمع از ۵ نمره شدم ۳ ونیم ! ۵ نمره هم واسه اینکه کسی سراغ برنامه نرفته بود و من زحمتش رو کشیده بودم بهم میده! :دی دیگه امتحان آخر میمونه، که اونم حلِ ! بیست میشم! =))



 
اردیبهشت
۲۶
    
Posted (حدیثه) in خاطره نویسی on اردیبهشت-۲۶-۱۳۸۸

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:




 
آذر
۲۵
    
Posted () in دسته‌بندی نشده on آذر-۲۵-۱۳۸۷

تا چند دقیقه دیگه استاد پول و ارز بانکداری به همراه تمامی سوالاتش با قیمتی مفت به پسرِ* دخترخاله جان  فروخته خواهد شد! =))

* امید بچه دخترخالمه. هم سن و سالیم. با هم بزرگ شدیم. واااای الان چه حالی میکنه سوالا رو بینه! فقط امیدوارم گندش در نیاد. :دی



 
آذر
۲۵
    
Posted () in دسته‌بندی نشده on آذر-۲۵-۱۳۸۷

من حدیث هستم و اینجا هم وبلاگ چشم غمگینه! همه چیز هم بر وفق مراده. مثلا!

این روزا جز مهمون داری و پخت و پز و ظرف شستن و درس نخوندن هیچ کاره دیگه ای نکردم! خدا هم میدونه ها در چه موقعیتی کلی مهمون بفرسته واسم، قربونش برم اینقد برنامه ریزیش دقیقه که دیگه نگـــــو. چند روز پیش مهران و خانومش از عسلویه اومدن. شب اول خونه ما موندن. خیلی ذوق زده بودم اون شب،  آرزو و دو تا از دخترخاله هامم اومدن پیشمون. یه عالمه خوش گذشت. تا من غذا رو آماده کنم مخ همشونو با دو تا مکعب روبیک ها کار گرفتم. فردای اون روز هم رفتم خونه دخترخاله خضران واسه آرزو روزنامه دیواری درست کردم. اسمایلی یادش بخیر قدیما.

دیشب از ساعت ۱ و نیم که پسرخاله و خانومش رفتن تا خوده صبح جون دادم  که حداقل بتونم کتابم رو یه دور بزنم و امروز با رضایت کامل برگه امتحانی رو تحویل استاد بدم. اما نشد که نشد!

تو این بارون شدید خودمو زور رسوندم دانشگاه، رفتم توکلاس به بچه ها میگم جونه هر کی دوست دارین بهم بگین باشه؟ سحر دو تا برگه در آورد گفت من همه رو اینجا نوشتم. میتونی؟؟؟؟؟ بدم بهت بنویسی! من که میدونم تو باید هر رنگ عوض کنی و اخرشم هیچی ننویسی.

گفتم جهنم! بده یا منو میگیرن پرت می کنن بیرون یا اینکه همه رو می نویسم. نمیدونم اون لحظه داشتم خودمو گول میزدم آیا؟

برگه ها رو پخش کردن. شروع کردم به جواب دادن، اونم چه جووری. یک در میون. استاد اومد بالا سرم میگه: حدیثه چطوره سوالا؟ میگم: نمیدونم استاد! نخوندم. بعدش بهم میگه: من از تو یه انتظار دیگه داشتمااااا.

نیم ساعت گذشت من همچنان سقف و در و دیوار و صندلی ها رو نگاه میکنم. سحرم خودشو داره جز میده از پشت. حدیثه حدیثه! کدوم سوالو موندی؟ حدیثه حدیثه ۱۴ رو جواب دادی؟ حدیثه حدیثه با دست نشون بده بگو سوال چند. منم همچنان خونسرد و بدون هیچ عکس العملی دارم منظره تماشا میکنم.

خانوم نوبهاری دور میزنه و میاد دستشو میذاره رو دستم میگه پاشو دیگه حدیثه! تو دلم میگم ولم کن اِ نمیخوام.

دیگه داشتم از این همه چی ناامید میشدم که از رو برگه بغل دستیم جواب سوالا رو کش رفتم. البته ساعت اخر بهش گفتم که همه رو از  رو دستت نگاه کردم! یعنی اومد ازم پرسید که جواب فلان سوال چی میشه گفتمش همون که تو نوشتی منم نوشتم!

تازشم استاد جواب سوال ۹ رو گفت با استرس تمام دنبال بغل دستیم بودم که ببینم درست نوشته بود یا نه؟ بهش میگم دووووس جون دوووووس جون درست بود جوابت؟  وقتی گفت آره دیگه کاملا مطمئن شدم نصف نمره رو میگیرم. آخر کلاس رفتم به استاد گفتم که مهمون داشتم نتونستم هیچی بخونم، قول میدم امتحان پایانی رو کامل بگیرم، از این چشم پوشی کنین. فعلا که جواب رد نداد بهم.

پ.ن۱: دقیقا ۳ ساعت با یکی از بچه ها چتیدم. تو این سه ساعتم هی یه خط یه خط این پست رو نوشتم و ویرایش کردم!

پ.ن۲: دیروز رفتم ترمیم ابروهام. موقع ترمیم برای خودم و هفت جد و آبادم صلوات فرستادم و نفس حبس کردم و تا ده شمردم! نمیدونم چرا این بی حسی لعنتی رو پوست من تاثیری نداره.

پ.ن۳: همین الان آیدا تماس گرفت گفت فردا شب بریم خونه شون مهمونی. داداش خان هم میاد.

پ.ن۴: یعنی میشه من امروز بخوابم؟