سلام دوست جونای گلم .
بابا مردیم تا این بلاگفا رو به راه شه . از صبح تا حالا کلی حرص خوردم.
ولی عجب ولنتاینه باحالی شده امروز .
الهی من بمیرم برای خودمون
اول رامک گلی اومد پیشم ……… بعدش عاطی جون با شکلات
یکی منو بگیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــره
ولینتاین بر همه مبارک 
خیلی باحاله نه خودمون به خودمون کادو می دیم
الهی من بمیرم، دارم ذوق مرگ می شما .
خصوصیه (…… ) 

گفتم داستان ولینتاین رو بنویسم شاید خوشتون بیاد هر چند کامل نیست .
اگه شما کاملتر می دونید برام بنویسین.
روزی روزگاری در زمان یه پادشاهی که نمی دونم کی بود .
برای اینکه همه به فکر جنگ باشن ازدواج و دوستی رو ممنوع کرده بود.
اما
در این بین یه کشیشی بود به نام ” والنتین ”
این کشیش مهربون تو کلیساش مخفیانه دختر و پسرا رو به عقد هم در میاورد
و می زاشت که با هم حرف بزنن ……..
تا روزی از روزا که ۱۴ فوریه بود این پادشاهه این کشیش مهربون رو می کشه.
و این روز به روز ولینتاین ” روز عشاق ” معروف شد به یاد این کشیش مهربون . 